آدم ها موجودات عجیبی هستن
دو تا برادر بودن، نمی دونم سر چه موضوع مسخره ای دعواشون شروع شد و بعدش برای چهار سال قهر بودن. عمرا پا توی خونه ای که اون یکی در یه هفته ی اخیر بهش سر زده بود نمیزاشتن. سر همین موضوع ارتباط برادر بزرگتر با مادرشون کاملا قطع شد. شاید چون اون لجبازتر بود. یا شاید کم سیاست تر که کسی رو طرف خودش نگه نداشته بود. گذشت و گذشت تا اینکه برادرشون مرد. فهمیدن عمر آدم ها کوتاهه. فهمیدن مرگ یه لحظه میاد و از یقه ات میگیره و فرصت جبران اشتباهاتت رو بهت نمیده. فهمیدن چقدر راحت میشه هم دیگه رو از دست داد. کدورت ها رو فراموش کردن. برگشتن پیش هم، خوش و خرم. سه ماه نگذشته بود که برادر دیگه اشون مرد. این بار می دونم سر چه موضوع مسخره ای دعواشون شروع شد. در جریان مراسم ها و دیر دعوت کردن فلانی و کم تحویل گرفتن و... اونقدر بی اهمیت و مضحکه که مطمئنا خیلی زود یادم میره. نمی دونم این بار قهر بودنشون تا کی قراره ادامه پیدا کنه. نمی دونم... واقعا نمی دونم این آدم ها تا کی میخوان نفهمن.
امرور پنج شنبه بود. رفته بودیم سر خاک. به هردوی اون برادرهای فوت شده سر زدیم. فاتحه خوندیم. ولی هنوز هم از حرف هایی که پشت تلفن زده میشه میفهمم که اون دو برادر دیگه دارن با پیغام پسغوم و ایما و اشاره بهم دیگه تیکه می اندازن. امروز پنج شنبه بود. قبرستون پر بود از جوون های ناکام و عکس بچه های روی سنگ قبر. کاش این روزها که مرگ بیخ گوشمونه به قلب هامون هم ماسک بزنیم و تند تند از هر کدورتی بشوریمش. کاش...
پ ن: جا داره بگم دمت گرم کرونا. عجب رونقی دادی به یتیم خانه ها...
- ۹۹/۰۵/۰۹

نمی دانم ادما چرا عبرتشون نمیشه ، اصلا نمی فهمم که چرا فکر می کنند مرگ فقط برای همسایه هست و اینقدر خودشان را از همه لحاظ محق می دانند.