غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

چهارشنبه, ۲۷ شهریور ۱۴۰۴، ۰۷:۴۳ ب.ظ

برای نورماه لالایی خوندم و خوابید، حس می‌کنم این شگفت‌انگیزترین لحظه‌ی معجزه‌آسای عمرم بود... 

چقدر بچه پدیده عجیبیه...

نورماه خیلی خیلی خیلی خیلی کوچیکه. تو لباس سایز صفر گم میشه. آستین‌هاش رو باید سه بار تا بزنیم. دستش عین دست جوجه است. همونقدر ریزه میزه و هنونقدر استخونی‌ خدایا این فسقل بزرگ میشه یعنی....

 

 

 

 

همچنان در وضعیت بغرنجی هستم... حل شد کامنت‌ها رو جواب میدم... ممنونم از همگی :`)

  • میخک

نظرات  (۲)

  • نـــرگــــس ⠀
  • میخک سنوات کاریت‌ یا دقیق‌تر، شروع دوران معلمیت رو می‌تونی همیشه از سن نورماه حساب کنی :)

    پاسخ:
    تازه میشه هر سال تولدش براش لوازم التحریر گرفت :دی

    سلام، 

    منم ۱۴ سال پیش همچین چیزی رو تجربه کردم^_^ حس فوق‌العاده قشنگیه وقتی یک موجود کوچولوی خوش بوی ناز گوگولی توی بغلت به خواب میره. با صدای تو...🫠🥰🥰🥰

     

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.