البته که حرف زدن سختترین کار دنیاست. در عین حال جذابترینش هم هست. برای یک آدم تنبل البته. آدمی که حال و حوصله ندارد فعلی را انجام دهد، باز کردن دهان مبارک و ور ور کردن سهل الوصولتر است.
البته این آدم اگر یک جو عقل توی کلهاش باشد و دنبال بلغور کردن ورور خالی و بیمعنی نباشد، میفهمد که این کار به مراتب دشوارتر از کندن کوه قاف است.
البته آن آدم اگر زیادی عاقل باشد قطعا میداند چه باید بگوید و چه نگوید و احساسات و افکار و عقدههایش را چگونه بیان کند که هم شنیده شود و هم شنیده شود و هم شنیده شود. کندن کوه قاف که هیچ، برای او رعایت اصول و آداب سخن گفتن از آب خوردن هم سادهتر است.
البته که کوه قاف را نمیکنند، خودم میدانم. خواستم تنوعی به ضربالمثلها داده باشم. تا کی میخواهم پاراگرافهایم را با «البته» شروع کنم و بند قبلی را نقض کنم خدا میداند. میبینید؟ دارم فقط چرت و پرت میگویم. همیشه همینطور است. دهانم را باز میکنم تا حس و حالم را بیان کنم. و هر بار شکست میخورم. باز موقع نوشتن احتمال شکست یا پیروزی پنجاه پنجاه است. مثل انداختن سکه است. هرچند بار بیشتر سکه را پرتاب کنی احتمال اینکه همهاشان رو بیاید کمتر میشود. من هم هرچقدر بیشتر دهانم را باز میکنم بیشتر گند میزنم.
البته همیشه اینطور نبودم. برای همین هم هیچوقت «کنکور» و «کرونا» را نمیبخشم که مرا به این روز انداختند. دنبال کلمهی دیگری هستم که با کاف شروع شود و به خاک سیاه نشاننده هم باشد تا این سهگانه کامل شود. اگر یک روز ماشینم را به «کارواش» ببرم و آنجا زن غریبهای را سوار بر ماشین نامزدم ببینم که با هم دل میدهند و قلوه میگیرند و «کارواش» بشود محل شکست عشقیام مورد سوم هم جور میشود. اما فعلا نه ماشین دارم، نه گواهینامه، نه نامزد! تازه قصد ادامه تحصیل هم دارم. اگر این «کنکور» بگذارد. ممکن است یک روز در حال قدمزدن در پارک باشم که یک موتوری به صورتم اسید بپاشد و «کور» شوم. اما احتمالش کم است. تازه من دارم بدبختیهای الانم را لیست میکنم؛ نه مال آینده را!
البته اگر هم به «کوری» دچار شوم باز هم آن را به لیست کنکور و کرونا اضافه نمیکنم. کوری که زبان آدم را قطع نمیکند. مانع حرف زدن نمیشود. احساسات آدم را درونش خفه نمیکند و شخص را به مرز انفجار نمیرساند. یا شاید هم میرساند. آخر چشمها هم حرف برای گفتن دارند. مخصوصا برای منی که تازگیها انگار لال شدهام، چشم ابزار بسیار کار آمدی است. مثل سوپرمن زل میزنم به شخص رو به رویم و اشعههای فراگاما را به سمتش گسیل میدارم. باشد که خودش امواج احساسات و عواطفم را دریافت کند. ام... «کلام» شاید مناسبتر باشد.
البته اگر هوشمندانهتر نگاه کنیم کلمهی «کمبود» بهترین گزینه است برای پر کردن این جای خالی. کدام جای خالی؟ خودم هم نمیدانم. اصلا دنبال چه میگشتم؟ یادم نمیآید. انسجام در نوشتار اصل خیلی مهمی است که رعایت کردنش را بلد نیستم. حرف زدن عین بچهی آدم را هم بلد نیستم. همیشهی خدا خودم را به در و دیوار میکوبم و آخرش هم نمیتوانم آن چیزی که میخواهم بگویم را بگویم.
پاییز بهترین روش را انتخاب کرده. بجای نوشتن از احساساتش قسمتی از رفتارهایش در طول روز را یادداشت کرده. رفتار هم اغلب بازتابدهندهی همان احساس است دیگر. من چه کار میکنم؟ همهاش داد و بیداد راه میاندازم. خستهام. ترسیدهام. ناامیدم. امیدوارم. ذوقزدهام. ۲۴ ساعته هرچه در دلم هست را فریاد میزنم. آنقدر حرف میزنم که خودم هم یادم میرود چه داشتم میگفتم. موضوع بحث چه بود؟ از چه ناراحت بودم؟ اصلا ناراحت بودم؟
زیاده گویی هم درمان دردم هست و هم نیست. اما خود نوشتن برای منی که آلزایمر دارم لازم است. خیلی وقتها از یاد میبرم که اصلا دردی داشتم. فراموش کردن درد باعث درد نکشیدن نمیشود. فقط نامحسوسش میکند. به نظر شبیه التیام میماند اما فقط ظاهرش گولزننده است. راستی از کی «البته» گفتن را کنار گذاشتم؟ یعنی دیگر خودم را نقض نمیکنم؟ تناقض درونیام کمتر شده؟ نمیدانم.
آخر پاییز جان، مگر میشود یک حسی را گفت بدون آنکه آن را گفت؟ اینکه خودت این کار را کردهای دلیل نمیشود که من هم بتوانم. نمونهاش همین پست. خواستم غیر مستقیم بنویسم خیر سرم! چند بار فریاد زدم و از آشفته بازار قلبم گفتم؟ شما چیزی فهمیدید؟ توانستید درک کنید چه حسی دارم؟ خوش به حالتان. خودم که نتوانستم...