یک... دو... سه... چلیک!
ژستهای عکاسها و دوربینشون و آدمهای عشق عکاسی برام جذاباند. اما فعل عکس گرفتن؟ نع. به نظرم هیچ معنایی پشتش نیست. تو قرن نوزدهم و نهایتا بیستم شاید، اما دیگه نه. دورانش گذشته. حالا صرفا یه کار ماشینیه. عکاسها سعی میکنن با تزریق شوق و ذوقشون بهش روح بدمن اما عکس، فقط عکسه. یه کپی. بدون خلاقیت. صرفا ساخته شده که حافظهی معیوب ادمها رو جبران کنه و حفرهای که زمان ایجاد میکنه رو بپوشونه.
شاید نیازی به مقدمه چینی نبود. می تونستم مستقیم بگم که یه منظرهی فوق العاده و شگفت انگیز پیش رومه اما من علاقهای به عکس گرفتن ازش ندارم. چون میدونم نسخهی کپی این منظره حتی اگه بینقص، نمیتونه یک درصد از این حس شگفتزده شدن رو تو وجودم زنده کنه. ماهرترین عکاسها توی موفقترین آثارشون هم نهایتا بتونن کاری کنن که تو برای یه لحظه تصور کنی واقعا اونجایی. فقط یه لحظه، نه بیشتر.
داشتم میگفتم. یه منظرهی فوقالعاده و شگفتانگیز پیش رومه. زیباست. نه مثل زیباییهایی که تا قبل از این دیدم. حتی نمیتونم بگم زیباتر. فقط... خاصه. شبیه قصههاست. شبیه سرزمین پریان. اونقدر سحرانگیزه که که باعث میشه بغضم بگیره. که چرا من نقاش نیستم. چرا یه بوم و قلممو و کلی رنگ با خودم نیاوردم و چرا اصلا بلد نیستم که نقش و نگار و طرح بزنم روی کاغذ. که دوباره از نو خلق کنم این منظرهی افسانهای رو. نقاشی از روی الگو دیگه اسمش کپی برداری نیست. الهام گرفتنه، اقتباسه. حتی اگه اون نقاشی با واقعیت مو نزنه بازهم متفاوته. بازهم خلاقانه است. بازهم زنده است. و من متاسفم که نقاش نیستم.
تنها چیزی که با خودم به اینجا، چند ده کیلومتری شهر و وسط کوهستان آوردم، یه سررسید سال نود و هشته و یه خودکار آبی. دوتا خودکار آبی در واقع. واسه وقتی که جوهر یکیاشون تموم شد همیشه یه خودکار زاپاس همراهمه. به هر حال کار از محکم کاری عیب نمیکنه.
همین الان روی خط پنجم پنجشنبه ۲۷ تیر ۹۸ سر میخورم و هنوز هیچچیزی درمورد این منظرهی رو به روم نگفتم. جز یه سری کلمات پوچ، احمقانه و سست. فوقالعاده، شگفتانگیز، زیبا، خاص، سحرانگیز و افسانهای. هیچکدوم توصیف به حساب نمیان.
خانوادهای چند دقیقهی پیش از راه مالروی سمت چپم رد شدن و رفتن به سمت بلندیهای کوه. سختی مسیر و شیب زیادش رو که دیدن برگشتن. موقع رفتنشون به مادر خانواده گفتم خسته نباشید. نفس نفس میزد آخه. الان همهاشون رو به روم هستن و آروم آروم به سمتم میان. چند قدم فاصله داریم فقط. احتمالا دارن درمورد دختر سرتا پا آبی پوشی که یه کیف سیاه و سفید رو پاهاشه و تند تند داخل سررسیدش چیز میز مینویسه حرف میزنن. همونی که از خونوادهاش جدا شده، روی یه تخته سنگ کج و کوله و سفت و بدقلق نشسته که هر لحظه ممکنه زیرش خالی بشه و بیفته داخل رودخونهی پر جوش و خروش کناریاش. خط ببست و دومم. هنوز چیزی از منظره ننوشتم.
خب... گفتم سمت چپم یه راه خاکی پر دست انداز تک نفره است؟ تا چند متری من که نسبتا همواره و فقط سنگ و خاشاکهاش مانع راهن، دورتر که میشه میخوره به صخرهها و سربالایی. رودخونهی کنار مسیر اونقدرها هم پر جوش و خروش نیست. صدای آب بلند اما آرامبخشه. چمنهای سبز خوشرنگی کنارش رشد کردن. عطر پونه پیچیده توی هوا.
البته که من ماسک زدم و نمیتونم کاملا سرمست این عطر بشم. حتی توی هوای آزاد، وقتی کسی نزدیکم میشه ناخوداگاه ماسکم رو بالا میکشم. اون خونواده نزدیکتر نیومدن. نشستن روی سنگهای صاف و صیقل خوردهی وسط رودخونه. همگی کفشها و جورابهاشون رو در آوردن و گذاشتن جریان اب انگشتهای پاشون رو قلقلک بده. اولاش هر از گاهی به من نگاه میکردن و در گوش هم یه چیزی میگفتن. خب از منطر اونها هم یه دخترهی عجیب آبیپوش جلوشون بود که هی بهشون نگاه میکرد و یه چیزی توی دفترش مینوشت. در دفاع از خودم باید بگم من هیچوقت مستقیم نگاهشون نکردم که معذب نشن. بعد یه مدت دیگه حضورم براسون عادی شد انگار.
سنگ، سنگ، سنگ. سنگهای کوچیک و بزرگ، سفید و خاکستری، منحنی یا تیز و شیبدار، که ما بینشون علفهای سبز کمرنگ و گلسنگهای سبز سیر و بوتههای خار رشد کرده. سرت رو که بالا میگیری دو تا صخرهی خیلی بلند و مهیب میبینی. انگار یه شهاب سنگ سقوط کرده درست وسط کوه و از وسط دو نصفش کرده. دو تا صخره که درست هم قد همان و یه جوری فاصله گرفتن از هم، که انگار میترسن نوک انگشتشون بهم بخوره و انفجاری رخ بده. خاطرهی بدی دارن لابد. جریان به تدریج و با حقههای کثیفش راه نفوذ رو پیدا کرده و میونهاشون رو بههم زده. بعد که دوستی و اتحاد چند میلیون سالهاشون از بین رفته، همراه یه سیل غرش کنان وارد شده و تا تونسته تاخته و تازیانه زده به سر و روی سنگها و شکل جدیدی بهشون بخشیده. حالا اونها برای همیشه از هم جدا شدن. و یه آبشار باشکوه و پر آب، مثل پادشاهان باستان ، خرامان خرامان، پله پله پایین میآد و فر همایونیاش رو به رودخونه و تمام جانداران کنارهاش هدیه میده.
بازهم بد گفتم. خیلی ناقص و پر ایراد. آبشار واقعی بیشتر مثل یه پادشاه جوون، خام و تازه کاره که درسته سر و صدای زیادی راه میاندازه، اما اونقدرها قدرت و مهارت نداره که دشت رو به فرمانبرداری خودش وادار کنه. چیزی که با توصیفات من به ذهن میرسه حتی شبیه به اون چیزی که ولی وجود داره هم نیست. تک تک اندازهها و مقیاسها، رنگبندیها، لکهها، فراز و نشیبها، منحنیها، برجستگیها و فرو رفتگیها و سایه روشنها، اینها چیزی نیستن که من بدقلم بتونم بنویسمشون.
دارن صدام میکنن. ساعت شیش و چهل دقیقه است. هوا سرد شده. خورشید هیچ راهی برای تابیدن داخل این دره نداره. بلند میشم. باید تا شب نشده برسیم به جادهی اصلی. موقع برگشت هر از گاهی سرم رو بر میگردونم و به دو تا صخرهی عظیمی نگاه میکنم که کم کمک تو پیچ و خم راه دارن ناپدید میشن. به اون آبشار بلندی که وسطشونه. چمنهای سرسبز کنار آب. و دنیای خارقالعاده و مرموزی که پشت اون سنگها و صخرههاست. کمی بالاتر، کمی دورتر، شاید یه جنگل باشه یا یه دریا. جی پی اس که همچین چیزی نمیگه اما... کی میدونه اون دو تا صخره، ورودی چه جور دنیای اسرارآمیزی هستن؟
- ۰۰/۰۶/۱۲
این متن بهوضوح اثبات میکنه که همیشه کلمه بر پیکسل برتری داره. :)