پروژهی شگفتانگیز «من» بودن
دوست داشتی یک زندگی جدید را تجربه کنی، مگر نه؟ دوست داشتی وارد یک دنیای ناشناخته شوی، اتفاقات و چالشهایش را پشت سر بگذاری و از پستی و بلندیهایش بالا و پایین بروی. همین را میخواستی دیگر. خب، حالا بیا چند روزی «من» باش. یادم نمیآید توی آرزوهایت قید کرده باشی آن دنیای ناشناخته شکل و شمایل خاصی داشته باشد. آن را به هیچ ویژگیای محدود نکرده بودی. فقط میخواستی تازه و ناشناخته باشد. همین. خب! تو تاحالا «من» بودهای؟ معلوم است که نه. همیشه مرا از بیرون دیدهای. از بیرون قضاوتم کردهای. درموردم حکم دادهای. روح سرگردان نبودی مگر؟ بیا داخل بدن من. برای تنوع هم شده یک سری به «من» بزن. ببین این اصلا این تو چه خبر است! شاید مرده باشم اصلا! نمیخواهی حالم را بپرسی. بیا ببینم بیمارم؟ نیستم؟ امیدی به آیندهام هست؟ نیست؟ تو را به قرآن قسم بیا حداقل چند روزی با «من» زندگی کن. گناه دارم آخر! نگاه کن و ببین همه داخل کالبد خودشان زندگی میکنند، فقط منِ بدبخت ماندهام. فقط توی بدبخت ماندهای. بیا به قول این فیلم آبکیها دست به دست هم دهیم و باهمدیگر خوشبخت شویم.
زندگی من جز جذابترین زندگیهای تاریخ بشریت قرار نمیگیرد. ولی خدایی کاملا پوچ و خسته کننده هم نیست. چیزهای جالبی این تو پیدا میشود. یک عالمه چالش و دردسر هست که حل کردنشان نمک زندگیست. مگر آن قهرمانهایی که توی قصهها میخوانی زرتی توی یک دنیای آسوده و زیبا و بدون مشکل فرود میآیند؟ اگر فرود بیایند خودت جد و آباد نویسندهاشان را فحش باران نمیکنی؟ پس چه مرگت است؟ بیا یک سر بزن به این زندگی. باور کن مشتری میشوی. بیا دیگر دیوانهی من. بیا....
- ۰۰/۰۸/۲۸

دوست داشتم بجای اینکه کل روز وقتم رو صرف خوندن درس های چرت بکنم یا به فکر گرفتن نمره و امتحان باشم
برم توی بتل وار یا یجای شبیه دنیای اسوارد انلاین بجنگم
غول های مجازی رو بکشم زندگیم کمی هیجان داشته باشه
دوست داشتم هرروز که چشامو باز میکنم منتظر یه چیز جدید باشم
نه اینکه امروز مثل دیروزه دیروز مثل پریروزه پریروز مثل فرداست......