غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کنکوری» ثبت شده است

من هیچوقت بچه ی درس خوانی نبودم. اگر درسی را دوست داشتم و می خواندم و اگر دوست نداشتم نه. هیچوقت نگران نمره و معدل نبودم. دغدغه ی شاگرد چندم شدن را نداشتم. از آموختن مطالب جدید و یاد گرفتن حقایق کیهان و آگاهی یافتن بر دنیای پیرامون و آشنا شدن با جانداران ناشناخته و آناتومی آنها لذت می بردم. اما فقط همین، فقط لذت می بردم. در قید و بند حفظ کردن و در مغز چپاندن مطلب نبودم. امتحانات را یک چالش می دیدم برای آزمودن میزان دانش خودم. و برای همین هم شب امتحانی نبودم. قصد داشتم خود واقعی ام را بسنجم. اصلا تمام درس خواندن هایم سر جلسه ی درس بود. اگر یادم می ماند می ماند و اگر نمی ماند هم حوصله ی تکرار و مرور نداشتم. نمره هایم بجز در ریاضی درخشان نبودند. اهمیتی نمی دادم. تلاشی برای پیشرفت نمی کردم. البته سال آخر راهنمایی و برای آزمون ورودی تیزهوشان سنگ تمام گذاشتم و انصافا دختر خوب و درس خوانی شده بودم. بماند که آن روزها هم زیر کتاب هایم دفتر شعری پنهان بود... با یک زمان بندی اشتباه و شکست تلخی که حقم نبود ناامید شدم. برگشتم سر خانه ی اول.

 

بعد از امتحانات ترم دوم یازدهم تصمیم گرفتم تغییر کنم. با خودم قرار و مدار گذاشتم. اولا مسئله ی یک سال بخور نون و تره، یک عمر بخور نون کره را به خودم قبولاندم و دوما اینکه برای دنبال کردن رویاهایم به شغل و پول نیاز داشتم. دلم نمی خواست دستم در جیب پدر و مادرم باشد. عزمم را جزم کردم. آن حجم از درس خواندن برای من درس نخوان چیزی فراتر از جابه جایی کوه قاف بود. از پسش برآمدم. تابستانم که شب و روز در کتابخانه گذشت. از یک مهر... مشکلاتی شروع شد که قصد توضیحشان را ندارم. چندان توجهی نکردم. مادرم تمام سختی ها را تنهایی به جان خرید و گفت تو فقط درس بخوان. فقط درس خواندم. مدتی بعد مراسم ازدواج دو عزیزی پیش آمد که هر دویشان برایم هم دوست بودند هم خواهر و هم مادر. برای عروسی اشان واقعا کم گذاشتم اما بازهم تمرکز و ساعت مطالعه ام کاهش پیدا کرد. در تب و تاب آنفولانزا دو هفته مریض شدم. تب و لرز سختی بود که البته دکتر ادعا می کرد یک سرماخوردگی ساده است. دو هفته بیماری یعنی دو هفته ی تمام درس نخواندن. مشکلات هم که به قوت خود پا بر جا بودند. کم کم از فضای درس و کتاب جدا شدم. کرونا هم که پیدایش شد... از این قسمت شکایتی نمی کنم چون برای همه یکسان است. حالا اینکه روی من تاثیر بیشتری گذاشت و تسلیمم کرد تقصیر خودم است. 

 

اولین بار که زمزمه های عقب افتادن تاریخ کنکور به گوش رسید مادرم عمیقا خوشحال شد. گفت این همه مدت که نتوانستی درس بخوانی در جریان اتفاقات اذیت شدی، همه اش را می توانی جبران کنی. خودم هم خوشحال شدم. اما بعد از آن کرونا و مریضی و مریض داری و مرگ و اندوه بود که مدام در خانه و خانواده امان تکرار می شد. امشب که زمزمه های عقب افتادن کنکور به گوش رسید مادرم عمیقا خوشحال شد. گفت تمام این مدت نخواندن را می توانی جبران کنی. ولی من ترسیده ام. هم خسته ام و هم ترسیده. که در این فرصت سوم باز چه اتفاقاتی قرار است برایمان بیفتد؟ 

 

اینکه چرا این حرف ها را می زنم نمی دانم. شاید برای بهانه آوردن و لاپوشانی تنبلی هایم باشد. شاید پیشاپیش دارم رتبه ی هشتاد رقمی ام را توجیح می کنم. شاید هم شخصی امین تر از صفحه ی وبلاگم برای درد و دل نمی شناسم. کاش این کابوس زودتر تمام شود...

  • میخک