امید را میگویم. مثل یک نقطهی سفید سفید است در وسط یک صفحهی سیاه سیاه. عین یکستاره، در اعماق اقیانوس ظلمات میدرخشد. میرقصد. میخندد. فریاد میکشد. امید تنهاست. خیلی تنها. توی این دنیا جز خود خدا هیچکس را ندارد، تکیهگاهی هم. عوضش تکیهگاه یک عالم است. همهی غرق شدگان اقیانوس ظلمات چشمشان به اوست. خیرهاند به قهقهههای مستانهاش. گو هیبنوتیزم شده باشند. امید همه را به همراهی با خود وادار میکند. امید همه را قانع میسازد به او تکیه کنند. و خودش با بار سنگین مشکلات تک تک انسانهای دنیا بر دوش، بلند میشود برود دنبال راهحل بگردد. امید آبرو دارد چون. قول شرف داده اوضاع بر وفق مراد خواهد شد. پس خودش آستین بالا میزند تا اوضاع را بر وفق مراد کند. با زمین و زمانه میجنگد. با غول ترس می جگند. با سگ افسردگی گلاویز می شود. خشم را افسار میبندد.
امید یک گلادیوتر است انگار. تنها. در وسط میدان نبرد. انبوهی از دشمنان بیرحم گرداگردش. دلاور است امید. بیباکانه میجنگد. زخم میزند. زخم میخورد. خم به ابرویش نمیاورد اما. امید بارها در میدان مبارزه شکست خورده. معلوم است از هزار نبرد یکی را میبازد. ناعوذبالله خدا که نیست. سیصد و شصت و خوردهای روز از سال هر شب از خوابی که می توانست ابدی باشد بیدارمان کرده. عزیزانمان را بیدار کرده. از همان اول صبح خورسید را برویمان تابانده. بعد هر باران رنگینکمان نشانمان داده. امید برای خوشحال کردن ما به قوانین فیزیک هم محدود نشده حتی. هر وقت اراده کردهایم تصویری از بهشت را جلوی چشمانمان آورده. لذتی را بر ما چشانده که شاید هیچوقت امکان به وقوع پیوستنش در دنیای حقیقی نباشد. امید فقط لبخندمان را میخواهد. حالا ممکن است در یکی از دهها سال عمرمان یکی از سیصد و شصت و خوردهای روز از خواب بیدارمان نکند. شاید بخاطر مشغلهی زیاد یادش برود. شاید نتواند. شاید یک اشتباه سهوی از او سر بزند. طفلکی برای همان شکست یک در هزارش کلی سرکوف میشنود. به تمسخر گرفته میشود. فحش و ناسزا میخورد. امید کم نمیآورد. ناامید نمیشود هیچوقت. ادامه میدهد. نفس نفس زنان. شرشر عرق ریزان. لهله زنان. با استخوانهایی که دارند زیر فشار خورد می شوند و قلبی که مچاله شده، قدمهای استوارش را ادامه میدهد. شوخی که نیست. امید می خواهد یک تنه دنیا را بسازد. دنیا را زیبا بسازد.
محض همین است که امید امید است. ستارهای در ژرفای فضا و مکان. مثل یک سوراخ است که وسط مقوای مشکی ایجاد کردهایم و از آن سویش نور میتابد. وگرنه که امید از خودش نوری نداردتمام تقلایش این است که بزرگ شود. ورزش و کوشش را سرلوحه قرار داده تا عضلههایش بزنند بیرون. قد بکشد. آن سوراخ فراخ شود. نور بیشتری بتابد. دنیای ایدهآلش رنگ بگیرد. آنقدر رشد کند که بشود اندازهی خورشید. هم او که وقتی هست آدمها در روشنایی غوطه میخورند. میدانید که، خورشید نقطهای سفید سفید است در اعماق ظلمات کهکشان.