مدرسهام سر نظم افتاده. تصمیم گرفتم کمتر وقت خارج از مدرسه رو به تدریس اختصاص بدم. کمالگرای درونم داره شکنجهام میده که چرا برای بچهها کم وقت میذارم اما رو تصمیمم مصمم چون میخوام ارشد بخونم و نباید امسال رو از دست بدم.
خیلی از منابع مهم ارشد رو ندارم فعلا. پول اضافه هم ندارم بخرم. البته چرا یکم پول دارم که گذاشته بودم برای لباس. کدومش واجبتره؟ هنوز تصمیم نگرفتم. فعلا کتابهایی که دارم رو میخونم. نوشتن درمورد مطالعاتم تو کانال تلگرام رو دوست دارم. اینجا نمیشه تند تند پستهای کوتاه گذاشت و چرت و پرتی گفت.
برای درس ز لباس سربازی پوشیدم و رفتم مدرسه. اکثر بچهها خرذوق بودن. حتی اون بچه دیس لکسیایی هم با جون و دل تلاش میکرد کلمه سرباز رو بخونه و بنویسه. همه درگیرم شده بودن بجز بیش فعال کلاسم. این بیش فعال که میگم تشخیص قطعی روان پزشک رو داره. رو بیش فعالی دو نفر دیگه هم شک جدی دارم اما این یکی دیگه افتضاحه. متاسفانه از اول سال بهم میگفتن قراره بفرستنش مدرسه دیگه و من تلاشی برای ایجاد ارتباط عاطفی باهاش نکردم. همیشه منتظر بودم الان دیگه بره. و نرفت. مادر احمق حداقل دروغ نمیگفتی بهم که قصد بردنش رو نداری. نمیدونم برای رفیق شدن باهاش دیره یا هنوز وقت هست. نمیدونم اصلا بشه رامش کرد یا نه. اون بچه که اختلال تمرکز داره و چشمش ضعیفه اما عینک نمیزنه رو همش میکشونم کنار خودم بلکه یکم یاد بگیره. درمورد دیس لکسیا باید بیشتر مطالعه کنم. اونی که دو سال مشروط شده هم تا حد زیادی رام شده اما گاها عین کش از دستم در میره و روان من و کلاس رو بهم میریزه. انرژی خیلی زیادی رو خرج منظم پیش رفتن کلاس میکنم. دست سازه تقریبا دیگه نمیسازم. نوآوریام کم شده. امیدوارم خدا من رو ببخشه. واقعا تو خونه وقت اضافی برای مدرسه ندارم دیگه. من باید ارشد امسال قبول بشم. باید باید باید.
دوشنبه تمام دفتر املاهای رو جمع کردم آوردم خونه. چت جی بی تی رو باز کردم. براش شرایط رو توضیح دادم. گفتم الان منم و تو و این بیست و خردهای دفتر املا، تک تک بچهها رو ریز به ریز توصیف میکنم اخلاق و ویژگیهاشون رو، غلط های املاییاشون رو هم بهت میگم، تو بگو دلیلش چیه و چه راهکارهایی داره. تا دو شب بیدار بودم داشتم بازخورد مفصل مینوشتم. فکر میکردم سه شنبه تعطیلیم برای همین میخواستم بدم اولیا ببرن بخونن و براساسش تمرین کنن. دیروز که دوره ضمن خدمت گذاشته بودن استاد میم درمورد بازخورد نویسی توضیح میداد و متوجه شدم فلان و بهمان نکته تو بازخوردهام اشتباه بوده. هفته بعد دوباره باید هر روز املا بگم بهشون، آخر هفته ببرم خونه دفترها رو باز مفصل بازخورد بنویسم و چهارشنبه بدم ببرن خونههاشون. املا گفتنم هم ایراد داشته، باید اون رو هم رفع کنم.
درمورد دوره ضمن خدمت بگم براتون. ما دوتا سرگروه آموزشی برای پایه اول داریم. خانم غین و خانم میم. خانم غین سن بالا و باسابقه است، شدیداً کاریزماتیک و پرجاذبه، ماهر و سخنور، خوش برخورد و حرفهای، همه هم شدیداً قبوبش دارن. خانم میم تازه کاره و جوون، باسواد و کار درسته اما بخاطر سابقه پایینش زیاد جدی اش نمیگیرن. من این رو نمیدونستم اما تو دوره عمق فاجعه رو فهمیدم. ۸ تا ۱۰ ساعت تدریس خانم غین بود. همهچیز عالی پیش رفت. یه استراحت کوتاه دادن و بعدش خانم میم شروع کرد ۱۰:۳۰ تا ۱۲ تدریس کنه. و وای وای وای...
خانم میم دهنش رو باز نکرده بود که همه شروع کردن به انتقاد از پاور پوینتی که میخواست براساسش توضیح بده! لعنتیا بذارید شروع کنه! دوتا جمله نگفته بود که همه گفتن نمیشه همون خانم غین ادامه مطالب رو هم بگه؟ ما دوست داریم پای کلاس خانم غین بشینیم! من و ترانه باهم نشسته بودیم و هردومون بجای همکارانمون شرشر عرق شرم میریختیم. خانم میم بنده خدا یه مطلب رو شروع میکرد توضیح بده بمبارانش میکردن. انتقاد و اعتراض پشت سر هم: که چرا فلان مطلب رو نگفتی؟ این چه مدل ارائه است؟ چرا مثال نمیرنی؟ چرا پاورپوینت این رنگیه؟ این چه مدل کلاس داریه؟ خانم میم بیچاره هرچی میگفت باباجان اسلاید بعد مثال میزنم! دوتا اسلاید بعدتر قراره اون مطلبی که شما من رو بابت توضیح ندادنش شماتت میکنی رو توضیح بدم! فایده نداشت که نداشت.
بدترین بخشش میدونید چی بود؟ اینکه فقط نمیگفتن چرا این اینطوریه؟ هرکس برای خودش راهکار ارائه میداد، اونم نه با لحن پیشنهادی که به حالت دستوری میگفت باید الان فلان رو بگی و باید بهمان کنی! نشسته بودن یادش میدادن روش درست ارائه چیه! بدترتر اینکه خانم غین تو همین کلاس بود و هرکس سوالی داشت برمیگشت از خانم غین میپرسید و اصلا خانم میم رو آدم حساب نمیکرد. دل من و ترانه برای خانم میم کباب بود. بدترترتر اینکه خانم غین یه جا بلند شد عین ناظم وایستاد جلوی همه و مدیریت کلاس رو گرفت دستش. عملا همه، هم خانم غین هم همکارهای مستمع همه وسط حرف خانم میم میپریدن و هیچ توجهی به ایشون نداشتن. خانم میم هم روش نمیشد به خانم غین که استادش بود چیزی بگه. چقدر خجالت کشیدم بابت این جمع مثلا فرهنگی... آخه خانم میم واقعا اونقدر بد یا ضعیف نبود! باسواد بود و مطالب مفیدی رو هم میگفت! فقط سنش کم بود همین... بنده خدا رو فیتیله پیچ کردن و درست۸ قورتش دادن. باز اگه انتقادها و پیشنهادهایی که بهش میکردن حرف حساب بود یه چیزی! به معنی واقعی کلمه مزخرف میگفتن! اونقدر اعصابم خورد شده بود که کتاب ارشد رو برداشتم شروع کردم به خوندن تا حواسم پرت بشه و برنگردم یه چیزی بگم. ادب و احترام صفر از صد.
دیگه چی بگم؟
آهان. منت خدای را عزوجل که بالاخره به ما لطف و مرحمت فرموده و پراید خریدیم. هنوز پولش رو کامل ندادیم (چون هنوز واممون رو ندادن) و هنوز سندش به نام خودمون نشده اما خب رسیده دستمون. پرایدمون دهه هشتادی، له و لورده و اسقاطیه اما شدیداً دوستش دارم :) آهنگ ایشالا آزادی قسمت همه پلی شود :)) به امید ماشین دار شدن تمام جوانها :)))
شیطونه میگه بیخیال مانتو خریدن شو و پا شو شال و کلاه کن بجاش تاریخ بیهقی بخر. چرا مهیار کادوی روز زن برام تاریخ بیهقی نخرید؟ تازه فهمیدم این مرد تاحالا برای من کادو کتاب نخریده و این عجیبه! اگه بجای یه شیشه ادکلن الان تاریخ بیهقی دستم بود آدم خوشحالتری بودم. به رزمنامه و غمنامه هم راضی بودم حتی. تا کی قراره تو کلیشهها گیر کنیم؟ الان اون گل خشک شده به چه کار من میاد؟ اگه بجاش دوره صوتی بدیع رو هدیه میگرفتم احساس خوشبختی بیشتری میکردم. فکر میکنم اینا نشونه بزرگسالی باشه که به کاربردی بودن هدیه بیشتر از ظاهر قضیه اهمیت بدی. از الان دارم فکر میکنم اگه برای عید واسم کادو ماهی تابه تفلن بخرن خیلی خوشحال میشم چون ماهی تابه گردم از کار افتاده.البته لباس از اون هدیههاییه که هیچوقت نمیگی نیازی بهش نداشتم و اضافی بود. دویست دست لباس هم داشته باشی بازهم کمه و بازهم احتیاج داری.
از سر تنبلیامه که دارم نوشتن این پست رو کش میدم. چون حوصلهام از ناصرخسرو خوندن سر رفته. باز زبان ناصرخسرو ساده است ها. خراسانیه دیگه. فقط یه خورده فلسفه قاطیاشه که من مغزم اصلا فلسفه و منطق رو هضم نمیکنه. داشتم برای خودم قصیدههاش رو میخوندم که مهیار شنید یکی از بیتها کلمه «خر» داره. سریع یادداشتش کرد گفت باید از این بیت استفاده کنم :)) ناصر از اون شاعرهای قابل پخشه. یعنی با خیال راحت کتابش رو بده دست بچه و مطمئن باش گمراه نمیشه. فکر کنم تنها شاعر کاملا قابل پخش باشه. زندگی نامهاش رو خیلی دوست دارم. متاسفانه فقط نظمش رو دارم میخونم و سفرنامهاش رو ندارم که بخونم اصلا. کاش تو ارشد یه واحد سفرنامه ناصرخسرو داشته باشیم. باقی کتابهاش کاملا غیرادبی هستن و حتی حفظ کردن اسمشون هم سخته. ادبیات کلا حفظیه. منم از حفظ متنفرم. رو بدیع و دستور زبان باید زیاد سرمایه گذاری کنم چون جذابتره و اگه یاد بگیرم نقطه قوتم میشه انشاءالله.
دیگه چی؟ دیگه اینکه باید به تنبلی غلبه کنم و برم درس بخونم. مهیار رفته تعمیرات ماشین رو انجام بده و جاهایی که رنگش رفته رو رنگ بزنه. تا بیاد باید حداقل دوتا قصیده خونده باشم. وقتی اومد هم بشینم عروض کار کنم. شب هم پا شم برم تاریخ بیهقی بخرم که زندگی بدون بیهقی سخت میگذرد. شاید هم خطیب رهبر بگیرم؟ متاسفانه همه این کتاب ها رو ناظم مدرسهامون داره ولی مونده زیر لحاف تشکهاشون و برداشتنش سخته:/ پس خرید رو تا شنبه طول بدم که اگه از زیر لحاف تشک درآورده بود من خرج اضافی نکرده باشم. ما که هنوز کتابخونه نداریم، این همه کتاب تلنبار شده رو براش جا نداریم، کتاب جدید میخوام چی کار؟ تکلیف خونه معلوم نیست چه برسه کتابخونهاش. صاحب خونه میگه صد میلیون بذارید رو پول پیش، سه میلیون هم رو اجاره. شیرینی خرید ماشین رو نمیخوام زهر کنم اما... بیخیال. بخوام غیبت کنم پست به درازا میکشه. رزق رو خدا میرسونه. من برم درسم رو بخونم که ناصرخسرو منتظره.
- ۴ نظر
- ۲۹ آذر ۰۴ ، ۱۵:۱۴