غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «معرفی کتاب» ثبت شده است

غار ارواح همون طور که از اسمش پیداست یک داستان ترسناکه. درمورد یک خواهر و برادر که به خونه ی اقوامشون در یک جزیره سفر میکنن و میخوان راز یک غار مرموز رو کشف کنن. البته خیلی هم ترسناک نیست یا حداقل برای من نبوده. توصیف های داستان خیلی خوب نیست. حال و هوای داستان خوب به خواننده منتقل نشده. نویسنده بیشتر از اینکه سعی کنه نشانه های ترسناک رو بیان کنه از کلمات هولناک و ترسناک استفاده کرده. میتونست بجای اینکه مستقیما به خواننده بگه قبرستان ترسناک است حال و هوای قبرستان رو توصیف کنه. البته تاحدودی این کار انجام شده ولی کافی نیست. شخصیت ها واقعی نیستن. واقعی بودن شخصیت به معنای وجود خارجی اونها نیست. یعنی باید قابل باور باشن. این اصلا قابل باور نیست که یه دختر یازده ساله که همیشه خیلی منطقی و علمی فکر میکنه تفریح مورد علاقه اش گشت زدن توی قبرستان ها باشه. اما در هر صورت حالت تعلیق یا به عبارت ساده تر شک و انتظار در این داستان کاملا خوب اجرا شده. اونقدر که مجبوری تا صفحه ی آخر رو بخونی. داستان در اوج و با یک غافل گیری عالی به پایان میرسه. اما میتونست از این غافل گیری استفاده کنه. میتونست این غافل گیری تازه شروع داستان باشه، شاید یه داستان بهتر از غار ارواح. اگه شما هم کتاب دیگه ای از مجموعه ی ترس و لرز رو خونده باشید خیلی راحت میتونید راز غار رو حدس بزنید. انگار داستان های ترسناک حالت دیگه ای ندارن. غار ارواح داستان جذابیه اما به نظر من «خانه ی مرگ» از همین مجموعه با موضوعی مشابه این داستان خیلی بهتر نوشته شده. به شما پیشنهاد میکنم حتما این کتاب رو بخونید.

http://92.50.2.210/database/BookImages/94/94206278.jpg

  • میخک

ویرایش  خواهد شد:

 

 

 

این کتاب مجموع چند داستان تقریبا ترسناک و درمورد اشباح است. به نظر من که اصلا هم ترسناک نیست. نویسنده فقط خودش میدونه که داره راجب چی حرف میزنه و اونو توضیح نمیده. مخصوصا تو قسمت های  « هی آقا»  ،  « بیست دقیقه مانده به درخت»  ، « عروسک گمشده» و « افسون سایه ها» اینا رو من اصلا متوجه نشدم که ماجرا چیه ، شخصیت اصلیش کیه یا حتی اگه اینارو توضیح داده باشه بازهم آدم نمی فهمه اصلا این داستان برای چی نوشته شده. نه سرگرم کننده است نه محتوایی داره. البته فکرهای اولیه اش عالیه و اگه نویسنده یکم زور میزد تا بهتر بنویسه میتونست فوق العاده باشه. مخصوصا داستان های « پیرمردی که تابها را هل میداد» ، « بالاتر از خانه ی عقاب» ، « خانه ی جدید» و «مهاجر» عالی بودن. اگه فکر « بالاتر از خانه ی عقاب » رو بیشتر توضیح و همین طور ادامه میداد، میتونست یه رمان کامل باشه. درکل جالب بود ، هرچند مییتونست خیلی جالبتر باشه.

  • میخک

تازگی ها دارم یک کتابی می خونم به اسم «آیین دوست یابی». مطالب به درد بخور زیادی داره اما به نظر من دیگه خیلی قدیمی شده، یعنی 79 سال پیش نوشته شده. نکاتی گفته که مال مردم 79 سال پیشه، نه واسه آدم های امروزی که از هر کلمشون منظور و مفهوم های مختلفی در میاد! حالا جدا از این مورد، به نظر من باید اسمشو میزاشتن «آیین روابط اجتماعی» یا «آیین راه آمدن با مردم». واقعیت اینه که دوست به معنی دوستی که ما تو بچگی فکر میکنیم و انتظار داریم پیدا بشه، اصلا وجود نداره. هیچ کتابی هم راجبش ننوشتن چون که گیر نمیاد. خیلی از کتاب هایی که با این اسم هستش، اصلا راجب دوست حرف نمیزنن. سخته، سخته که باور کنی تو دنیایی زندگی میکنه، دوست ای وجود نداره که واقعا دوستت داشته باشه و کمکت باشه و وقتی افتادی زمین بلندت کنه و ... همون چیزهایی که تو کتاب های ابتدایی میخونیم. تازه اگه وقتی با کسی دوست شدی، همون قدر دوست واقعی باشی که تو افسانه ها هست، سخته که انتظار نداشته باشی اون مثل تو باشه. اصلا اگه این طوریه، چرا به ما مفهوم دوستی رو یاد دادن؟ یاد دادن انتظار چیزی رو داشته باشیم که نیست؟ اولین روز های مدرسه، وقتی یکی میاد پیشت میشینه و باهات دست میده و میگه میای باهم دوست بشیم و کلی باهم حرف میزید، چطور میتونید باور کنید که اون از شما متنفره و برای اینکه حوصله ش سر نره اونجا نشسته و بدون اینکه به شما گوش بده منتظره زود تر حرف های شما تموم شه تا خودش حرف بزنه و چیزهایی که به عنوان راز میگه تا از شما حرف بیرون بکشه هیچ چیز مهمی نیستن؟ بهتر نبود بجای این همه حرف های قشنگ قشنگ راجب دوستی، بهمون یاد میدادن ما هم همون طور رفتار کنیم؟ یا کسی که تمام سال پیشت بوده و تو حاضری براش هر کاری بکنی، وقتی کسی ازش پرسید شما دوستین؟ به راحتی و حتی بدون یک لحظه مکث میگه: نه، کی گفته؟ آخه این انصافه؟؟؟

  • میخک

این پست سراسر اسپویل است

ویرایش خواهد شد

 

 

 

 

 

 

پرواز بر فراز رودخانه ی ویودوینا داستان مردی است به نام سردار که در دوران دفاع مقدس به جبهه رفته و از کشور دفاع می کند. در آنجا با مردی بسیار متفاوت و خوش اخلاق به نام زمان دوست می شود. زمان در دوران جنگ زمان نصف دندانهایش، یک دستش، یک پایش، یک چشمش و یک کلیه اش را از دست می دهد و همه به او «فرد» می گویند. سردار هم یک چشم و یک دستش را از دست می دهد. در همین زمان در صربستان جنگی میان مسلمانان و صرب ها رخ می دهد. مسلمانان می خواهند از صربستان جدا شوند و برای خود کشور بوسنی هرز گوین را داشته باشند. زمان با وجود اینکه کاملا فرد است اما به آنجا می رود تا به مسلمانان کمک کند. سردار هم کمی بعد حرکت می کند. وقتی به مقر زمان می رود متوجه می شود که زمان مرده است. در واقع بهترین دوست فرمانده گروهشان جاسوس بوده و نقشه ی زمان را لو داده است. ولی فرمانده که باور نمی کرد دوستش جاسوس باشد زمان را جاسوس می خواند و او را رها می کند تا در جنگ کشته شود. سردار که از این موضوع خیلی ناراحت است می خواهد به آن گروه برود تا نشان بدهد که جاسوس واقعی کیست. اما فرمانده اجازه نمی دهد. گروه های دیگر هم بخاطر نقص عضو سردار او را مسخره می کنند و او را راه نمی دهند. سردار برای خود گروهی از معلولین درست می کند تا به همه لیاقت خود و دیگر معلولین را ثابت کند. سردار و دوستانش موفقیت های زیادی به دست می آورند و به هدفشان می رسند. در طول این مدت سردار بر روی دوستان غیر مسلمانش تاثیر می گذارد و آنها را متحول می کند. در آخر هم سردار نقشه ای می ریزد تا رودخانه ی ویودوینا را از دشمن پس بگیرند. خیلی از دویتان سردار در این ماموریت کشته می شوند ولی دست آخر موفق می شوند. در آخر هم سردار، همراه دختر بچه ای که پدرو مادرش کشته شده اند و سردار جانش را نجات داده به ایران باز می گردد.
 

  • میخک

این پست ویرایش خواهد شد:

 

 

 

خلاصه ی داستان:
صبا دختری بسیار مهربان و خوبی مطلق است. او در کنار مادر و پدر و مادربزرگ و خواهر بزرگ ترش (صنوبر) و برادر کوچکترش (صفا) زندگی میکند. اوراک سیاره ی نزدیک به زمین است که نامرئی شده. این سیاره در علم و تکنولوژی پیشرفت زیادی کرده و ساکنانش خود را هوشمند میخوانند، آن ها هیچ احساسی ندارند و فقظ برای پیشرفت سیاره تلاش میکنند. رئیس سیاره(پاتسی) قصد دارد به زمین حمله کند و جلوی پاره شدن لایه ی ازون را بگیرد. در تحقیقات هوشمندان آن ها با هاله ی آبی رنگی  روبه رو میشوند که فقط دور انسان ها را فرا گرفته و دور حیوانات و هوشمندان دیده نمیشود. برای ادامه ی  تحقیق هوشمندی به نام آداپا صبا را به اوراک میاورد و صبا 15 سال در اوراک زندانی میشود. در این مدت او موفق میشود بعضی هوشمندان را تغیر میدهد و آنها دارای احساساتی مانند خنده و گریه، ناراحتی، هیجان، لذت و... میشوند. در این مدت پدر و  مادربزرگ صبا فوت میکنند، مادر صبا هیشه ناراحت است و فکر میکند فرشته ها صبا را برده اند. صفا صبا را هنگام صعود دیده و میداند فضایی ها او را با خود برده اند. اما صنوبر خیلی جدی و منطقی است و صبا را فراموش کرده. دختر صنوبر زنبق از دست ناپدری خود فرار میکند و به خانه ی مادربزرگ میرود. کم کم با گذشته ی صبا آشنا میشود. آداپا پیش از مرگ راه بازگشت به زمین را به صبا میگوید. صبا با زنبق دیدار میکند ولی سریع برمیگردد. صبا حق انتخاب دارد که در کدام سیاره زندگی کند، سیاره ی

  • میخک