چرا و چگونه
آدمها چه موقع از عشق تهی میشوند؟ چه فعل و انفعالتی درون قفسهی سینهی آدمی رخ میدهد که دچار پوکی قلب میگردد؟ کدام مادهی شیمیایی یا معدنی را کم یا زیاد مصرف میکند؟ چطور میشود که انسان خودش را گم میکند؟ شعرش را گم می کند؟ احساساتش را گم و گور میکند؟ بعد قبر خودش را با دستهای خودش میکند و بیهیچ دلیل زنده به گور شدن را انتخاب میکند؟ چرا و چگونه آدمی آدم بودن را از یاد میبرد؟ منطق از کجا میخزد داخل کلهی انسان؟ عشق از کدام دریچهی قلب فرار میکند؟ به کدام سو فرار میکند راستی؟ چه بر سر بدبخت فلک زدهای مثل یکی از بندگان خدا که اسمش را نمیبرم میافتد، که از کل دیوان حافظ فقط «دل به خوبان ندهد، از پی خوبان نرود» در یادش میماند؟
آدمها چه موقع از عشق تهی میشوند؟ قلمشان رنگ میبازد. صورتشان تاریک گردد، چراغ دلشان هم. لبخندهایشان زشت میشود. زندگیاشان خاکستری میشود و حول یک دایرهی مسخره سرگردان میشوند. هان؟
- ۰۰/۰۷/۲۸
به مرور...