غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

یک... دو... سه... چلیک!

جمعه, ۱۲ شهریور ۱۴۰۰، ۱۰:۰۰ ب.ظ

ژست‌های عکاس‌ها و دوربینشون و آدم‌های عشق عکاسی برام جذاب‌اند. اما فعل عکس گرفتن؟ نع. به نظرم هیچ معنایی پشتش نیست. تو قرن نوزدهم و نهایتا بیستم شاید، اما دیگه نه. دورانش گذشته. حالا صرفا یه کار ماشینیه. عکاس‌ها سعی می‌کنن با تزریق شوق و ذوقشون بهش روح بدمن اما عکس، فقط عکسه. یه کپی. بدون خلاقیت. صرفا ساخته شده که حافظه‌ی معیوب ادم‌ها رو جبران کنه و حفره‌ای که زمان ایجاد می‌کنه رو بپوشونه. 

شاید نیازی به مقدمه چینی نبود. می تونستم مستقیم بگم که یه منظره‌ی فوق العاده و شگفت انگیز پیش رومه اما من علاقه‌ای به عکس گرفتن ازش ندارم. چون می‌دونم نسخه‌ی کپی این منظره حتی اگه بی‌نقص، نمی‌تونه یک درصد از این حس شگفت‌زده شدن رو تو وجودم زنده کنه. ماهرترین عکاس‌ها توی موفق‌ترین آثارشون هم نهایتا بتونن کاری کنن که تو برای یه لحظه تصور کنی واقعا اونجایی. فقط یه لحظه، نه بیشتر.

داشتم می‌گفتم. یه منظره‌ی فوق‌العاده و شگفت‌انگیز پیش رومه. زیباست. نه مثل زیبایی‌هایی که تا قبل از این دیدم. حتی نمی‌تونم بگم زیباتر. فقط... خاصه. شبیه قصه‌هاست. شبیه سرزمین پریان. اونقدر سحرانگیزه که که باعث میشه بغضم بگیره. که چرا من نقاش نیستم. چرا یه بوم و قلم‌مو و کلی رنگ با خودم نیاوردم و چرا اصلا بلد نیستم که نقش و نگار و طرح بزنم روی کاغذ. که دوباره از نو خلق کنم این منظره‌ی افسانه‌ای رو. نقاشی از روی الگو دیگه اسمش کپی برداری نیست. الهام گرفتنه، اقتباسه. حتی اگه اون نقاشی با واقعیت مو نزنه بازهم متفاوته‌. بازهم خلاقانه است. بازهم زنده است. و من متاسفم که نقاش نیستم.

تنها چیزی که با خودم به اینجا، چند ده کیلومتری شهر و وسط کوهستان آوردم، یه سررسید سال نود و هشته و یه خودکار آبی. دوتا خودکار آبی در واقع. واسه وقتی که جوهر یکی‌اشون تموم‌ شد همیشه یه خودکار زاپاس همراهمه. به هر حال کار از محکم کاری عیب نمی‌کنه. 

همین الان روی خط پنجم پنج‌شنبه ۲۷ تیر ۹۸ سر می‌خورم و هنوز هیچ‌چیزی درمورد این منظره‌ی رو به روم نگفتم. جز یه سری کلمات پوچ، احمقانه و سست. فوق‌العاده، شگفت‌انگیز، زیبا، خاص، سحرانگیز و افسانه‌ای. هیچ‌کدوم توصیف به حساب نمیان. 

خانواده‌ای چند دقیقه‌ی پیش از راه مال‌روی سمت چپم رد شدن و رفتن به سمت بلندی‌های کوه. سختی مسیر و شیب زیادش رو که دیدن برگشتن. موقع رفتنشون به مادر خانواده گفتم خسته نباشید. نفس نفس می‌زد آخه. الان همه‌اشون رو به روم هستن و آروم آروم به سمتم میان. چند قدم فاصله داریم فقط. احتمالا دارن درمورد دختر سرتا پا آبی پوشی که یه کیف سیاه و سفید رو پاهاشه و تند تند داخل سررسیدش چیز میز می‌نویسه حرف می‌زنن. همونی که از خونواده‌اش جدا شده، روی یه تخته سنگ کج و کوله و سفت و بدقلق نشسته که هر لحظه ممکنه زیرش خالی بشه و بیفته داخل رودخونه‌ی پر جوش و خروش کناری‌اش. خط ببست و دومم. هنوز چیزی از منظره ننوشتم. 

خب... گفتم سمت چپم یه راه خاکی پر دست انداز تک نفره است؟ تا چند متری من که نسبتا همواره و فقط سنگ و خاشاک‌هاش مانع راهن، دورتر که میشه می‌خوره به صخره‌ها و سربالایی. رودخونه‌ی کنار مسیر اونقدرها هم پر جوش و خروش نیست. صدای آب بلند اما آرام‌بخشه. چمن‌های سبز خوش‌رنگی کنارش رشد کردن. عطر پونه پیچیده توی هوا.

البته که من ماسک زدم و نمی‌تونم کاملا سرمست این عطر بشم. حتی توی هوای آزاد، وقتی کسی نزدیکم میشه ناخوداگاه ماسکم رو بالا می‌کشم. اون خونواده نزدیک‌تر نیومدن. نشستن روی سنگ‌های صاف و صیقل خورده‌ی وسط رودخونه. همگی کفش‌ها و جوراب‌هاشون رو در آوردن و گذاشتن جریان اب انگشت‌های پاشون رو قلقلک بده. اولاش هر از گاهی به من نگاه می‌کردن و در گوش هم یه چیزی می‌گفتن. خب از منطر اونها هم یه دختره‌ی عجیب آبی‌پوش جلوشون بود که هی بهشون نگاه می‌کرد و یه چیزی توی دفترش می‌نوشت. در دفاع از خودم باید بگم من هیچوقت مستقیم نگاهشون نکردم که معذب نشن. بعد یه مدت دیگه حضورم براسون عادی شد انگار‌.

سنگ، سنگ، سنگ. سنگ‌های کوچیک و بزرگ، سفید و خاکستری، منحنی یا تیز و شیب‌دار، که ما بینشون علف‌های سبز کم‌رنگ و گل‌سنگ‌های سبز سیر و بوته‌های خار رشد کرده. سرت رو که بالا می‌گیری دو تا صخره‌ی خیلی بلند و مهیب می‌بینی. انگار یه شهاب سنگ سقوط کرده درست وسط کوه و از وسط دو نصفش کرده. دو تا صخره که درست هم قد هم‌ان و یه جوری فاصله گرفتن از هم، که انگار می‌ترسن نوک انگشتشون بهم بخوره و انفجاری رخ بده. خاطره‌ی بدی دارن لابد. جریان به تدریج و با حقه‌های کثیفش راه نفوذ رو پیدا کرده و میونه‌اشون رو به‌هم زده. بعد که دوستی و اتحاد چند میلیون ساله‌اشون از بین رفته، همراه یه سیل غرش کنان وارد شده و تا تونسته تاخته و تازیانه زده به سر و روی سنگ‌ها و شکل جدیدی بهشون بخشیده. حالا اون‌ها برای همیشه از هم جدا شدن. و یه آبشار باشکوه و پر آب، مثل پادشاهان باستان ، خرامان خرامان، پله پله پایین می‌آد و فر همایونی‌اش رو به رودخونه‌ و تمام جانداران کناره‌اش هدیه می‌ده.

بازهم بد گفتم. خیلی ناقص و پر ایراد. آبشار واقعی بیشتر مثل یه پادشاه جوون، خام و تازه کاره که درسته سر و صدای زیادی راه می‌اندازه، اما اونقدرها قدرت و مهارت نداره که دشت رو به فرمان‌برداری خودش وادار کنه. چیزی که با توصیفات من به ذهن می‌رسه حتی شبیه به اون چیزی که ولی وجود داره هم نیست. تک تک اندازه‌ها و مقیاس‌ها، رنگ‌بندی‌ها، لکه‌ها، فراز و نشیب‌ها، منحنی‌ها، برجستگی‌ها و فرو رفتگی‌ها و سایه روشن‌ها، این‌ها چیزی نیستن که من بدقلم بتونم بنویسمشون.

​​​​دارن صدام می‌کنن. ساعت شیش و چهل دقیقه است. هوا سرد شده. خورشید هیچ راهی برای تابیدن داخل این دره نداره. بلند میشم. باید تا شب نشده برسیم به جاده‌ی اصلی. موقع برگشت هر از گاهی سرم رو بر می‌گردونم و به دو تا صخره‌ی عظیمی نگاه می‌کنم که کم کمک تو پیچ و خم راه دارن ناپدید میشن. به اون آبشار بلندی که وسطشونه. چمن‌های سرسبز کنار آب. و دنیای خارق‌العاده و مرموزی که پشت اون سنگ‌ها و صخره‌هاست. کمی بالاتر، کمی دورتر، شاید یه جنگل باشه یا یه دریا. جی پی اس که همچین چیزی نمی‌گه اما... کی می‌دونه اون دو تا صخره‌، ورودی چه جور دنیای اسرارآمیزی هستن؟ 

  • میخک

نظرات  (۹)

این متن به‌وضوح اثبات می‌کنه که همیشه کلمه بر پیکسل برتری داره. :)

پاسخ:
خیلی جالبه که من دقیقا به نتیجه‌ی مقابل این کامنت رسیدم :/
  • °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس
  • دلم خواست :((

    پاسخ:
    منم الان که تو خونه‌امونم دلم تنگ شده :`((
  • هلن پراسپرو
  • نه با @علی رضا موافقم. کلمه ها به پیکسل برتری داره. شایدم.. بستگی به نویسنده/گیرنده داره.

    میخک فقط با کلمات میتونست همچین حسی رو به من بده. اصلا فقط کلمات میتونستن این حسو بدن! اگه عکس میگرفتی، ما فقط چیزی رو میدیدیم که دیده بودی. ولی الان من کنار سررسید دوسال قبل، دو تا خودکار آبی تو، سایه روشن سنگ ها و سبزه ها و آسمون، تونستم تکون های اتوبوس، لامپ هاش که خاموش شده بودن، و سکوت مسافرای به خواب فرو رفته رو حس کنم. 

    پاسخ:
    ام... تا اینجا که در نظر من فیلم از همه برتری داره.
    هرچند بازهم بستگی یه کیفیت دوربین و مهارت فیلم‌بردار و کارگردانی و... داره
    کلا چیزیه که بستگی داره :/
    میخک چون از باقی فنون رسوندن منظورش عاجزه زورش رو گذاشته روی این یکی. که عجزش کمتر نمود پیدا کنه. حالا خدا رو شکر این بار حس منتقل شده :)
    خب... راستش... همین «تکون های اتوبوس، لامپ هاش که خاموش شده بودن، و سکوت مسافرای به خواب فرو رفته» تونست من رو قانع کنه که کلمات برتری دارن واقعا :`)


  • ساجده طالبی
  • ببخشید، من یک کامنت بی‌ربط می‌خواستم بدم. قالبت به دلم نشست. :)

    پاسخ:
    ام... مرسی :)

    قابل لمس بود(:

    پاسخ:
    چیز، قابل لمس خوندی :)
  • یاس ارغوانی🌱
  • میدونی همون اول من  متن رو خوندم و فکر کنم اولی یا دومین لایک رو زدم خواستم بنویسم نمیدونم چرا مثل کسی که کلمات دور سرش میچرخند و سرش داره گیج میره اما چیزی متوجه نمیشه شدم !

    میدونی درون دلم و مغزم یک جرایی تمرکز حواسم نابود شده انگار. هرچقدر تمرکز میکنم هر وبلاگ هر پست رو که میخونم انگار برام نامفهومند :ا

     

    پاسخ:
    به شدت درکت می‌کنم نرگس
    طبیعیه این روزها
    هرچند خیلی مپنده هنوز :/ باید بسازیم دیگه :/
    فقط درمقابل بعضی وبلاگ‌ها اینطور نیستم. بقیه رو هم خودم رو مجبور میکنم به تمرکز :/
    و در نود درصد مواقع اصلا نمیتونم چیزی بگم :/
  • یاس ارغوانی🌱
  • چقدر خوشحالم درکم میکنی این زشت نیست که خوشحال میشم؟:ا

    آخه وقتی کسی میفهمه چی میگم یه آخیش میگم :))

    پاسخ:
    نه زشت نیست طبیعیه :)
    آدم‌ها تنها نبودن رو دوست دارن  :)
  • یاس ارغوانی🌱
  • :*))

    پاسخ:
    :):
  • حاج‌خانوم ⠀
  • بسم الله الرحمن الرحیم

    سلام میخک جان

    توصیفت خوبه. آفرین ادامه بده...

    این جمله یه یادگاری ات برام از یک نویسنده

    می‌گفت نوشتن صفت و قید ممنوع، یه جوری توصیف کنید که اون صفت و قید رو برسونه و توصیف و تشبیهت درباره ابشار، فوق‌العاده بود. افرین

    یه هر حال بدان و اگاه باشد که قدرت کلمه، ماندگاری‌اش و بار معنایی که داره خیلی بیشتر از نقاشی و عکسه...

    چه اینکه قران، معجزه ماندگار پیامبر خاتم بر مبنای کلمه نازل شده، و اگر اثربخشی نقاشی بیشتر بود، خب حصرت حق یه کتاب تصویری نازل می‌کردند...

    و اینکه در سنت هم همینه

    با اینکه اون موقع نقاشی رواج داشته، توصیه دینی، به نوشتن است  و حضرت حق به نوشته قسم می‌خورد ن و القلم و مایسطرون...

    خواستم یه حدیث معروف درباره اهمیت نوشتن رو با ادرس برات بذارم، رسیدن به این صفحه که کلی حدیث عالی داره درباره نوشتن

    yun.ir/xs9ok8

     

    دیگه قدر قلمت رو بدون، خیلی زیاد.

    ملتمس دعا

    پاسخ:
    سلام بر شما
    واقعا نمی‌دونم چی بگم. خیلی لطف دارین....
    عجب...
    اوهوم....
    راست میگین واقعا....
    بسیار ممنون از لینک :) و مرسی که عمومی گذاشتین این کامنت دوستان هم به لینک سر بزنن...
    اختیار دارین
    مچکرم :)
    🌸🌸🌸

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.