غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

يكشنبه, ۱۴ شهریور ۱۴۰۰، ۱۰:۵۹ ب.ظ

وسط ظهر بود. نور خورشید تیز و مستقیم می‌تابید روی صورتش و توی چشم‌هاش. آفتاب آزاردهنده و داغ، مثل تازیانه چشمش رو میزد. اما اون با بی‌قیدی تمام نگاهش رو خط‌های روی کاغذ متمرکز کرده بود و فقط به قدری از پنجره فاصله گرفته و کج نشسته بود که نور روی کتابش نیفته. همین. 

  • میخک

نظرات  (۲)

عشق به کتاب خوندن همینه :))))

پاسخ:
:))

ی ادم عمیق میتونه حس نکنه این اذیت شدن رو

پاسخ:
اوهوم :)

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.