غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۳۸ مطلب در مهر ۱۴۰۰ ثبت شده است

کجایی زیبای من؟ می‌بینی مرا؟ چه خوب مخفی شده‌‌ای پشت ابرها. چه طنازانه از من رو گرفته‌ای. اشتیاقم را نمی‌بینی؟ صدای تپش قلبم را نمی‌شنوی؟ چه خواستنی‌ست ظلم و ستمت. گو در شراب است زهری که می‌ریزی. امروز عهد شکسته‌ام. رنج را تبعید را زیر پا گذاشتم و مجازات سرکشی را در آغوش گرفتم. فقط می‌خواهم یک بار ببینمت. کجایی زیبای من؟

  • میخک

از اونایی که نیستن، از اونایی که راحت دل کندن، از اونایی که حتی خداحافظی هم نکردن، از اونایی که ما به کتفشون هم نیستیم، از اونایی که خودشون رو کم‌رنگ کردن و نشستن تو سایه و آب‌پرتقالشون رو می‌خورن، از اونایی که باور ندارن وقتی می‌گیم دلمون تنگ شده تعارف نمی‌کنیم، وقتی جویای احوالشون می‌شیم از بیکاری نیست، از اونایی که میری با هزار دل دل طرفشون که کلی فحش بارشون کنی و بغضت بشکنه، اما روت نمیشه و فقط میگی سلام، و طوری با خنده و شادی جواب میدن انگار هیچی نشده، از اونایی که منع رطب کردن و پش‌فرداش رفتن ده کیلو رطب خوردن، از اونایی که قابل نمی‌دونن یه حالی از آدم بپرسن، از اونایی که نمی‌فهمن برای ما مهمن، از همه‌اشون بدم میاد. متنفر نیستم. فقط دلگیرم.

  • میخک

 

جواب خودم به این سوال؟ ایشون

 

پ‌ن: این پست پی‌نوشت پست پایینی می‌باشد.

پ‌ن۲: ناشناس هم فعال شد.

  • میخک

امید را می‌گویم. مثل یک نقطه‌ی سفید سفید است در وسط یک صفحه‌ی سیاه سیاه. عین یک‌ستاره، در اعماق اقیانوس ظلمات می‌درخشد. می‌رقصد. می‌خندد. فریاد می‌کشد. امید تنهاست. خیلی تنها. توی این دنیا جز خود خدا هیچکس را ندارد، تکیه‌گاهی هم. عوضش تکیه‌گاه یک عالم است. همه‌ی غرق شدگان اقیانوس ظلمات چشمشان به اوست. خیره‌اند به قهقهه‌های مستانه‌اش. گو هیبنوتیزم شده باشند. امید همه را به همراهی با خود وادار می‌کند. امید همه را قانع می‌سازد به او تکیه کنند. و خودش با بار سنگین مشکلات تک تک انسان‌های دنیا بر دوش، بلند می‌شود برود دنبال راه‌حل بگردد. امید آبرو دارد چون. قول شرف داده اوضاع بر وفق مراد خواهد شد. پس خودش آستین بالا می‌زند تا اوضاع را بر وفق مراد کند. با زمین و زمانه می‌جنگد. با غول ترس می جگند. با سگ افسردگی گلاویز می شود. خشم را افسار می‌بندد.

امید یک گلادیوتر است انگار. تنها. در وسط میدان نبرد. انبوهی از دشمنان بی‌رحم گرداگردش. دلاور است امید. بی‌باکانه می‌جنگد. زخم می‌زند. زخم می‌خورد. خم به ابرویش نمی‌اورد اما. امید بارها در میدان مبارزه شکست خورده. معلوم است از هزار نبرد یکی را می‌بازد. ناعوذبالله خدا که نیست. سی‌صد و شصت و خورده‌ای روز از  سال هر شب از خوابی که می توانست ابدی باشد بیدارمان کرده. عزیزانمان را بیدار کرده. از همان اول صبح خورسید را برویمان تابانده. بعد هر باران رنگین‌کمان نشانمان داده. امید برای خوشحال کردن ما به قوانین فیزیک هم محدود نشده حتی. هر وقت اراده‌ کرده‌ایم تصویری از بهشت را جلوی چشمانمان آورده. لذتی را بر ما چشانده که شاید هیچوقت امکان به وقوع پیوستنش در دنیای حقیقی نباشد. امید فقط لبخندمان را می‌خواهد. حالا ممکن است در یکی از ده‌ها سال عمرمان یکی از سی‌صد و شصت و خورده‌ای روز از خواب بیدارمان نکند. شاید بخاطر مشغله‌ی زیاد یادش برود. شاید نتواند. شاید یک اشتباه سهوی از او سر بزند‌. طفلکی برای همان شکست یک در هزارش کلی سرکوف می‌شنود. به تمسخر گرفته می‌شود. فحش و ناسزا می‌خورد. امید کم نمی‌آورد. ناامید نمی‌شود هیچوقت. ادامه می‌دهد. نفس نفس زنان. شرشر عرق ریزان. له‌له زنان. با استخوان‌هایی که دارند زیر فشار خورد می شوند و قلبی که مچاله شده، قدم‌های استوارش را ادامه می‌دهد. شوخی که نیست. امید می خواهد یک تنه دنیا را بسازد. دنیا را زیبا بسازد.

محض همین است که امید امید است. ستاره‌ای در ژرفای فضا و مکان. مثل یک سوراخ است که وسط مقوای مشکی ایجاد کرده‌ایم و از آن سویش نور می‌تابد. وگرنه که امید از خودش نوری نداردتمام تقلایش این است که بزرگ شود. ورزش و کوشش را سرلوحه قرار داده تا عضله‌هایش بزنند بیرون. قد بکشد. آن سوراخ فراخ شود. نور بیشتری بتابد. دنیای ایده‌آلش رنگ بگیرد. آنقدر رشد کند که بشود اندازه‌ی خورشید. هم او که وقتی هست آدم‌ها در روشنایی غوطه می‌خورند. می‌دانید که، خورشید نقطه‌ای سفید سفید است در اعماق ظلمات کهکشان.

  • میخک

تاحالا نگاه نینداخته بودم ببینم چندتا مطلب نوشته‌ام اینجا. اهمیت نمی‌دادم. امروز که به بهانه‌ای، کمی تجدید خاطره کردم، رفتم سراغ فهرست مطالب. 25 صفحه بیست‌تایی و سیزده‌تا هم در صفحه‌ی بیست و ششم.که خیلی‌هایشان هیچوقت منتشر نشده‌اند و تعداد معدودی منتشر شده‌ها نیز حذف گشته‌اند از صفحه‌ی روزگار.

راستی که عمر چقدر ساده می‌گذرد. بچگی کردم. در بیان بزرگ شدم. خندیدم. گریه کردم. در بیان دختر دبیرستانی بودم. کنکور دادم. رد شدم. اشک ریختم. تنهایی را تجربه کردم. افسرده شدم. گاهی به آخر خط رسیدم. بلند شدم. دویدم. هدف ساختم. از قله بالا رفتم. سقوط کردم. زمین خوردم. کنکور دادم باز. قبول شدم. مسیرم را پیدا کردم. باز گمش کردم. سرگردان شدم. اشک ریختم. شعر گفتم. ترانه سرودم. درد و دل کردم. گفتم. شنیدم. خاطره ساختم. راستی که من در بیان زندگی کردم!

هیچ مناسبت معقولی ندارد این پست. همین‌طوری. کاش قابلیت «فقط امکان نظر دادن به صورت ناشناس فعال باشد» نیز در بیان وجود داشت. اینجا می‌خواهم همه، حتی اگر رهگذرید و مرا نمی‌شناسید. یک کلام با من حرف بزنید. که بماند برای یادگاری. خب؟

  • میخک

آدم‌ها چه موقع از عشق تهی می‌شوند؟ چه فعل و انفعالتی درون قفسه‌ی سینه‌ی آدمی رخ می‌دهد که دچار پوکی قلب می‌گردد؟ کدام ماده‌ی شیمیایی یا معدنی را کم یا زیاد مصرف می‌کند؟ چطور می‌شود که انسان خودش را گم می‌کند؟ شعرش را گم می کند؟ احساساتش را گم و گور می‌کند؟ بعد قبر خودش را با دست‌های خودش می‌کند و بی‌هیچ دلیل زنده به گور شدن را انتخاب می‌کند؟ چرا و چگونه آدمی آدم بودن را از یاد می‌برد؟ منطق از کجا می‌خزد داخل کله‌ی انسان؟ عشق از کدام دریچه‌ی قلب فرار می‌کند؟ به کدام سو فرار می‌کند راستی؟ چه بر سر بدبخت فلک زده‌ای مثل یکی از بندگان خدا که اسمش را نمی‌برم می‌افتد، که از کل دیوان حافظ فقط «دل به خوبان ندهد، از پی خوبان نرود» در یادش می‌ماند؟ 

آدم‌ها چه موقع از عشق تهی می‌شوند؟ قلمشان رنگ می‌بازد. صورتشان تاریک گردد، چراغ دلشان هم. لبخندهایشان زشت می‌شود. زندگی‌اشان خاکستری می‌شود و حول یک دایره‌ی مسخره سرگردان می‌شوند. هان؟

  • میخک

با چه سرعتی دنبال‌کننده‌هام کم میشن :))))))

آیا از اینجا که می‌رید سوی دیار عاشقان به کربلا می‌روید؟ :)))

 

پ‌ن: چه خوب کامنت‌ها رو بستم خوب می‌دونم این حرف جواب دندان شکن زیاد داره :دی

  • میخک
  • عشق به آموزش
  • اخلاق و درآمدزایی
  • زیبایی چیست
  • قضاوت: خوب یا بد؟
  • افسردگی در کودکان
  • محبوبیت 
  • عزت‌نفس
  • نفرت
  •  

 

 

 

اینها موضوعاتی هستن که برای مقاله نوشتن در درس اخلاق در گروهمون پیشنهاد شدن. نظری؟ پیشنهادی؟ انتقادی؟ گزینه‌ی جدیدی؟ راهنمایی‌ای؟ پند و سخن بزرگانی؟

  • میخک

تا کی می‌خوام خودمو گول بزنم؟ من خودم نمی خوام که حالم خوب شه. اما بجای اینکه بزنم تو‌ سر خودم و بگم :«بس که احمقی‌.» باید بشینم فک کنم که چرا. چرا رسیدم به این نقطه. چرا اینقدر دور شدم. چرا خودمو گم کردم. چرا دار و ندارم رو باختم. فروختم. دور انداختم. چرا خواستم بم همچین کسی. همچین موجودی. چرا....

  • میخک

میشه جواب بدین؟

  • میخک