از دست دادن پدیده ی عجیبی است. از آن دست بلاهایی نیست که وقتی بر سر کسی نازل شد بگویی «اشکال نداره، درست میشه.» واضح است که هیچوقت درست نمی شود. حتی اگر که بگویی « آخر همه امون خاکه. قراره یه روزی تو اون دنیا هم رو ببینین.» وحشیانه تر از قبل به صورتشان چنگ می اندازدند و خودشان را به در و دیوار می کوبند و از خدا مرگ را التماس می کنند. یا نه... یادم رفته بود، بعد از آن همه نذر ها و نیاز ها و دعای کمیل ها واقعه خواندن ها و امن یجیب های بی جواب، دیگر با خدا قهرشان گرفته. آخرین امیدشان به الرحمن الرحیم بودن خدا دفن شده. می شود گفت «فلانی روحش اینجاست. داره نگاهت میکنه. همانطور که تا امروز کنارت بود از امروز به بعد هم هست و همیشه هم خواهد بود. اینکه دیگه نمی بینیمش مکتوب خداست. نمی شه تغییرش داد. ولی دلیل نمی شه که دیگر وجود نداشته باشه.» می شود گفت «غصه ی اون جسمی که تو قبرستون تنها مونده رو نخورید. دلش نمی گیره. فلانی دیگه زندونی جسمش نیست که. هر وقت خواست میاد می نشینه همینجا، کنار ستونی که همیشه می نشست و شما الان به نوبت در آغوشش می گیرید و کاغذ دیواری اش رو نوازش می کنید.» این حرف ها را من به همه گفتم. ولی فقط خودم را آرام کرد. شاید هرکس باید روش آرام کردن خودش را خودش پیدا کند. تمام شب زل زده بودم به ماه و لبخند می زدم. آخر صورت او را روی ماه می دیدم. نصفش روشن بود و نصف دیگرش احتمالا در همان گورستان تاریک جا مانده بود. یا شاید هم داشت پله های آسمان را یکی یکی طی می کرد. همیشه ی ی خدا کند بود. تا به طبقه ی سوم این خانه ی سیاه پوش برسد میشد یک هفته بعد! ولی من نیمه ی نورانی دیگرش را به وضوح می دیدم. دیوانه نشده بودم. آرام بودم. شاید زیادی آرام بودم. از همان لحظه که دیدمش دیگر گریه نکردم. چقدر هم که قبل از آن گریه کرده بودم! اشک جمع میشد پشت چشمم و تبدیل میشد به سردرد. چشم هایم می سوخت. قلبم آتش می گرفت و سرم در آستانه ی انفجار قرار می گرفت اما این اشک لعنتی سرازیر نمیشد.
بگذریم، زیادی حاشیه رفتم. داشتم از از دست دادن می گفتم. تا خودت آن را نچشیده ای نمی فهمی « ایشالا غم آخرتون باشه.» یک توهین بزرگ است! هرکس این حرف را بزند عظمت این غم را نمی بیند. « هرچی خاک ایشونه بقای عمر شما باشه.» نفرینی است که نیاز به توضیح ندارد. آدم زندگی بدون فلانی را می خواهد چه کار؟ « خدا بهتون صبر بده.» بد نیست. یعنی موثر که نیست و باعث افزایش میزان صبر و طاقت فرد نمی شود. ولی جنبه ی منفی ندارد و همدردی را هم به خوبی نشان می دهد. البته اگر فریادهای :« من فلانی رو از خدا خواستم. این همه خواستم! این همه التماس کردم! این همه ناله کردم! این همه قران به سر گذاشتم و اسم اعظمش رو صدا زدم. جوابم رو داد؟ دیگه هیچی ازش نمیخوام.» را نادیده بگیریم...
« تسلیت میگم.» یک جور انجام وظیفه است انگار. یعنی آمده ای که بعدا نگویند نیامد و چیزی می گویی که بعدا نگویند هیچ حرفی نزد و همدردی نکرد. جمله ی خنثایی است. از آشنایان و اطرافیان دور اما شنیدنش ارزش دارد. « خدا رحمتش کند.» اوایل مسخره به نظر می رسد. آخر من که هنوز مرگش را باور نکرده ام. مثل لیلا وسط خیابان ننشسته ام و به سمت هرکس که نزدیکمان می شود نمی دوم و از پاهایش نمی گیرم و با شادی نمی پرسم:« برگشت مگه نه؟ گفتن اشتباه شده؟ فوت دیگه چیه... فلانی زنده است! مگه نه؟ اومدی بگی که زنده است؟ خدا صدامون رو شنید....؟» ولی خب وقتی در نهایت سکوت و آرامش در پارچ آب قند درست می کند و به زور در دهان همه می ریزم منتظرم بالاخره با صدای یکی از این فریادها از خواب بپرم. پس لطفا در این شرایط به کسی نگویید « خدا رحمتش کنه» اصلا... آدم تا آن لا الله الی الله را نشوند هیچ چیز را باور نمی کند.هیچ چیز هیچ چیز هیچ چیز... بازهم چرت و پرت گفتنم شروع شد.
با خودم عهد کرده بودم حداقل تا یک هفته پستی نگذارم. آخر وبلاگ که جای شیون و زاری نیست! ولی باز هم به بهانه ی جنبه ی آموزنده ی این پست (!) خودم را راضی کردم که کمی حرف بزنم. در دنیای واقعی که نمی توانم... دهانم قفل شده و اگر هم باز شود صدایم شنیده نمی شود. البته الان آرامم. شاید زیادی آرامم. فقط دلم برای ماه تنگ شده. که مطمئنا امشب می بینمش. هر شب او را می بینم. فقط نمی دانم اگر هوا ابری شود دلم طاقت می آورد یا نه...
پ ن : ممنون از همه ی دوستانی که جویای احوالم شدند.
پ ن: نظرات رو باز میگذارم فقط برای اینکه اگه جملات دیگه ای به ذهنتون میرسه اینجا بنویسید. بزارید جنبه ی آموزندگی این پست (!!) حفظ بشه. به نظرتون به مرگ چه باید گفت؟