روز اول « از طریق نوشتن و از چشم شخص دیگری در خیابان تان قدم بزنید و به مکان مورد علاقه تان بروید»
لباس هایم را فوری تنم کردم و از محوطه ی استخر بیرون زدم. موهایم هنوز کامل خشک نشده بودند. باد سردی داشت می وزید و شاخه ی درخت ها را تکان می داد. باد که نه، طوفان بود. گرد و خاک زیادی به پا کرده بود. گوش هایم از سرما یخ زده بودند و تک تک تارهای مویم روی سرم منجمد شده بود. مغزم دذد گرفته بود. مطمئن بودم قرار است سرما بخورم. اما مهم نبود. ساک ورزشی ام را پشتم انداختم. باید تاکسی می گرفتم. باید بلافاصله خودم را به خانه می رساندم. باید عجله می کردم. اما سراشیبی ملایم جاده وسوسه ام کرد. شروع کردم به قدم زدن. آرام آرام جلو می رفتم. خودم هم دلیل رفتارهای خودم را نمی فهمیدم. پر از ترس و دلهره بودم اما داشتم انکارش می کردم. اصلا مگر مهم بود؟ مگر دویدن من می توانست چیزی را تغییر دهد؟ با عجله به چه باید می رسیدم؟ قدم هایم کوتاه و بیخیال بود. اپارتمان های یک شکل و یک رنگ زیر پایم بودند. شهر در سکوت محض بود. باد هوهو می کرد و لباس هایم را به بدنم می چسباند. نه ماشین های زیادی دیده میشد نه آدمی زادی. هیچ جنبنده ای پیدا نبود. خورشید بدون سر و صدایی داشت پشت کوه ها دفن میشد. تن آسمان خونی شده بود. همه چیز و همه کس در خواب فرو رفته بودند. باید زودتر به خانه بر می گشتم...
پ ن: مکان مورد علاقه ندارم ولی همین خیابونمون رو دوست دارم :)
- ۲۰ نظر
- ۲۲ بهمن ۹۹ ، ۲۳:۰۰