غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۱۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۹ ثبت شده است

گویا گروهی از دوستان جمع شدن و تصمیم گرفتن کم کاری بیان و معرفی وبلاگ های برتر رو جبران کنن. ما هم از همین تریبون میگیم دمشون گرم. برای اطلاعات بیشتر به اینجا مراجعه کنید. 

 

 

 

 

 

پ.ن: نه اینکه قصد جسارت داشته باشم و خیال کنم وبلاگم لایق رای دادنه! فقط برام سوال شد. الان وبلاگ من جز کدوم یک از دسته بندی ها قرار می گیره؟ 

  • میخک

معنی تحت اللفظی اش می شود عید سیاه. اولین جشن و مناسبت شادی که بعد از دست دادن عزیزت پیش می آید را می گویند عید سیاه. همان طور که از اسمش پیداست پر از تناقض است. عید سیاه یعنی با لباس مشکی و چشمان پر اشک می نشینی و تبریک می گویی، یعنی میان هق هق هایت یاد خنده ها و خوشی های عید پارسال می افتی و لبخند می زنی، همانطور که زانوی غم بغل گرفتی با جماعتی که غرق شادی اند همراه می شوی و جماعتی که غرق شادی اند هم با توی ماتم زده همراه می شوند.

متاسفانه یا خوشبختانه عید قربان همیشه برایمان خاص تر بود، شاید از عید نوروز هم مهم تر. دلیلی هم جز علاقه ی بیش از حد فلانی به این عید نداشت. در تمام عمرم فقط یک بار فلانی را در این روز ندیدم و آن هم بخاطر ازدواج  ح بود. آن عید اصلا برایم عید نشد. حتی ساز و دهل عروسی هم حالم را جا نیاورد. به خودم قول داده بودم تا آخر عمر یک عید را هم دور از فلانی نباشم. قربان و قربانی کردن با حضور او و خنده هایش معنا داشت. حالا عید قربان شده عید سیاه ما...

نمی دانم چند نفرتان با این رسم آشنایی داشتید یا به آن پایبندید. حتی نمی دانم از کجا آمده و چه داستانی پشتش دارد. به هر حال، پست های مناسبت و عیدتان را می خوانم ولی زبانم به تبریک نمی چرخد. مخصوصا وقتی فریاد های :« ای خدایی که اسماعیل را به هاجر برگرداندی، فلانی را به ما برگردان...» یادم می افتد. فقط به رسم ادب این پست را می گذارم و می گویم.

 

عید سعید «قربان»، جشن «تقرب» عاشقان حق مبارک.

  • میخک

دو تا برادر بودن، نمی دونم سر چه موضوع مسخره ای دعواشون شروع شد و بعدش برای چهار سال قهر بودن. عمرا پا توی خونه ای که اون یکی در یه هفته ی اخیر بهش سر زده بود نمیزاشتن. سر همین موضوع ارتباط برادر بزرگتر با مادرشون کاملا قطع شد. شاید چون اون لجبازتر بود. یا شاید کم سیاست تر که کسی رو طرف خودش نگه نداشته بود. گذشت و گذشت تا اینکه برادرشون مرد. فهمیدن عمر آدم ها کوتاهه. فهمیدن مرگ یه لحظه میاد و از یقه ات میگیره و فرصت جبران اشتباهاتت رو بهت نمیده. فهمیدن چقدر راحت میشه هم دیگه رو از دست داد. کدورت ها رو فراموش کردن. برگشتن پیش هم، خوش و خرم. سه ماه نگذشته بود که برادر دیگه اشون مرد. این بار می دونم سر چه موضوع مسخره ای دعواشون شروع شد. در جریان مراسم ها و دیر دعوت کردن فلانی و کم تحویل گرفتن و... اونقدر بی اهمیت و مضحکه که مطمئنا خیلی زود یادم میره. نمی دونم این بار قهر بودنشون تا کی قراره ادامه پیدا کنه. نمی دونم... واقعا نمی دونم این آدم ها تا کی میخوان نفهمن. 

امرور پنج شنبه بود. رفته بودیم سر خاک. به هردوی اون برادرهای فوت شده سر زدیم. فاتحه خوندیم. ولی هنوز هم  از حرف هایی که پشت تلفن زده میشه میفهمم که اون دو برادر دیگه دارن با پیغام پسغوم و ایما و اشاره بهم دیگه تیکه می اندازن. امروز پنج شنبه بود. قبرستون پر بود از جوون های ناکام و عکس بچه های روی سنگ قبر. کاش این روزها که مرگ بیخ گوشمونه به قلب هامون هم ماسک بزنیم و تند تند از هر کدورتی بشوریمش. کاش...

 

 

 

 

 

 

 

پ ن: جا داره بگم دمت گرم کرونا. عجب رونقی دادی به یتیم خانه ها...

  • میخک

از دست دادن پدیده ی عجیبی است. از آن دست بلاهایی نیست که وقتی بر سر کسی نازل شد بگویی «اشکال نداره،  درست میشه.» واضح است که هیچوقت درست نمی شود. حتی اگر که بگویی « آخر همه امون خاکه. قراره یه روزی تو اون دنیا هم رو ببینین.» وحشیانه تر از قبل به صورتشان چنگ می اندازدند و خودشان را به در و دیوار می کوبند و از خدا مرگ را التماس می کنند. یا نه... یادم رفته بود، بعد از آن همه نذر ها و نیاز ها و دعای کمیل ها واقعه خواندن ها و امن یجیب های بی جواب، دیگر با خدا قهرشان گرفته. آخرین امیدشان به الرحمن الرحیم بودن خدا دفن شده. می شود گفت «فلانی روحش اینجاست. داره نگاهت میکنه. همانطور که تا امروز کنارت بود از امروز به بعد هم هست و همیشه هم خواهد بود. اینکه دیگه نمی بینیمش مکتوب خداست. نمی شه تغییرش داد. ولی دلیل نمی شه که دیگر وجود نداشته باشه.» می شود گفت «غصه ی اون جسمی که تو قبرستون تنها مونده رو نخورید. دلش نمی گیره. فلانی دیگه زندونی جسمش نیست که. هر وقت خواست میاد می نشینه همینجا، کنار ستونی که همیشه می نشست و شما الان به نوبت در آغوشش می گیرید و کاغذ دیواری اش رو نوازش می کنید.» این حرف ها را من به همه گفتم. ولی فقط خودم را آرام کرد. شاید هرکس باید روش آرام کردن خودش را خودش پیدا کند. تمام شب زل زده بودم به ماه و لبخند می زدم. آخر صورت او را روی ماه می دیدم. نصفش روشن بود و نصف دیگرش احتمالا در همان گورستان تاریک جا مانده بود. یا شاید هم داشت پله های آسمان را یکی یکی طی می کرد. همیشه ی ی خدا کند بود. تا به طبقه ی سوم این خانه ی سیاه پوش برسد میشد یک هفته بعد! ولی من نیمه ی نورانی دیگرش را به وضوح می دیدم. دیوانه نشده بودم. آرام بودم. شاید زیادی آرام بودم. از همان لحظه که دیدمش دیگر گریه نکردم. چقدر هم که قبل از آن گریه کرده بودم! اشک جمع میشد پشت چشمم و تبدیل میشد به سردرد. چشم هایم می سوخت. قلبم آتش می گرفت و سرم در آستانه ی انفجار قرار می گرفت اما این اشک لعنتی سرازیر نمیشد.

بگذریم، زیادی حاشیه رفتم. داشتم از از دست دادن می گفتم. تا خودت آن را نچشیده ای نمی فهمی « ایشالا غم آخرتون باشه.» یک توهین بزرگ است! هرکس این حرف را بزند عظمت این غم را نمی بیند. « هرچی خاک ایشونه بقای عمر شما باشه.» نفرینی است که نیاز به توضیح ندارد. آدم زندگی بدون فلانی را می خواهد چه کار؟ « خدا بهتون صبر بده.» بد نیست. یعنی موثر که نیست و باعث افزایش میزان صبر و طاقت فرد نمی شود. ولی جنبه ی منفی ندارد و همدردی را هم به خوبی نشان می دهد. البته اگر فریادهای :« من فلانی رو از خدا خواستم. این همه خواستم! این همه التماس کردم! این همه ناله کردم! این همه قران به سر گذاشتم و اسم اعظمش رو صدا زدم. جوابم رو داد؟ دیگه هیچی ازش نمیخوام.» را نادیده بگیریم...

« تسلیت میگم.» یک جور انجام وظیفه است انگار. یعنی آمده ای که بعدا نگویند نیامد و چیزی می گویی که بعدا نگویند هیچ حرفی نزد و همدردی نکرد. جمله ی خنثایی است. از آشنایان و اطرافیان دور اما شنیدنش ارزش دارد. « خدا رحمتش کند.» اوایل مسخره به نظر می رسد. آخر من که هنوز مرگش را باور نکرده ام. مثل لیلا وسط خیابان ننشسته ام و به سمت هرکس که نزدیکمان می شود نمی دوم و از پاهایش نمی گیرم و با شادی نمی پرسم:« برگشت مگه نه؟ گفتن اشتباه شده؟ فوت دیگه چیه... فلانی زنده است! مگه نه؟ اومدی بگی که زنده است؟ خدا صدامون رو شنید....؟»  ولی خب وقتی در نهایت سکوت و آرامش در پارچ آب قند درست می کند و به زور در دهان همه می ریزم منتظرم بالاخره با صدای یکی از این فریادها از خواب بپرم. پس لطفا در این شرایط به کسی نگویید « خدا رحمتش کنه»  اصلا... آدم تا آن لا الله الی الله را نشوند هیچ چیز را باور نمی کند.هیچ چیز هیچ چیز هیچ چیز...  بازهم چرت و پرت گفتنم شروع شد.

با خودم عهد کرده بودم حداقل تا یک هفته پستی نگذارم. آخر وبلاگ که جای شیون و زاری نیست! ولی باز هم به بهانه ی جنبه ی آموزنده ی این پست (!) خودم را راضی کردم که کمی حرف بزنم. در دنیای واقعی که نمی توانم... دهانم قفل شده و اگر هم باز شود صدایم شنیده نمی شود. البته الان آرامم. شاید زیادی آرامم. فقط دلم برای ماه تنگ شده. که مطمئنا امشب می بینمش. هر شب او را می بینم. فقط نمی دانم اگر هوا ابری شود دلم طاقت می آورد یا نه...

 

 

 

پ ن : ممنون از همه ی دوستانی که جویای احوالم شدند. 

پ ن: نظرات رو باز میگذارم فقط برای اینکه اگه جملات دیگه ای به ذهنتون میرسه اینجا بنویسید. بزارید جنبه ی آموزندگی این پست (!!) حفظ بشه. به نظرتون به مرگ چه باید گفت؟

  • میخک

برای شفای همه ی مریض ها دعا کنید. از ما که گذشت ولی شما دعا کنید. این ویروس لعنتی زهرش را به ما ریخت ولی شما همچنان دعا کنید. ما که یتیم شدیم اما برای باقی بیماران دعا کنید. شد آنچه که نباید میشد اما شما برای ویران نشدن خانه های دیگر دعا کنید...

  • میخک

میشه خواهش کنم همین الان سه تا صلوات به نیت شفای تمام مریض ها بفرستید؟ 

  • میخک