وسط ظهر بود. نور خورشید تیز و مستقیم میتابید روی صورتش و توی چشمهاش. آفتاب آزاردهنده و داغ، مثل تازیانه چشمش رو میزد. اما اون با بیقیدی تمام نگاهش رو خطهای روی کاغذ متمرکز کرده بود و فقط به قدری از پنجره فاصله گرفته و کج نشسته بود که نور روی کتابش نیفته. همین.
- ۰۰/۰۶/۱۴
عشق به کتاب خوندن همینه :))))