غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۱۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۹ ثبت شده است

امروز خون خدا ریخته می شود. امروز انسان کشته می شود. امروز  عشق جان می دهد و شهوت یکه تازی می کند. بوی خون سگ های وحشی را هارتر می کند. درخشش سکه های طلا زندانیان دنیا را کور می کند. شیوخ خشک مذهبی که از اسلام فقط محاسن و تسبیحش را دارند در خانه هایشان می نشینند و جنگیدن قبل از رسیدن امام به کوفه را حرام اعلام می کنند. امروز حق در دشت بی مهری آدم ها تنها می ماند. امروز سرهای جوانان معصوم و عاشق بریده می شود. امروز زرق و برق کاخ های طاغوت قبله گاه مردم می شود. مکاران زنان را شکار می کنند و به جنگ مردانشان می فرستند. امروز غیرت می میرد. مظهر از خود گذشتی و مردانگی می میرد. فحشا مثل علفی هرز از نقطه نقطه ی جهان می روید و هر درخت پرثمری را می خشکاند. امروز صداقت ترک می شود. امروز همه به فکر خود هستند. نه به فکر خود واقعی که به این جسم بی ارزش خاکی می اندیشند و گوشت تن خود را با کباب کردن و بلعیدن هم نوعان خود فربه تر می کنند.اگر هم چنین نکنند، اگر به لشکر کفار نپوندند، در سکوت و بدون هیچ اعتراضی به تماشای خورشید روی نیزه می نشینند. شاید قطره اشکی هم بریزند. اما نه، خیلی ها اصلا امام را نمی بینند. شایعه کرده اند که او رفته. دعوت نامه امان را قبول نکرده. می گویند امام در جمع ما غایب است. امروز مردم این دروغ ها را باور می کنند. میدان را ترک می کنند، به کنج بیخیالی می خزند  و خیال می کنند با این کار خنجری در قلب دین وارد نکرده اند. امروز کسی به یاری مسلم مسلمان نمی شود. امروز امر به معروف بیهوده به نظر می رسد. در شراب خاری و می گساری روی خلیفه ی بیگانه را سفید می کنند که این روش بزرگان است و آزاد اندیشان لذتی را از خود دریغ نمی دارند.امروز کسی زمین را آباد نمی کند که فقط با خون سرخ رویش نقاشی می کشد و برفراز ابرها برای خود خانه می سازد. قصر می سازد. امروز همه فرعون شده اند و انا ربکم الاعلی می گویند. خود را مالک و صاحب اختیار دیگران می بینند. امروز کودکان تشنه و پی پناه کشته می شوند. آب که سهل است... بعضی نفس برای کشیدن ندارند. امروز خداپرستی جرم شناخته می شود. امروز عاشوراست. هر روز عاشوراست. و صدای حسین بیش از هزار سال است که در کوچه پس کوچه ی تاریخ می پیچد. هیچ وقت ذره ای از رسایی و برایی اش کاسته نمی شود. فقط سنگینی گوش ماست که باعث می شود دعوتش را نشنویم. به جنگ باطل نرویم. شیطان را نه از روی زمین که از دل هایمان پاک نکنیم. بیش از هزار سال است که هزارهزار آدم روی زمین به دنیا می آید و می میرد و هنوز ۳۱۳ نفر از آنها نشنیده اند که می گوید :« هل من ناصر ینصرنی...؟» 

  • میخک

من متولد محرمم. زاد روزم حوالی غروب تاسوعاست. و خب، پدرم معتقد بود و هست که تولد زود هنگام و پر ماجرایم در در غم بار ترین زمان ممکن حتما حکمتی داشته. من قبول نداشتم. هیچوقت عاشق حسین (ع) نبودم. دوستش داشتم ها، ارادت و احترام خاصی به ایشان قائل بودم اما عاشقش نبودم. دیوانه اش نبودم، نه آنقدر که پا برهنه دنبال کاروانش بدوم، نه آنقدر که با عطر پرچم لبیک یا حسین مست شوم. راستش را بخواهید، هنوز هم دلم آنقدر صاف نیست که با مهرش لبریز شود. از این بابت شدیدا شرمنده ام. همانطور که همیشه بوده ام. من حسینی نبودم. عاشورایی نبودم. نیستم. 

 

حالا که دارم فکر می کنم... تولد من یک جورهایی شبیه داستان حضرت آدم است. نمی دانم گول کدام جلوه از درخت دنیا را خوردم. که حوالی غروب تاسوعا از خیمه بیرون زدم، بی سر و صدا. کسی نفهمید که فرار کرده ام، یا شاید هم فهمیدند و برویم نیاوردند. آری، سرورمان فهمید. چشم هایش را بسته و شمع ها را خاموش کرده بود. همه جا را ظلمت فرا گرفته بود‌. تاریکی، جهالت ، ترس. او گذاشت که خودم انتخاب کنم. نوری که بر وجودم می تاباند یا شبی به درازای چند هزار سال... من پا گذاشتم به زمین. آمدم به این دنیای نحس. مادرم بیهوش شد. زدم زیر گریه. پدرم می گوید ماه های اول شب و روز گریه می کردم. با هیچ چیز و هیچ حرفی آرام نمیشدم. تازه فهمیده بودم چه بهشتی را از دست داده ام. صحرای محشر در نزدیکی کوفه به پا شده بود و من در شهری غریب هنوز زنده بودم. هنوز نفس می کشیدم. تمام نفس هایم رنگ شرمندگی را داشت. من حسینی نبودم. عاشورایی نبودم. نیستم. 

  • میخک