غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بدون ارزش خواندن» ثبت شده است

این بار من حرف می زنم، شما گوش کنید. البته که در وبلاگم همیشه من حرف می زنم و اینکه شما گوش می دهید یا نمی دهیدش هم به خودتان مربوط است. به هر حال، در قیاس با (میایید یکم حرف بزنیم؟-1) گفتم، این بار می خواهم من حرف بزنم و شما گوش کنید. 

 

حالا این حرفی که می خواهم بزنم چندان حرف حساب نیست. به هیچ درد زندگی اتان هم قرار نیست بخورد. کلا پست های من قبلا کمی و الان به شدت ناحسابی و به درد نخور و مسخره شده اند. این یکی قرار نیست حسابش از بقیه جدا باشد. پیشاپیش بگویم وقت ارزشمندتان را پای خزعبلات این جانب هدر نکنید و فورا دکمه ی خروج و بعد از آن قطع دنبال را فشار دهید و خیال خودتان را تا ابد آسوده کنید. راستی، در عجبم چرا تا الان قطع دنبال نکرده اید؟ از جفنگیات و روده درازی هایم خوشتان آمده یا توییت مانند های کوتاه و شعاری و حال بهم زنم؟ احتماش هم هست هنوز در مرحله ی تصمیم گیری گیر کرده باشید و منتظر باشید ببینید این سین دال قرار هست سر عقل بیاید و یک پست درست منتشر کند یا نه؟! خب تصمیمش بر عهده ی خودتان است. من در امور شخصی اتان دخالت نمی کنم فقط دوستانه می گویم که بعید است چنین اتفاقی بیفتد.

​​​​

بدی اش اینجاست که خودم هم نمی دانم در چه مورد می خواهم حرف بزنم. هیچ مسلمانی پیدا نمی شود که بگوید دقیفا من چه می خواهم بنویسم؟ به هر حال یک چیزی می خواهم دیگر! این سوال که بدون جواب نیست! اگر یک لحظه دست از نوشتن بردارم قطعا هرچه تاحالا نوشته ام را حذف می کنم و بعد خودم را نفرین خواهم کرد که چرا نمی توانم بنویسم. چرا نمی توانم حرف بزنم. خشکی قلم و زبان و مغز را با هم گرفته ام. 

 

از داستان پردازی زده شده ام. از این که کاری جز تکرار مکررات نمی کنم و محض رضای خدا سر سوزنی خلاقیت ندارم حالم بهم می خورد. تازه الان چه وقت داستان است؟ آمده بودم دو کلام حرف بزنم.

 

مدت هاست گفتگوهایی که با اطرافیانم دارم در پاسخ به سوال چطوری؟ گیر می کند و جلوتر نمی رود. جواب معمولا «ای...» «بدک نیستم...» « الحمدالله، می گذره دیگه...» «خیلی خوب نیستم....» «راستش... بیخیال، خودت چطوری؟» است. مدیونید فکر کنید خود من هم از این دست جواب ها می دهم. در معدود دفعاتی که می گویم «خوبم.» خودم هم یک لحظه شوکه می شوم و می پرسم واقعا خوبم؟؟!! مگه میشه؟ مگه داریم؟ و یک قدم عقب تر برگشته و تمام احوالاتم را اسکن می کنم. نتیجه به طرز غافل گیر کننده ای خوشحالم می کند. من الکی نمی گویم خوبم. یعنی وقت هایی که باید الکی بگویم خوبم می گویم «ممنون.» ولی وقتی گفتم خوبم یعنی واقعا خوبم و این اتفاق هم به ندرت می افتد.

 

خب، بند قبلی را واقعا باید حذف کنم چون چیزی جز مسخره بازی نیست. به شما چه که من در جواب چطوری؟ چه جوابی می دهم؟ البته اگر بند قبل حذف شود این جملاتی که درمورد حذف شدن بند قبل است هم باید حذف شوند و آن وقت دستم راه می افتد و کلا پست جدید را حذف می کند و خیال هم من و هم شما را راحت می کند که البته خیال من ناراحت باقی می ماند چون یک عالمه حرف هست که نزده ام و اینطوری نزده باقی می مانند.

 

راستی، چرا حرف زدن؟ مگر حرف چوب و چماق است که فعلش زدن باشد؟ یعنی هر حرف تلخ و گزنده ای را می زنند و سخنان نرم و محبت آمیز را می گویند؟ یعنی لازم است بروم عنوان پست را بگذارم «میایید یکم سخن بگوییم؟» ؟ هرچند خودم هم نمی دانم در این پست قرار است حرف بزنم، خودم را بزنم، شما را بزنم یا سخن بگویم! 

 

 

از خودزنی و خودخوری و خودانهدامی هایم گفته بودم برایتان؟ خب پس نیازی به دوباره گویی نیست. از اول هم نباید می گفتم. کاش مبتلا به مرض فریاد زدن عیب های خود نبودم. که البته این مرض هم خودش بک عیب است که دارم فریادش می زنم. بیخیال، راستی یک وقت نترسید! کسی قرار نیست شما را بزند. همین طوری گفتم. خواستم فضا عوض شود. من به این ساکتی و بی آزاری! من حتی نمی توانم حرفم را بزنم!

 

ببینید! این همه حرف زدم ولی در واقع هیچ حرفی نزدم. که اگر کلا حرف نمی زدم سنگین تر بودم. کتاب شیمی جلوی رویم باز است و هیچ رغبتی به خواندنش ندارم. انبوه حرف هایی که روی دلم مانده و خودم هم نمی دانم که چیست یا چطور باید بزنمش عصبانی ام. خسته ام.

 

خب دروغ چرا، الان که یک خورده شر و ور بافتم و تحویلتان دادم اندکی احساسی سبک تر شده ام. حالا درست است که شما نه تنها شر و ور هایم را نخواندید بلکه یک درجه درمورد قطع دنبال کردنم مصمم تر شدید، ولی من بازهم احساس سبکی میکنم. کلا دنبال کننده کمتر زندگی بهتر. والا! آدم را مجبور می کنند پست های کوتاه و بی سر و ته کلیشه ای مزخرف بی معنی و دروغکی و.... بگذارد!

 

اگر هم تا اینجای شر و پرهایم را خواندید جا دارد بگویم عجب آدم های بیکاری هستید! که خب درست است که جا دارد بگویم اما من نمی گویم تا همین دو سه مخاطبی که برایم باقی مانده هم از دستم نرود و مجبور نباشم با تبلیغات گوشه ی صفحه در و دل کنم! 

 

باید یک کلاس آداب مخاطب داری ثبت نام کنم. معلوم است بجز حرف زدن نحوه ی گول زدن بلاگرهای شریف و به زور چپاندن خودم در لیست دنبال شونده هایشان را هم بلد نیستم. بدتر همه را از دور و بر خودم می پراکنم. البته از بلاگرهای شریف می خواهم یا دیگر این دور و بر پیدایشان نشود یا با پست های طولانی و به درد نخورم کنار بیاییند و درخواست پست کوتاه به ظاهر به در بخور و در باطن .... را نداشته باشند! آن جای خالی را هم با دانش خودتان پز کنید لطفا. مرسی أه.

 

این مرسی أه پایان بندی خیلی خوبی حساب میشد منتها حیف که حرفم نیمه کاره مانده و با اینکه این اصلا حرف اصلیم ام نیست یا شایدهم هست چون نمی دانم حرف اصلی ام چیست، نمی شود که باقی اش را نگویم! بلاگرهای شریف و محترمی که ماندن را انتخاب کرده اند ترجیحا با پست های دراز و کش آمده ام کنار بیایند چون اگر یک روز همای اوج‌ سعادت به دامم افتاد و فهمیدم دقیقا در چه مورد می خواهم چه حرفی را چگونه بزنم قطعا حرف هایم را در پستی خیلی خیلی بلند تر یا شاید کوتاه تر از این خواهم نوشت و تک تک دنبال کننده ها هم بدانند و آگاه باشند که نسبت به «میایید یکم حرف بزنیم-3» نمی توانند بی تفاوت باشند و نخوانند و حرفی نزنند. چرا که مدت هاست نمک خورده اند و حالا که ما بعد عمری یاد گرفته ایم حرف بزنیم نامردی است نمکدان بشکنند و برای ما کلاس بگذارند و بگویند پستش طولانی است و نمی خواهیم نمی خوانیم و این حرف ها! گفته باشم! 

 

 

 

 

 

پ ن: در طول نوشتن این پست به سرم زدم عنوان را به «بازگشت میایید یکم حرف بزنیم» تغییر دهم که بازگشت زیادی بزرگ نمایی داشت و بعد به سرم زد بنویسم «میایید یکم حرف بزنیم بر می خیزد» که یک دانه زدم توی گوش خودم که دخترجان لازم نیست همه بدانند که تازگی ها زیاد فیلم دیده ای، حالا که تازگی ها زیاد هم فیلم ندیده ای و برای خودت بی خودی حرف درست می کنی! تازه باید داخل پست هم می گشتم و ارجاعاتی که به عنوان شده بود را هم اصلاح می کردم که این واقعا در حوصله ام نبود! حالا شما همین را داشته باشید تا وقتی دکمه ی سبز ذخیره و انتشار همینطوری دارد برای خودش می چرخد من فکرهایم را بکنم و یک عنوان درست حسابی پیدا کنم. بله، من همیشه ویرایش هایم را بعد از انتشار پست انجام می دهم و احتمالا تا الان فهمیده باشید که قبل از انتشار اصولا متنم را بازخوانی هم نمی کنم. علت این کار اولا بخاطر گشادی بنده و دوما بخاطر سندروم تکرارستیزی ام است که تحمل هیچ تکراری را ندارم. نمی دانم می دانید یا نه که با وجود این سندروم پشت کنکوری بودن برای من سم خالص است و... انگار وای فلی مشکل جدی دارد. بگذارید قطع و وصل کنم... خب تا وقتی پست ارسال نشده خدمتتان بگویم که....

 

 

  • میخک