غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۱۶ مطلب در خرداد ۱۴۰۰ ثبت شده است

یا ایها البلاگرایی که درگیر درس و امتحانات و آزمون ورودی دانشگاه و استخدام و مهاجرت و مطالعه‌ی آزاد و یاد گرفتن یه زبان/ مهارت جدید و و و هستین. از اونجایی که زکات علم در نشر آن است و تازه تدریس یه درس معمولا باعث میشه آدم خودش اون رو بهتر یاد بگیره و نوشتن خلاصه و چکیده از یه مبحث هم همین فایده رو داره، پس شما رو دعوت می‌کنم به چالش علمی آموزشی‌امون. یه درس یا مبحثی که بیشتر دوستش دارید یا بیشتر رو مختونه رو انتخاب کنید و توی یک یا چند پست سعی کنید به خواننده‌هاتون آموزشش بدید. اینکه آموزش رو از صفر شروع می‌کنید و  کاملا زیر بنایی و ریشه‌ای مخاطب رو متوجه موضوع می‌کنید یا اینکه درس تخصصی‌اتون رو به زبان تخصصی می‌نویسید به خودتون ربط داره‌. اگه هم اصلا فارغ التحصیل شدین و مشغول به کارین، خب می‌تونید یه سری نکته‌ها و رازها و سخنان کمتر گفته شده رو به جوون‌ترهایی که متقاضی و مشتاق اون شغل هستن توضیح بدید. 

همه دعوتید. بسم الله :)

  • میخک

حبس شده‌ام در یک اتاقک تاریک و سنگی. در بالاترین طبقه‌ی یک آسمان‌خراش لعنتی. در سلولم هیچ پنجره‌ای ندارم. نور را نمی‌بینم. نفس نمی‌کشم. فقط اشک می‌ریزم. انتظار ندارم کسی بیاید و نجاتم دهد. چشم به راه معجزه نیستم دیگر. گریه می‌کنم. برای منی که می‌دانم هیچوقت نجات پیدا نخواهد کرد. ضعیف‌تر از آنم که بتوانم دیوار را بشکنم. بالی ندارم که پرواز کنم. آزادی را حتی در خواب هم نمی‌بینم. برای همین هم عزا گرفته‌ام برای خودم. سیاه پوشیده‌ام. یک‌پارچه سیاه. وقتی هیچ رنگی در این زندان دیده نمی‌شود و هیچ آهنگی از این کلوخ‌های سنگی شنیده نمی‌شود، همان سیاهی و سکوت بهتر است. من خسته‌ام. نه از تلاش؛ از امیدوار بودن. از باور داشتن. از اشتیاق به رهایی. خسته‌ام. بریده‌ام، رگم را می‌گویم...

  • میخک

«هیچ‌کسی و هیچ جایی غیر از وبلاگم ندارم که بخوام درمورد احساساتم صحبت کنم و حرف دلم رو بزنم.»

 
من هیچ‌کسی و هیچ جایی غیر از وبلاگم ندارم که بخوام درمورد احساساتم حرف بزنم... 

 

هیچکس و هیچ جایی رو ندارم...

 

ندارم...

 

ندارم...

 

ندارم...

 

 

 

جالبه که این جمله رو وقتی نوشتم که وسط یه جمع نسبتا شلوغ بودم. نه؟

پ‌ن : با رعایت فاصله دو متری و زدن ماسک و خلاصه رعایت پروتکل‌های بهداشتی البته. 

  • میخک

خداوکیلی تنها دلیل ننوشتنم نبودن حس و حالش نیست. امکاناتش هم مهیا نیست آخر. وقتی بستری برای رشد و شکوفایی استعدادها موجود نباشد آدم مجبور می‌شود شکوفا نشود دیگر! ناچارا قبل از سلام خداحافظی می‌کند و صحنه را در سکوت به سمت افق ترک می‌کند. در حال حاضر من یک عدد غنچه‌ی نشکفته هستم. پتانسیل شکفتن دارم‌ها. اما امان از سوء مدیریت! نگذاشتید بشکفتم تا ببینید چه گوهری را از دست داده‌اید. البته آن موقع که دیگر از دستم نداده بودید. دیگر حسرتم را نمی‌خوردید. قدرم را هم نمی‌دانستید. اصلا همان بهتر که نشکفم و زیبایی‌هایم را به رختان نکشم که مبادا مشغول خوردن نارنج باشید و دست‌هایتان را ببرید و بعدش من بدبخت باید جان بکنم تا دیه‌ی انگشت‌های بریده‌اتان را جور کنم و تحویل خانواده‌هایتان بدهم. پتانسیل داشتن دردسر داردها. حالا جدا از این‌که هر لحظه در معرض استعمار هستی آنتالپی‌ات هم حسابی بالاست و دانش‌آموز بدبخت باید کلی عرق جبین بریزد تا میانگین آنتالپی پیوند گلبرگ‌هایت را حساب کند. بعد هزار و یک جور فحش نثار هفت جد و آبادت می‌کند و جد و آبادت می‌افتند به جانت و ده برابر فحش و نفرین روانه‌ات می‌کنند که ببین بعد یک عمر مرگ با عزت چه به روزگارمان آوردی! 

 

آری، درست فهمیده‌اید. من همچنان مشغول خواندن شیمی هستم. و هنوز هم تمام نشده و همچنان با کابوس‌های شیمیایی دست و پنجه نرم می‌کنم. این عنوانی هم که نوشته‌ام یک وقت باعث سوءتفاهمتان نشود! نخیر، دانشگاه قبول نشده‌ام. وقتی کنکور هنوز برگزار نشده معلوم است که قبول نشده‌ام. اعتماد به نفسم هم بالا نرفته و به موفقیتم امید چندانی ندارم. از آینده هم خبری برایم نیاورده‌اند. فقط داشتم یک جایی یک فرمی را اینترنتی پر می‌کردم. یکی از گزینه‌هایی که باید پر می‌کردی نام دانشگاه بود. قبلترش نوشته بودم که مدرک دیپلم دارم. اما بازهم گزینه‌ی هیچ‌کدام کنار اسم دانشگاه‌های موجود وجود نداشت. تازه باید دولتی و آزاد و... بودنش را هم انتخاب می‌کردم. سایت لعنتی می‌گفت هیچ فیلدی را نباید خالی گذاشته و به صفحه‌ی بعدی بروی. من هم مجبور بودم آن فرم را پر کنم. می‌فهمید؟ مجبور! وگرنه من که دروغگو نبودم. زمانه با من بد تا کرد. نوشتم دانشگاه علوم پزشکی فلان‌جا. بعد هم با موفقیت ثبتش کردم. از همان لحظه استرس گرفتم اگر دستم رو شود و از حراستی جایی زنگ بزنند و صدایم کنند «ای سین دال کذاب!» چه خاکی به سرم بریزم! و سعی کردم به آینده‌ی تباه خودم فکر نکنم. آخر می‌دانید که دروغگو شترمرغ دزد می‌شود. من اگر پس‌فردا به مزارع شترمرغ کشور دست برد زدم بدانید ماجرا از کجا آب می‌خورد. بعد تصمیم گرفتم با خودم تمرین کنم تا حداقل ادای دانشجوها را خوب در بیاورم. ممکن است لازمم شود. شما هم یک جوری وانمود کنید انگار من دانشجو هستم. در دروغ‌های مصلحتی‌اتان جبران می‌کنم. با تشکر.

  • میخک

ننوشتن بسه. تا کی ‌می‌خوام به مغزم اجازه‌ی استراحت بدم. همیشه‌ی خدا تک‌بعدی بودم. توی یه زمینه‌ای که پیشرفت می‌کردم می‌زدم باقی جنبه‌های زندگی‌ام رو خراب می‌کردم. بعد که قشنگ همه چیز با خاک یکسان میشد نقطه‌ی قوتم رو هم شوت می‌کردم اون‌ور که تبعیضی قائل نشده باشم. نمی‌خوام براش مثالی بزنم. توضیحات بیشتری لازمه ولی حوصله‌اش رو ندارم. دلم می‌خواد فرار کنم. زود دکمه‌ی خروج و عدم ثبت نوشته‌هام رو بزنم و فلنگ رو ببندم. به کجا؟ اتاقم. دراز بکشم و به سقف خیره بشم. بعد برم تو هپروت. چند دقیقه‌ای رو این‌طوری تلف کنم و بعد بکوبم تو سر خودم که وای امروز هیچی درس نخوندم و عربی‌ام مونده و فلان و بیسار. بعد که یکم با کتابم ور رفتم و نقاشی‌های گوشه‌ی صفحاتش رو مرور کردم برگردم اینجا. یه مطلب جدید رو شروع کنم و یکی دو جمله بنویسم و باز روز از نو روزی از نو. تنبل شدم یا بی‌حوصله؟ نمی‌دونم. نمی‌خوام به این فکر کنم که نوشته‌هام تا چه حد بی‌ارزش و بی‌خوده. بگذریم. می‌خوام یه اعترافی بکنم. مدتیه که تو وضعیت تنفر به سر می‌برم. خیلی وقته در واقع. که از همه‌چیز و همه‌کس متنفرم. حتی شما دوست عزیز. بعضی‌ وقت‌ها مقدارش کم میشه و بعضی وقت‌ها زیاد. لیست اونایی که قراره بیان بنویسن حتی از من؟ رو تو ذهنم مرور کردم و دیدم نه واقعا از اونها متنفر نیستم. از خیلی از شما نیستم. یعنی اکثر مواقع نیستم. بیشتر برای اشخاص و اماکن و وسایل حقیقی کاربرد داره تنفرم. مثلا از لبتاپی که جلومه متنفرم. از کیبوردش متنفرم. از این صدای چالاخ چولوخش متنفرم. از این صندلی که روش نشستم متنفرم. از نور لامپ متنفرم. از دوستام متنفرم. از عزیزانم متنفرم. از بیسکویی که چند دقیقه‌ی پیش خوردم متنفر بودم. کلا من آدم متنفری‌ام. دلیلش رو نمی‌دونم. خواستم از یه نفر مشورت بخوام ولی سریع گفت بخاطر کنکوره و از سرش وا کرد منو. اشتباه می‌کرد. فقط کنکور نیست. کنکور فقط داره اون روی پلید من رو نمایان‌تر می‌کنه. استعداد عجیبی در آدم بده بودن دارم. تو آزار دادن بقیه. تو شکوندن قلب‌هاشون. تو خودخواه و خونخوار بودن. من می‌تونم نفرت‌انگیز ترین شخصیت قصه‌اتون باشم. و در کمال وقاحت به این موضوع افتخار هم می‌کنم. باز شروع کردم به خودم فحش دادن. لطفا نگید بس کن سین دال اینقدر درمورد خودت بد حرف نزن. من خیلی وقته که هیچی هیچی هیچی ننوشتم. پس در این شرایط حتی فحش نوشتن هم غنیمته. ولی نه باید یکم مثبت‌نگرانه‌تر بنویسم. یه نفس عمیق... زندگی خالی نیست... مهربانی هست و این خرعبلات. زندگی خیلی‌هم خالیه. مسخره است. روزایی که موفقی و حسابی سرگرم تلاش و کوششی متوجهش نمی‌شی. که چقدر همه‌چیز الکیه. شاید دارم کفر میگم. احتمالش هست. مغزم بدجوری قاطی کرده. خیلی وقته که ننوشتم. وقتایی که نمی‌نویسم با خودم هم حرف نمی‌زنم. انگار تنها راه ارتباطی خودم با خودم نامه‌نگاریه. خوش به حال اونایی که صد سال پیش زندگی می‌کردن. اصلا به نظر من بشریت باید همون موقع که نامه و تلگراف رو بورس بود در اوج خداحافظی می‌کرد و منقرض میشد. چی‌ان این روزها؟ نوشتن برام سخت شده بود. الان داره سخت‌ترتر میشه. به لحاظ روحی احتیاج دارم که یکی بهم بگه سین دال ما همین نوشته‌های درهم و ضایع و بی‌محتوات رو هم دوست داریم. برای ظاهر سازی هم شده بگید. الان دارم گدایی محبت می‌کنم؟ خاک تو سرم واقعا! باید جملات قبلی‌ام رو پاک کنم اما اگه به خودم اجازه‌ی پاک کردن نوشته‌هام رو بدم که دیگه اصلا نمی‌تونم بنویسم! چرا نمی‌تونم بنویسم؟ خالی شدم انگار. از هرچیزی. در حال حاضر حتی متنفر هم نیستم از کسی/چیزی. انگار وسط خلاء توی یه کهکشان بی‌نام و نشون گیر کردم. یکی دستگاه اکسیژن رو برسونه بهم لطفا. سریع‌تر فقط....

  • میخک

خبرت هست که یک ماه به کنکور مانده است؟ است... است... است...

  • میخک