میگمها، اگه بخواید روز الگوی نخبه و دانشمند زن موفق رو به دانشآموزان و دانشجویان مونث معرفی کنید، اسم چه کسی/ کسانی به ذهنتون میاد؟ از چه منابعی میشه درمورد زندگینامهاشون اطلاعات به دست آورد؟
- ۱۵ نظر
- ۳۰ آبان ۰۰ ، ۱۵:۰۱
میگمها، اگه بخواید روز الگوی نخبه و دانشمند زن موفق رو به دانشآموزان و دانشجویان مونث معرفی کنید، اسم چه کسی/ کسانی به ذهنتون میاد؟ از چه منابعی میشه درمورد زندگینامهاشون اطلاعات به دست آورد؟
اگه خدا بخواد و کارهای امروز درست پیش برهها، چون بهتون دسترسی ندارم به نیابت از شما خودم رو به بستنی معجون دعوت میکنم.
دوست داشتی یک زندگی جدید را تجربه کنی، مگر نه؟ دوست داشتی وارد یک دنیای ناشناخته شوی، اتفاقات و چالشهایش را پشت سر بگذاری و از پستی و بلندیهایش بالا و پایین بروی. همین را میخواستی دیگر. خب، حالا بیا چند روزی «من» باش. یادم نمیآید توی آرزوهایت قید کرده باشی آن دنیای ناشناخته شکل و شمایل خاصی داشته باشد. آن را به هیچ ویژگیای محدود نکرده بودی. فقط میخواستی تازه و ناشناخته باشد. همین. خب! تو تاحالا «من» بودهای؟ معلوم است که نه. همیشه مرا از بیرون دیدهای. از بیرون قضاوتم کردهای. درموردم حکم دادهای. روح سرگردان نبودی مگر؟ بیا داخل بدن من. برای تنوع هم شده یک سری به «من» بزن. ببین این اصلا این تو چه خبر است! شاید مرده باشم اصلا! نمیخواهی حالم را بپرسی. بیا ببینم بیمارم؟ نیستم؟ امیدی به آیندهام هست؟ نیست؟ تو را به قرآن قسم بیا حداقل چند روزی با «من» زندگی کن. گناه دارم آخر! نگاه کن و ببین همه داخل کالبد خودشان زندگی میکنند، فقط منِ بدبخت ماندهام. فقط توی بدبخت ماندهای. بیا به قول این فیلم آبکیها دست به دست هم دهیم و باهمدیگر خوشبخت شویم.
زندگی من جز جذابترین زندگیهای تاریخ بشریت قرار نمیگیرد. ولی خدایی کاملا پوچ و خسته کننده هم نیست. چیزهای جالبی این تو پیدا میشود. یک عالمه چالش و دردسر هست که حل کردنشان نمک زندگیست. مگر آن قهرمانهایی که توی قصهها میخوانی زرتی توی یک دنیای آسوده و زیبا و بدون مشکل فرود میآیند؟ اگر فرود بیایند خودت جد و آباد نویسندهاشان را فحش باران نمیکنی؟ پس چه مرگت است؟ بیا یک سر بزن به این زندگی. باور کن مشتری میشوی. بیا دیگر دیوانهی من. بیا....
امروز خیلی جدی زده بود به سرم از این مدل تصویرهای «و خدایی که به شدت کافیست...»طور رو بذارم وضعیتم :/
از بزرگان روزگار نقل کردهاند که هر نویسندهای می نویسد، اما هرکه مینویسد نویسنده نیست. با این وجود اگر دیده بر سخن بزرگان نیز ببندیم و هرکس و ناکسی که می نویسد را هم نویسنده حساب کنیم؛ باز من نویسنده نیستم. چرا؟ چون که نمینویسم. این را نه به علت اینکه نوشتن از نویسنده نبودن مد روز شده مینویسم، که مرا با جماعت پیروی مد و فشن و این قرتی بازیها کاری نیست. مینویسم چون باز این موضوعی است برای نوشتن. برای کسی که هیچ موضوع و محتوایی در ذهن چون کویر لوت، لخت و عریانش ندارد غنیمتی است بس گرانبها. ادبیاتم به جفنگیات میماند، نه؟ شدهام عینهو آن فقیر آس و پاس مغروری که لباسهای فاخری به تن میکند و محاسنش را با پی و دنبه چرب می کند که جلوی در و همسایه ثروتمند و متمول به نظر برسد. این عبای ابریشمی و رنگین به تن استخوانیام زار میزند. حتی مرغوبترین پارچهها و هنر دست بهترین خیاطان در این شرایط جفنگ به نظر میرسد.
خو گرفتن و تطابق یافتن با محیط جدید و شرایط جدید و زندگی جدید فرایندیست که نیاز به انرژی و تمرکز دارد. کل انرژی و تمرکز من هم صرف این راه شده. دوندگیهایم بین مدرسه است و دانشگاه و ادارهی محل خدمت و پزشک طبکار و ازمایشگاه و دفتر خدمات قضایی و دفترخانه و کتابخانه و دانشگاه و... تمام صحبتهای روزانهام هم شده درمورد همین اماکن و موضوعات مربوطه. اگر وقت خالی بین کلاسها و کارگاهها و کارهایم داشته باشم که توسط فعالیتهای فرهنگی و پژوهشی دانشگاه اشغال نشده باشد، صرف خواندن سیف و مبانی و کاربست و ادبیات و سیره و غیره میشود. خیلی دوستتر داشتم حرف زدن درمورد این امور را بسپارم به وقتی که هرکدام را به سرانجامی رسانده باشم؛ این گونه پستی می توانستم بنویسم که نتیجهگیری و پند و اندرزی پشتش نهفته باشد. منتهای مراتب از ظواهر امر پیداست که وعدهی مقرر به این زودیها نخواهد رسید متاسفانه. گرفتاری شدهایم خلاصه.
موضوع پست را حول محور نویسنده نبودن انتخاب کردم، پس پست هم باید حول همین موضوع باشد. رویای نویسندگی ندارم دیگر؟ چرا. فقط علاقهای ندارم که اصرار بورزم هرچه زودتر بنویسم و هرچه زودتر به چاپ برسانم نوشتههایم را. چون میبینم این عجله کردنها کار دست آدم میدهد. کیفیت نباید فدای کمیت شود. زود و سریع و زیاد نوشتن به چه درد میخورد آخر؟ آدم در کل عمرش یک کتاب بنویسد، ولی کتاب بنویسد!
شاید هم هرچه در بند بالایی نوشتم بهانه بوده. قرار بود بعد از کنکور به شکل جدی بروم سراغ کلاس و آموزش نویسندگی، یادتان میآید؟ تمدیدش کردم تا بعد نتایج کنکور. به این بهانه که اضطراب و درگیری ذهنی مجال تمرکز برایم نمیگذارد. بعد هم مجددا تمدید کردهام تا بهمن. خودم پسزمینهی ذهنم میدانم از بهمن هم ممکن است تمدید بخورد تا عید. از عید هم تا...... احمقانهترین رفتار بشریت که گمان میبردم هیچگاه به دامش گرفتار نخواهم شد. باید همین حالا جلویش را بگیرم، نه؟ اما خب هزینهاش چه میشود؟ شما که غریبه نیستید، این روزها کلی پول خرج مخارج متعدد و گران کردهایم. تازه یک عالمه مخارج ضروریتر از این داریم که باید بهشان رسیدگی کنیم. پولش جور شد اصلا، با رفت و آمد در این اوضاع کرونایی چه کنم؟ مجازی اگر میخواستم که این همه وقت صبر نمیکردم، حضوریاش هم هردفعه با استرس و ترس ابتلا همراه خواهد بود. تازه، هوا هم خیلی سرد شده. توی خانه هم ادم قندیل میبندد. در این یخبندان از گرمای امن زیر پتو بیرون بخزم و هلک و هلک بروم کلاس؟...
نویسنده نیستم، ولی نویسنده خواهم شد. نه به این خاطر که به کسی یا حتی خودم قول دادهام، چون دوست دارم. چون می خواهم که بشوم و میشوم. فقط باید ذهنم را سامان ببخشم. فقط باید به طور کامل از این فضا منقطع نشوم. منقطع را درست گفتم اینجا؟ مطمئن نیستم. عین بیسوادها شدهام، بدتر از آنها شاید. باید نظم ببخشم به زندگیام. باید دقیقا بدانم از جان خودم و این زندگی چه میخواهم. اولویت بندی کنم. برنامه بریزم. باید....
دفتر رو برمیدارم. خودکار رو میگیرم دستم. فقط یه نقطه روی کاغذ نقش میبنده، نه بیشتر. همیشه روی همون نقطه که نمیدونم باید به کدوم سمت بکشمش و کدوم حرف رو بنویسم که کدوم کلمه رو بسازه و بعدش کدوم جمله و... گیر میکنم. فقط یه نقطه، نشونهی اینه که من میخوام بنویسم.
توی وبلاگ، ارسال مطلب جدید، زل زدن به صفحهی خالی، حذف. ارسال مطلب جدید، زل زدن به صفحهی خالی، حذف. حذف تمام حرفهای نوشته نشده....
واتساپ رو باز میکنم، روی پروفایل تمام دوستهام مکث میکنم. یکی یکی اسمهاشون رو میخونم... اولی الان درگیر کارهای دانشگاهشه. دومی که اهمیتی نمیده. سومی خودش کلی درس داره. چهارمی یه عالمه کار ریخته سرش. پنجمی وقت برای من نداره. شیشمی خب چی میخواد بهم بگه؟ اصلا من چی بهش بگم؟ جلوی هفتمی زشته همش نق و ناله میکنم، ازم خسته شده حتما. هشتمی رو خیلی وقت نیست میشناسم، نباید حرف دلم رو بهش بزنم. هشتمی رو بیخیال، باز سه سال طول میکشه جواب بده و تا اون موقع اصلا دردهام رو یادم رفته حتما. نهمی کرونا داره. دهمی واتساپ رو حذف کرده حتما. یازدهمی به کمپین نه به تکنولوژی پیوسته و کاملا غیرقابل دسترس شده. دوازدهمی و سیزدهمی و...
آره، من دوستهای زیادی دارم. اما اینطور وقتها دوباره به ذهنم میاد که معنی کلمهی دوست چیه؟! اونهایی که به عنوان دوست تو ذهنم سیوشون کردم دقیقا چی کارهی منن؟ آیا اصلا من رو دوست خودشون میدونن؟ همیشه تلاشم رو کردم حق دوستی رو تمام و کمال براشون ادا کنم، اما از کجا معلوم براشون یه آدم نچسب سیریش نباشم که هرچقدر هم بهش جواب سر بالا میدی بازهم حالیاش نمیشه ازش خوشت نمیاد و بازهم میاد حال و احوالت رو میپرسه؟ یه کسی که حالا بعضی وقتها به درد هم میخوره ولی در کل «دوست» نیست؟
صفحهی سرچ گوگل رو باز میکنم. انگشتهام رو میذارم روی کیبورد. باید جواب سوالم اینجا باشه مگه نه؟ تایپ میکنم. ظطزرذدئو.کمنتالبیسشضصثقفغعهخحجکوئنهعتدذاغفررزیثسسظ. این تنها تعریفیه که از درد خودم دارم. پس چطور میتوانم انتظار درمان داشته باشم؟ گوگل میگه اشتباهی پیش اومده و سه تا پیشنهاد برام داره:
واژه؟ راستی واژهای که من میخوام بنویسم چیه؟
شما میدونید به فرایند رام شدن توسط روزگار چی میگن؟ خبر دارید حدودا چقدر طول میکشه تا به وقوع بپیونده؟
آرزو میکردم سرم در حد مرگ شلوغ بشه. خدا را هزاران مرتبه شکر لحظه به لحظه به برآورده شدن آرزوم نزدیکتر میشم. فقط یه مشکل کوچیکی هست. اون روزی که آرزوم تمام و کمال برآورده بشه من میمیرم و نمیتونم خوشحالی خودم رو ابراز بدارم.
هیچ کدوم از این جریاناتی که خودم رو درگیرشون کردم اجباری نیست، خودم یه عالمه کار ریختم سر خودم. انتظار دارم ققنوسوار از پس خاکسترهای خودم برخیزم و منِ تنبلِ سستِ بیتحرک برای همیشه بمیره. منتها فعلا که دارم میسوزم و میسازم و خبری از مرگ نیست که بعدش زندگی به ثمر بنشینه.
دیگه دیگه....
دیدید یه وقتایی میخوای بحث رو تموم کنی و سر و تهش رو هم بیاری؟ وقتایی که خسته شدی و به نظرت داری انرژیات رو هدرمیدی؛ پس دنبال یه اختتامیه خوب میگردی. یه پایان شیک و مجلسی که لایق تمام تلاشها و زحمتهات بشه. یه نوشتهی قشنگ تو پشت جلد کتاب. یه امضای ماندگار پایین نقاشیات. میدونید چی میگم؟ شاید مجموعهی کل اون تلاشها بیخود باشه و تمام کاری که انجام دادی هیچ ارزشی نداشته باشه، اما به هر حال می خوای آخرش قشنگ و به یاد ماندنی از آب دربیاد. مثل آخرین پست یه وبلاگ. که وقتی گذاشتی و رفتی دیگه چرت و پرتهات رو کسی نبینه. مستقیم چشمشون باز شه به اون پست شیک و مجلسی و تر و تمیز. به اون نوشتهی قشنگ. که راضی باشی از رفتنت و مدام برنگردی ببینی این طرفش کج شد اون طرفش از خط بیرون زد و این جملهاش بیخود شد و....
به همچین پستی شدیدا احتیاج دارم.
میخواستم با نظم و مرحله به مرحله بنویسم، ولی خب درهم ریخته شد. میخواستم جامع و کامل باشه، ولی خب زمان خیلی زیادی می خواست و اینم نشد. اولش مواردی که از نوشتنش پشیمون میشدم رو پاک میکردم و شمارهها رو درست میکردم. ولی اخرش دیگه بیخیال شدم.
۱- جهان هستی همینطوری اتفاقی و خود به خود به وجود نیومده. یه نیرو، یه قدرت، یه شخص بوده که خالقش کرده. اسمش رو میذارم خدا.
۲- فقط یک خدا وجود داره.
۳- خدا نه اینکه تمام خوبیهای عالم رو تو خودش داشته باشه، که خودش تمام خوبیهای عالمه.
۴- خدا شر رو نیافریده، بلکه شر کمبود یا نبود خیره.
۵- خدا با تمام بندههاش حرف میزنه، با بعضیها که شنواتر بودن واضحتر و مستقیمتر و کاملتر.
۶- از بین تمام سخنان مستقیم خدا و انسان، قرآن معتبرترین و مستندترین و دستنخوردهترین و تحریفنشدهترین و کاملترین و جامعترینشونه.
۷- محمد (ص) پیامبر خدا بوده.
۸- چهارده معصوم، معصوم بودن و دوازده امام، امام و پیشوای مردم.
۹- تسلیم بودن دربرابر خدا، دین برحقه.
۱۰- تسلیم بودن دربرابر خدا آسون نیست. فهمیدن اینکه تسلیم بودن دربرابر خدا یعنی چی و اصلا چطور میشه دربرابر خدا تسلیم بود هم به هیچوجه آسون نیست.
۱۱- انسان جایزالخطاست. جایزالشکسته. جایزالگند زدن و گم کردن مسیره.
۱۲- انسان جاودانه. بعد از مرگ نیست نمیشه.
۱۳- قیامتی وجود داره. هیچکس بدون حسابرسی رها نمیشه.
۱۴- ذرهای خوبی یا بدی آدمها با لحاظ کردن شرایط و موقعیت در قیامت بررسی میشن.
۱۵- بهشت فراتر از تمام توصیفاتیه که ازش شده، چه در کتب آسمانی و چه به زبان شاعران و هنرمندان. جهنم هم همینطور.
۱۶- اینکه آدمهای ریاکار چقدر حال بهمزنن دلیل نمیشه ما از کار خوبی که اونها در ظاهر انجام میدن فاصله بگیریم و انجامش ندیم. این جز احمقانهترین بهانههای تاریخه.
۱۷- وقتی بخاطر سود و منفعت خودت از شرایط سخت فرار میکنی و میری به سمت یه مکان و موقعیت بهتر، به تمام همسنگرهات که موندن و جنگیدن و یا میخوان بمونن و بجنگن، ته تک تک کسایی که دلیل جنگیدنشون نجات تو باقی همسنگرهاست خیانت کردی. برای خیانتت دلیل خوبی داشتی، قبول. ولی به هر حال خیانت کردی. این نه بحث سیاسیه و نه ملی و میهنی. هرشرایطی رو شامل میشه.
۱۸- انقلاب جمهوری اسلامی ایران یکی از باشکوهترین و زیباترین اتفاقاتیه که یه ملت میتونه رقم بزنه.
۱۹- یا گام دوم انقلاب رو به قدرت و همت گام اول پیش میبریم، یا فاتحهاش رو میخونیم و تف میاندازیم رو قبر تمام شهیدانمون.
۲۱- مرگ زشت نیست. اون قسمت از دست دادنشه که باعث میشه زشت به نظر بیاد.
۲۳- نه مرد از زن برتره و نه زن از مرد. ولی معنیاش این نمیشه که هیچ فرقی با هم ندارن و نیازهاشون و ویژگیهاشون کاملا منطبق و یکسانه.
۲۳- درمورد عشق خیلی حرفها زدم. اینجا میتونید بخونیدشون.
۲۵- هنر از سیاست جدا نیست؛ از دین هم همینطور. حتی جدا شدن هنر از دین و سیاست هم خودش یه جور جهتگیری دینی و سیاسیه. همینطور جای هنر و دین رو میشه توی این جملاتی که الان گفتم عوض کرد.