غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فلاکت» ثبت شده است

نوشتم

«فکر کنم ایراد کارم رو فهمیدم. من می خواستم از سرنوشت فرار کنم، ولی اشتباهی از واقعیت فرار کردم.»

 

و خب شما نمی دونید چه مدت روی واژه ی سرنوشت قفل شده بودم و سعی می کردم معادل بهتری برای اونچه که تو ذهنمه پیدا کنم. جبر؟ غم؟ زخم؟ شکست؟ بدبختی؟ نامردی های دنیا؟مشکلات؟ بیچارگی؟ باتلاقی که توش گیر کردم؟ 

 

آخریه شاید بهترین گزینه است اما به اون موقع به ذهنم نرسید. اسمش رو گذاشتم سرنوشت. با اینکه می دونستم اسمش سرنوشت نیست. دقیق تر نگاه کنیم اسمش باتلاقی که توش گیر کردم هم نیست. جهنمی که توش به دنیا اومدم هم بیش از حد ظالمانه به نظر می رسه. من جبر رو ذاتا بد نمی دونم. اما این جبر بد رو چی باید صدا می کردم؟ گفتم می خواستم از سرنوشت فرار کنم، سرنوشت رو هم این مسیر لعنتی که من رو مستقیم می برد (یا می بره) به سمت چاه فلاکت معنی کردم.

 

دیدید توی فیلم های ترسناک، بازیگر صدای ناله و مویه می شنوه... سایه های موهومی رو حس می کنه... خون و دست و پای قطع شده ی دوست هاش رو می بینه... رد پنجول های جونور درنده رو می گیره و می رسه به هیولا و همونجا خورده میشه؟ هیچ دلیل قابل قبولی هم برای دنبال کردن نشونه هایی که داد می زنن قراره به مرگش ختم بشن نداره. صرفا جلو میره، چون توی فیلم نامه این طوری نوشته. 

 

البته شخصیت توی فیلم گیر جبر مطلق افتاده و نمیتونه هیچ‌کاری برخلاف دستورات نویسنده انجام بده. اما من که یه نیمچه اختیاری دارم برای خودم! برای همین هم می خواستم فرار کنم. از مسیر جن زده ای که اسمش رو گذاشتم سرنوشت، هرچند می دونستم اسمش سرنوشت نیست.

 

می دونین...فرار کردن اونقدرها هم کار ساده ای نیست. اینکه بتونی توی این دنیای وحشی درندشت یه راه تازه باز کنی و سرنوشت بهاری رو برای خودت رقم بزنی که به هیچ وجه ساده نیست! ولی فعلا باید فرار کرد. برای از نو ساختن باید چیزی که می دونی غلطه رو شکوند. باید زنجیرها رو پاره کرد.

 

به نظر آسون میاد، نه؟ تخریب کردن که مثل آب خوردن باید باشه! پس چرا تو فیلم های ترسناک شخصیت ها قبل از اینکه کار از کار بگذره روشون رو بر نمی گردونن و از جنگل تاریک دور نمیشن و به سمت شهر فرار نمی کنن؟

 

منظور من از شخصیت ها پلیس و کاراگاه هایی که دنبال کشف حقیقت میرن نیست. اون فلک زده هایی رو میگم که در بهترین حالت دلیلشون واسه این خودکشی ثابت کردن اینه که نترسیدن! راستی چرا نویسنده های ژانر ترسناک یکم بیشتر برای کاراکترها ارزش قائل نمیشن؟ چرا همه رو عین مسخ شده ها می فرستن سمت کشتارگاه؟ نکنه این حرکت اونقدر طبیعی و عادیه که دلیل نمی خواد؟ پس منم واسه اینکه گیر کنم تو مسیری که دیگران، دنیا، روزگار، تقدیر، سرنوشت یا هرچیز دیگه ای که اسمشه برام تعیین کرده دلیل لازم ندارم؟ 

 

حالا که فکرش رو می کنم... می بینم اتفاقا خوب تونستم فرار کنم. من اون چیزی که دیگران، دنیا، روزگار، تقدیر، سرنوشت یا هرچیز دیگه ای که اسمشه برام تعیین کرده رو قبول نکردم. معلوم بود که قبول نمی کنم! لجبازتر و کله شق تر از اون حرف هام که تسلیم بشم. 

 

فقط راه تازه رو باز نکردم. به سمت هیچ مقصد جدیدی نرفتم، نه بهتر و نه بدترش. به هیچ جا نرسیدم. من هیچ ..ی نشدم. چون دیگه منی وجود نداشت، نه توی دنیای واقعی. من اشتباهی از واقعیت فرار کردم. شاید هم عمدا این کار رو کردم. چون واقعیت سخت بود. تلخ نه ها، سخت! تلخی رو میشه با بغض و آه قورت داد. سختی قورت دادنی نیست. برای از پا انداختنش سرسختی لازمه. جنگیدن لازمه. من از میدون جنگ فرار کردم. سرزنشم می کنید؟ صدام می کنید بزدل بی عرضه؟ واقعیت اینه که حق با شماست. اما خب، من از این واقعیت هم فرار کردم.

 

 

تازگی ها سخنرانی کنترل ذهن استاد پناهیان رو گوش میدم. کلمه به کلمه اش رو انگار برای من گفتن. مهم ترین فایده اش شاید این باشه که موقع نوشتن این متن دیگه حس نمی کنم دیوونه ام. فکر نمی کنم یه موجود ناشناخته هستم با درد و مرض های ناشناخته و لاعلاج! از خودم بیزار نمیشم. چون می دونم وقتی کلمه به کلمه ی حرف های شخصی گه من رو نمی شناسه، خطاب به منه، پس یعنی سین دال های دیگه ای هم وجود دارن. یعنی من اونقدرها هم عجیب و غریب نیستم. یعنی این ضعفی که دارم صرفا یه مشکله که ممکنه برای هرکسی پیش بیاد.

 

بی انصافی نکنم، فایده های خیلی بیشتر و بهتری هم داره. مثلا فهمیدم بیشترین ضربه رو از طایر خیالم خوردم. قوه ی تخیلی که بهش افتخار می کردم و هی قربون صدقه اش می رفتم، تمام مدت بزرگترین دشمنم بوده. 

 

هرچند، تاحالا فقط دو جلسه اش رو گوش کردم. خیلی کند پیش میرم. اون من بزدل و بی عرضه ای که علیهش قیام کردم، حسابی توی وجودم ریشه دونده. به این سادگی ها ول کن معامله نیست. هزار و یک دوز و کلک سوار می کنه تا حواسم رو پرت کنه و زمینم بزنه. منم هر دفعه گولش رو می خورم و زخم های بیشتر و بیشتری بر می دارم. ولی دوباره بلند میشم و جلوش وایمیستم.

 

بالاخره یه جایی سلسله ی شکست خوردن هام تموم میشه. اگه بتونم اختیار خودم رو پس بگیرم، تازه بر می گردم به سرزمین واقعیت. تازه اون‌موقع می تونم انتخاب کنم که با این باتلاق، با این جهنم، با دیگران، دنیا، روزگار، تقدیر، سرنوشت یا هرچیز دیگه ای که اسمشه بجنگم یا فرار کنم.

  • میخک