غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

دال‌ها در معرض انقراض

سه شنبه, ۷ ارديبهشت ۱۴۰۰، ۰۱:۵۲ ب.ظ

داشتم فکر می‌کردم جدا از فوت ناگهانی و غمبار جوانان دور و اطرافمان در این روزها (مخصوصا تازه دامادی که عروسش با هزار و یک ناز و کرشمه جواب بله را داده بود و دوماه بیشتر از ازدواجشان نمی‌گذشت.) ، مرگ بزرگ‌تر ها و پا به سن گذاشته‌های فامیل هم تلخ است. شاید حتی باید بگویم تلخ‌تر است. مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌ها که می‌میرند انگار ریشه‌ی درختی قطع می‌شود. هر شاخه به سمتی می‌افتد و راه هرکدام از دیگری جدا می‌شود. دیگر کسی نیست تا دوست و آشنا را بهم وصل کند. دیگر کسی نیست که آخر هفته در خانه‌اش دور هم جمع شویم. کسی نیست که پای کرسی‌اش بنشینیم و به بهانه‌ی دیدن او باقی خانواده را هم زیارت کنیم. قهر و دعوایی که بیفتد دیگر کسی پادرمیانی نمی‌کند. صلح و آشتی برقرار نمی‌کند. کسی میانه را نمی‌گیرد و تلاش نمی‌کند تا بچه‌هایی که خیال برشان داشته خیلی بزرگ شده‌اند از هم نرنجند و فاصله نیفتد. همه راحت قطع ارتباط می‌کنند و می‌روند. جگرم آتش می‌گیرد وقتی با چشم خودم می‌بینم بچه‌هایی که پدرشان مرده و حالا دیگر عمو سال به سال یادی ازشان نمی‌کند. عمه وقت ندارد یک تلفن بکند و حالشان را بپرسد. یا مثلا مادرشان مرده و دایی دیگر اسمشان را هم به خاطر ندارد. این آدم‌ها یک دفعه تنها می‌شوند. فقط جای آنی که مرده و رفته خالی نیست. جای شاخه‌های دیگر درخت هم خالی است. جای آنهایی که روزی کس و کار آدم به حساب می‌آمدند و حالا...

 

 

  • میخک

نظرات  (۳)

دقیقا... جز تایید چیزی نمیتونم بگم

پاسخ:
:((

چه غم‌انگیز  😔

پاسخ:
:(

هِـــی....

پاسخ:
امان امان...

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.