غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۱۵ مطلب در ارديبهشت ۱۴۰۰ ثبت شده است

داشتم تو بلاگفا چرخ می‌زدم. پستی رو دیدم با عنوان «بیان! شهری برای نوجوانان!» خوندم و خیلی آروم از صحنه محو شدم... 

 

 

همینجوری گفتم ببینم بلاگ ( بهش بیان هم میگن) چجوریاس 

زدیم تو وبلاگ های بروز شده اقا همه ۱۵ ۱۴ ساله و کیپاپر فن هشتصد تایی بی تی اس و بلک پینک و نهایت میراکسل!

هیچی دیگه کمرم از سخنان عمیقشون شکست اومدم بیرون

اخه معدمم یکم حساس شده نگران خودم شدم!

تازه یکشون نوشته بود وای این تازه کی پاپر شده ها چ مسخره ان! من خودم همه گروه هارو میشناسم و کی درامرم میبینم!

حاجی اخه  چی بگم؟

نمیدونستم کل کیپاپ بلک پینک و بی تی اسن! 

هعی! چقدر این نوجونی حماقت باره کاش زود تر در بیان از این سن

  • میخک

داشتم فکر می‌کردم جدا از فوت ناگهانی و غمبار جوانان دور و اطرافمان در این روزها (مخصوصا تازه دامادی که عروسش با هزار و یک ناز و کرشمه جواب بله را داده بود و دوماه بیشتر از ازدواجشان نمی‌گذشت.) ، مرگ بزرگ‌تر ها و پا به سن گذاشته‌های فامیل هم تلخ است. شاید حتی باید بگویم تلخ‌تر است. مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌ها که می‌میرند انگار ریشه‌ی درختی قطع می‌شود. هر شاخه به سمتی می‌افتد و راه هرکدام از دیگری جدا می‌شود. دیگر کسی نیست تا دوست و آشنا را بهم وصل کند. دیگر کسی نیست که آخر هفته در خانه‌اش دور هم جمع شویم. کسی نیست که پای کرسی‌اش بنشینیم و به بهانه‌ی دیدن او باقی خانواده را هم زیارت کنیم. قهر و دعوایی که بیفتد دیگر کسی پادرمیانی نمی‌کند. صلح و آشتی برقرار نمی‌کند. کسی میانه را نمی‌گیرد و تلاش نمی‌کند تا بچه‌هایی که خیال برشان داشته خیلی بزرگ شده‌اند از هم نرنجند و فاصله نیفتد. همه راحت قطع ارتباط می‌کنند و می‌روند. جگرم آتش می‌گیرد وقتی با چشم خودم می‌بینم بچه‌هایی که پدرشان مرده و حالا دیگر عمو سال به سال یادی ازشان نمی‌کند. عمه وقت ندارد یک تلفن بکند و حالشان را بپرسد. یا مثلا مادرشان مرده و دایی دیگر اسمشان را هم به خاطر ندارد. این آدم‌ها یک دفعه تنها می‌شوند. فقط جای آنی که مرده و رفته خالی نیست. جای شاخه‌های دیگر درخت هم خالی است. جای آنهایی که روزی کس و کار آدم به حساب می‌آمدند و حالا...

 

 

  • میخک

البته که حرف زدن سخت‌ترین کار دنیاست. در عین حال جذاب‌ترینش هم هست. برای یک آدم تنبل البته. آدمی که حال و حوصله ندارد فعلی را انجام دهد، باز کردن دهان مبارک و ور ور کردن سهل الوصول‌تر است.

 

البته این آدم اگر یک جو عقل توی کله‌اش باشد و دنبال بلغور کردن  ورور خالی و بی‌معنی نباشد، می‌فهمد که این کار به مراتب دشوارتر از کندن کوه قاف است.

 

البته آن آدم اگر زیادی عاقل باشد قطعا می‌داند چه باید بگوید و چه نگوید و احساسات و افکار و عقده‌هایش را چگونه بیان کند که هم شنیده شود و هم شنیده شود و هم شنیده شود. کندن کوه قاف که هیچ، برای او رعایت اصول و آداب سخن گفتن از آب خوردن هم ساده‌تر است.

 

البته که کوه قاف را نمی‌کنند، خودم می‌دانم. خواستم تنوعی به ضرب‌المثل‌ها داده باشم. تا کی می‌خواهم پاراگراف‌هایم را با «البته» شروع کنم و بند قبلی را نقض کنم خدا می‌داند. می‌بینید؟ دارم فقط چرت و پرت می‌گویم. همیشه همین‌طور است. دهانم را باز می‌کنم تا حس و حالم را بیان کنم. و هر بار شکست می‌خورم. باز موقع نوشتن احتمال شکست یا پیروزی پنجاه پنجاه است. مثل انداختن سکه است. هرچند بار بیشتر سکه را پرتاب کنی احتمال اینکه همه‌اشان رو بیاید کمتر می‌شود. من هم هرچقدر بیشتر دهانم را باز می‌کنم بیشتر گند می‌زنم. 

 

البته همیشه این‌طور نبودم. برای همین هم هیچوقت «کنکور» و «کرونا» را نمی‌بخشم که مرا به این روز انداختند. دنبال کلمه‌ی دیگری هستم که با کاف شروع شود و به خاک سیاه نشاننده هم باشد تا این سه‌گانه کامل شود. اگر یک روز ماشینم را به «کارواش» ببرم و آنجا زن غریبه‌ای را سوار بر ماشین نامزدم ببینم که با هم دل می‌دهند و قلوه می‌گیرند و «کارواش» بشود محل شکست عشقی‌ام مورد سوم هم جور می‌شود. اما فعلا نه ماشین دارم، نه گواهی‌نامه، نه نامزد! تازه قصد ادامه تحصیل هم دارم. اگر این «کنکور» بگذارد. ممکن است یک روز در حال قدم‌زدن در پارک باشم که یک موتوری به صورتم اسید بپاشد و «کور» شوم. اما احتمالش کم است. تازه من دارم بدبختی‌های الانم را لیست می‌کنم؛ نه مال آینده را! 

 

البته اگر هم به «کوری» دچار شوم باز هم آن را به لیست کنکور و کرونا اضافه نمی‌کنم. کوری که زبان آدم را قطع نمی‌کند. مانع حرف زدن نمی‌شود. احساسات آدم را درونش خفه نمی‌کند و شخص را به مرز انفجار نمی‌رساند. یا شاید هم می‌رساند. آخر چشم‌ها هم حرف برای گفتن دارند. مخصوصا برای منی که تازگی‌ها انگار لال شده‌ام، چشم ابزار بسیار کار آمدی است. مثل سوپرمن زل می‌زنم به شخص رو به رویم و اشعه‌های فراگاما را به سمتش گسیل می‌دارم. باشد که خودش امواج احساسات و عواطفم را دریافت کند. ام... «کلام» شاید مناسب‌تر باشد.

 

البته اگر هوشمندانه‌تر نگاه کنیم کلمه‌ی «کمبود» بهترین گزینه است برای پر کردن این جای خالی. کدام جای خالی؟ خودم هم‌ نمی‌دانم. اصلا دنبال چه می‌گشتم؟ یادم نمی‌آید. انسجام در نوشتار اصل خیلی مهمی است که رعایت کردنش را بلد نیستم. حرف زدن عین بچه‌ی آدم را هم بلد نیستم. همیشه‌ی خدا خودم را به در و دیوار می‌کوبم و آخرش هم نمی‌توانم آن چیزی که می‌خواهم بگویم را بگویم. 

 

پاییز بهترین روش را انتخاب کرده. بجای نوشتن از احساساتش قسمتی از رفتارهایش در طول روز را یادداشت کرده. رفتار هم اغلب بازتاب‌دهنده‌ی همان احساس است دیگر. من چه کار می‌کنم؟ همه‌اش داد و بی‌داد راه می‌اندازم. خسته‌ام. ترسیده‌ام. ناامیدم. امیدوارم. ذوق‌زده‌ام. ۲۴ ساعته هرچه در دلم هست را فریاد می‌زنم. آنقدر حرف می‌زنم که خودم هم یادم می‌رود چه داشتم می‌گفتم. موضوع بحث چه بود؟ از چه ناراحت بودم؟ اصلا ناراحت بودم؟

 

زیاده گویی هم درمان دردم هست و هم نیست. اما خود نوشتن برای منی که آلزایمر دارم لازم است. خیلی وقت‌ها از یاد می‌برم که اصلا دردی داشتم. فراموش کردن درد باعث درد نکشیدن نمی‌شود. فقط نامحسوسش می‌کند. به نظر شبیه التیام می‌ماند اما فقط ظاهرش گول‌زننده است. راستی از کی «البته» گفتن را کنار گذاشتم؟ یعنی دیگر خودم را نقض نمی‌کنم؟ تناقض درونی‌ام کمتر شده؟ نمی‌دانم. 

 

آخر پاییز جان، مگر می‌شود یک حسی را گفت بدون آنکه آن را گفت؟ اینکه خودت این کار را کرده‌ای دلیل نمی‌شود که من هم بتوانم. نمونه‌اش همین پست. خواستم غیر مستقیم بنویسم خیر سرم!  چند بار فریاد زدم و از آشفته بازار قلبم گفتم؟ شما چیزی فهمیدید؟ توانستید درک کنید چه حسی دارم؟ خوش به حالتان. خودم که نتوانستم...

  • میخک

ولو شده‌ام یک گوشه‌ی خانه. نه گرسنه‌ام، نه تشنه. حتی خسته هم نیستم. سستم. بی‌حالم. قلبم لبریز از احساس بی‌حسی است. مثل لیوان شکسته‌ای هستم که هر تکه‌اش گوشه‌ای افتاده. رغبتی برای جمع کردن خرده شیشه‌های خودم ندارم. شربت گوارایی که داخل لیوان بود دیگر رفته. بر نمی‌گردد. درونم خالی شده. جنازه‌ای هستم که روحی در بدن ندارد. من خیلی وقت است که مرده‌ام. اما هنوز هم، خودم را دفن نکرده‌ام. ولو شده‌ام یک گوشه‌ی خانه. زل زده‌ام به سقف. نگاهم تمام آجرهای بالای سرم را می‌شکافد. تا خود آسمان می‌رود. لب‌هایم را تکان نمی‌دهم. او خودش از چشمانم حالم را می‌خواند. هرچقدر هم که مرده باشم. هنوز هم منتظر یک معجزه‌ام. شاید روزی یک نفس مسیحایی به این کالبد بی‌جان ما هم بخورد. شاید. 

  • میخک

دفترم را باز کردم تا دق و دلی‌ام را روی کاغذ خالی کنم. هر کاری کردم نشد. هر جمله‌ای که می‌نوشتم حالم را بهم می‌زد. وبلاگم را باز کردم و چندتا از متن‌های قبلی خودم را خواندم. این بارهم هر جمله‌ای که می‌خواندم حالم را بهم می‌زد. نوشته‌هایم بیش از حد تصنعی بودند دروغ بودند. احمقانه و به درد نخور بودند. جایشان یقینا توی سطل آشغال بود و من چه وقیحانه منتشرشان کرده بودم. اصلا این کار من بود؟ هیچ کدام ذره‌ای برایم آشنا نبودند. نویسنده هرکس که بود مطمئنا او را نمی‌شناختم. او هفت پشت برایم غریبه بود. سریع از صفحه‌ام خارج شدم.

 

داشتم کشو پایینی را زیر و رو می‌کردم. دنبال پارچه‌ی نمدی بودم و اتفاقی یک هنزفری کاملا سالم پیدا کردم. ماه‌ها بود که هنزفری‌ام از کار افتاده بود و حوصله‌ی خرید یکی تازه‌اش را هم نداشتم. اگر یک ساک پر از پول پیدا می‌کردم هم دقیقا همین‌قدر خوشحال می‌شدم. با ذوق و شوق آرشیو موسیقی گوشی‌ام را باز کردم. به ترتیب حروف الفبا همه‌اشان را پخش کردم و شنیدم. وقتی رسیدم به این یکی، خشکم زد. این متن را من نوشته بودم؟ واقعا؟ من سبزه کاشته بودم؟ من برای جنگ با دیو سیاه افسردگی قیام کرده بودم؟ من؟! 

 

 به لطف هلن دوباره سری به این پست و نظراتش زدم. برایم خنده‌دار بود. عجب آدمی بودم من! دلم برای خودم آن روزهایم تنگ شد. هرچند هنوز هم باور نمی‌کنم آن من، من بوده باشد. روزگار عجیبی را پشت سر گذراندم و می‌گذرانم. هزار بار بالا و پایین رفتم. به دست آوردم و از دست دادم. آموختم و فراموش کردم. گم گشتم و پیدا شدم. بریدم و از نو شروع کردم. 

 

دیروز یکی از دوستان دبیرستانی پیامی فرستاد و پرسید «اگه ببینمت می‌شناسمت؟» هم از لحاظ ظاهر منظورش بود و هم اخلاقیاتم. با خنده گفتم «خیالت راحت. من اصلا عوض نشدم.» و آن لحظه مطمئن بودم که ذره‌ای عوض نشده‌ام. 

 

این پست قرار است به کجا برسد؟ نمی‌دانم. اصلا مگر حتما باید به جایی برسد؟ مگر نوشته‌های من چیزی جز استفراغ بدحالی‌ها و خوش‌حالی‌هایم هستند؟ چرا باید معنایی داشته باشند؟ چرا باید کسی آن‌ها را بخواند؟ من فقط می‌نویسم و می‌گذرم...

  • میخک