تمام شب کابوسش را دیده ای اما چیزی یادت نمی آید. احساس یأس، خستگی، ترس، گم شدگی و خلاء درونی با هم ترکیب شده اند و تمام شور و شوقت را زیر پوتین های سردشان له کرده اند. همه جای جسم و روحت درد گرفته و نمی توانی منشأش را پیدا کنی. با هر رهگذری یک دعوا راه می اندازی. سر هیچ و پوچ! گریه می کنی، زار می زنی، چنگ می کشی به زمین و زمان و تمام اسباب اثاثیه ی خانه را می شکنی. هزار و یک دلیل هست برای این حال بدت. درد که یکی دو تا نیست، هر کدامشام از دیگری غیر قابل درمان تر. تمام نقشه های مضحکانه ات برای نجات به طرز فجیعی شکست می خورند. شکست، یک انتخاب است و تو تمام اینها را خودت انتخاب کرده ای. این را می دانی اما دانستن التیامت نمی دهد. هرچه ناسزا بلدی نثار خودت می کنی. قلمت با چه هیجانی بر سر مزار آرامشت می رقصد! کلمات می درخشند و خودشان جای خودشان را در کاغذ پیدا می کنند. طرحی از اوضاع خودت می کشی و می گذری جلوی چشمت.
نقاشی ات از این قرار بود: کوهنوردی که طنابش را به پایین ترین قله گیر داده بود و نهایت هدفش بالا رفتن از همان مسیر کوتاه بود. در طول راه هم از تماشای خزه های روی صخره ها لذت می برد و با نگاهش پروانه ها را تعقیب می کرد. هیچ عجله ای نداشت. اصلا یادش نبود شغلش کوهنوردی است و کوه نوردی یعنی بالا رفتن! به نزدیکی های قله که رسید طناب پاره شد. کوهنورد در میان زمین و هوا معلق ماند. بعد از استیصال و ترس گذرا از افتادن و تکه تکه شدن بدنش، چشم هایش باز شد. این سقوط برای کوهنورد عین پرواز بود. برای اولین بار در زندگی اش آسمان را دید، نزدیکی اش را حس کرد. کوهنورد عاشق ارتفاع و این هیجان و لذتی که در خون هایش دوانده بود شد. بالا رفتن از کوه در ذهنش به یک معاشقه ی دل پذیر بدل گشت. عهد بست تا عمر دارد صنم دیگری را نپرستد. ارتفاع این قله آنقدر کم بود که سقوط از آن اسیب جدی به کوهنورد نمی زد. فوقش چند ماه پایش در گچ می ماند و بعد خوب میشد. می توانست برود سراغ یک کوه بلند تر، مقصد دورتر، پروازی عاشقانه تر. کوه نوردی با همین رویاها دلش قرص شد و لبخند زد. بعد...
بعد یک دست نجات از غیب ظاهر شد. مثل یک امداد الهی بود. کوهنورد در هوا شناور بود و کنترلی بر اوضاع نداشت، اما ممکن بود آن دست به طرفش دراز شود، ممکن بود نجاتش دهد. از کجا معلوم؟ آن دست از غار نسبتا بزرگی بیرون آمده بود. راه به جای دیگری نداشت اما دنج بود. چشمه ای داخلش می جوشید. گل هایی از دیواره اش رشد کرده بودند و پروانه های کوچک زیبایی دورشان می چرخیدند. آنجا حتما میوه ای چیزی هم برای خوردن پیدا میشد. غار تمام ساکنینش را تا ابد زندانی می کرد اما جای چندان بدی برای زندگی تا آخر عمر به حساب نمی آمد. کوهنورد مردد ماند. مردد ماند که دعا کند آن دست نجاتش بدهد یا نه. تازه به خودش آمد و فهمید دارد سقوط می کند! فهمید ممکن است دست و پایش بشکنند و شاید دیگر هیچ وقت خوب نشوند. اصلا از کوهستان های مرتفع چه می دانست؟ می توانست آنجا دوام بیاورد؟ کوهنوردی به بی تجربگی و نابلدی او همان روزهای اول تلف می شد. این زندان، درست شکل یک خانه ی امن و راحت و گرم بود. مگر کوهنورد همه ی عمرش آرزو نمی کرد یک کشاورز ساده باشد، باغچه ی رنگینی از گل ها داشته باشد و با آسایش زندگی کند؟ این عشق پر تب و تاب سر پیری از کجا پیدایش شد؟ راستی، چرا از اول باید شغل کوهنوردی را انتخاب می کرد؟ یعنی ممکن بود این عشق از ازل بر دلش حک شده باشد و او تازه متوجهش می شد؟ اما... پروانه ها چه؟! طنازی گل سرخ! شعرهایی که در وصفش سروده بود؟! اگر خودش را به صخره ها نزدیک تر می کرد و نمی توانست آن دست را بگیرد سرش قطعا با سنگ محکمی برخورد می کرد و درجا می مرد. چقدر احتمال داشت که بتواند او را بگیرد؟
تمام این سوال ها در ذهن کوهنورد چرخید و چرخید. همه اش در یک لحظه اتفاق افتاد و آن یک لحظه چند روز به درازا کشید. کوهنورد تمام شب را کابوس می دید و چیزی یادش نمی ماند. احساس یأس، خستگی، ترس، گم شدگی و خلاء درونی با هم ترکیب شده بودند و گرمای عشقی که در دلش جوانه زده بود را زیر پوتین های سردشان له می کردند. همه جای جسم روحش درد گرفته بود. این سقوط لعنتی همچنان ادامه داشت.
نقاشی ات را می کشی و تمام می کنی. البته به صورت کاملا شماتیک. به اطرافیانت نشانش می دهی تا به این شکل راه نجات خودت را ازشان بپرسی. می پرسی:«حالا کوهنورد باید چه کار کند؟» هیچکس معنای سوالت را نمی فهمد. مفهوم تصویر را درک نمی کند. عمق نگاه آن دو نقطه ای که روی صورت گرد و بدون گوش و دهان کوهنورد کشیده ای را نمی بیند. می پرسند
:« الان این آدمک از این طرف کوه داره میره بالا؟»
با در ماندگی طناب پاره و دست و پای قلمی معلقش را نشانشان می دهی
:«نه! داره سقوط می کنه.»
ژست متفکرانه ای به خود می گیرند.
:«پس طرف دیگه ی کوه برای پایین اومدنه؟»
بهت زده می پرسی
:« پایین اومدن؟؟؟ چرا یه نفر باید پایین بیاد؟»
:«خودت کشیدی اش! دو طرف گذاشتی. یکی واسه بالا رفتن و اون یکی واسه پایین اومدن!»
دهانت را باز می کنی تا توضیح بدهی کوه اساسا دو طرف دارد و شکل یک مثلث است و هیچ فلسفه ای هم پشتش نیست! اما از بحث کردن پشیمان می شوی و فقط گوش می کنی. می بینی اینکه می گویند هدف بالا رفتن است و نباید سمت دیگر کوه پایه را کشید همچین حرف بی راهی هم نیست. اجازه می دهی پاک کن دستشان بگیرند. اول سمت دیگر کوه ها را پاک کنند، بعد طنابت را، آخر سر هم قله ی کوچک را. فقط کوه مرتفع و عظیم می ماند و کوهنورد. به همین سادگی!
چشمت را روی امداد غیبی که احتمال به دست آوردنش از یک صدم درصد هم کمتر است می بندی. چشمت را روی همه چیز می بندی. الان وقت سقوط است. فردا می شود پر ها رو گشود و پرواز کرد. رفت به سرزمین های ناشناخته. هزار و یک راه برای مردن در آن سرزمین ها وجود دارد. خطرات کوهنوردی بی شمار است. اصلا، ممکن است بعد از برخورد با زمین دیگر نتوانی روی پایت بایستی. هیچ چیز معلوم نیست. هیچ وقت نبوده و هیچ وقت هم نخواهد بود. فعلا باید از همین سقوط لذت برد. در آسمان غوطه ور بود و بوسه های باد را چشید. گل و پروانه عمرشان دو روز است، همه جا هم پیدا می شوند. عشق با هوس فرق می کند. اگر آن دست هنوز جلوی چشمت بود به هیچ وجه به این نتیجه نمی رسیدی. مشکلات دیگر هنوز هم به قوت باقی اند. هزاران دردسر که دیگر آنقدرها هم آزارت نمی دهند. دیگر هیچ چیز مهم نیست.حالا که با از دست دادن درمان دردت حالت خوب شده، چرا باید غصه بخوری؟
- ۱۱ نظر
- ۰۲ مهر ۹۹ ، ۲۲:۲۰