دالها در معرض انقراض
داشتم فکر میکردم جدا از فوت ناگهانی و غمبار جوانان دور و اطرافمان در این روزها (مخصوصا تازه دامادی که عروسش با هزار و یک ناز و کرشمه جواب بله را داده بود و دوماه بیشتر از ازدواجشان نمیگذشت.) ، مرگ بزرگتر ها و پا به سن گذاشتههای فامیل هم تلخ است. شاید حتی باید بگویم تلختر است. مادربزرگها و پدربزرگها که میمیرند انگار ریشهی درختی قطع میشود. هر شاخه به سمتی میافتد و راه هرکدام از دیگری جدا میشود. دیگر کسی نیست تا دوست و آشنا را بهم وصل کند. دیگر کسی نیست که آخر هفته در خانهاش دور هم جمع شویم. کسی نیست که پای کرسیاش بنشینیم و به بهانهی دیدن او باقی خانواده را هم زیارت کنیم. قهر و دعوایی که بیفتد دیگر کسی پادرمیانی نمیکند. صلح و آشتی برقرار نمیکند. کسی میانه را نمیگیرد و تلاش نمیکند تا بچههایی که خیال برشان داشته خیلی بزرگ شدهاند از هم نرنجند و فاصله نیفتد. همه راحت قطع ارتباط میکنند و میروند. جگرم آتش میگیرد وقتی با چشم خودم میبینم بچههایی که پدرشان مرده و حالا دیگر عمو سال به سال یادی ازشان نمیکند. عمه وقت ندارد یک تلفن بکند و حالشان را بپرسد. یا مثلا مادرشان مرده و دایی دیگر اسمشان را هم به خاطر ندارد. این آدمها یک دفعه تنها میشوند. فقط جای آنی که مرده و رفته خالی نیست. جای شاخههای دیگر درخت هم خالی است. جای آنهایی که روزی کس و کار آدم به حساب میآمدند و حالا...
- ۰۰/۰۲/۰۷
دقیقا... جز تایید چیزی نمیتونم بگم