غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «غذا» ثبت شده است

روز ششم :«به غذای مورد علاقه تان فکر کنید ، کاری کنید تا جایی که می شود حال بهم زن بنظر برسد» 

 

 

 

 

آنقدر خندیده بودیم که اشک از چشم هایمان سرریز شده بود. هرچقدر بیشتر سعی می کردیم جلوی قهقهه زدنمان را بگیریم و سنگین و باوقار به نظر برسیم کمتر موفق می شدیم. خون در رگ هایمان دویده بود و کیفمان حسابی کوک‌بود.

  ولو شدیم روی نیمکت های پارک. پیشنهاد کردم برویم سراغ تنقلاتی که خریده بودیم. همه موافقت کردند. بسته ی چیپس سرکه ای نازنینم را با ارج و قرب روی دامانم گذاشتم و بازش کردم. برخلاف همیشه نصفش را باد نکرده بودند و بسته لبالب پر از چیپس بود. لبخند زدم.

اولین چیپس را برداشتم. کمی نمدار به نظر می رسید. دانه های ریز سبزمانندی رویش بود.‌ احساس خطر کردم. با خودم گفتم نکند اشتباهی داخل بسته چیپس پیاز و جعفری گذاشته باشند و طعم به یاد ماندنی سرکه را از من بگیرند؟ اما احساسم را خیلی جدی نگرفتم.

گذاشتمش در دهانم. اولش تند بود. لحظه ای بعد تلخی عجیبی کل دهانم را پر کرد. بلافاصله کف پیاده روی پارک استفراغ کردم. هرچه از شام دیشب در معده ام مانده بود خالی شد. چیز خاصی نبود. فقط کمی مرغ جویده شده که برگ های سبزی خوردنی با یک عالمه بزاق رویش چسبیده بودند.

بچه ها نگرانم شدند. بسته را زیر و رو کردند و همه ی چیپس ها را بیرون ریختند. کمی که دقت کردیم یک عالمه کرم ریز و پشمتلو دیدیم که لا به لای چیپس ها می خزند. یک عالمه هم.  تخم رویشان گذاشته بودند. حالا آن چیز چسبناک تخم بود یا پیله اشان را نمی دانم. به هر حال، این موجودات ریزه میزه چیپس سرکه ای مرا خورده بودند. 

 

 

 

 

 

 پ ن: انتخاب غذای مورد علاقه خیلی سخت بود. اما خوراکی مورد علاقه ام مشخصه! 

پ ن۲: اگه خواستید از کسی شکایت کنید، برید اسم طراح چالش رو پیدا کنید. من که نمی خواستم حال بهم زن بنویسم! 

پ ن۳: راستی، تو این شب عزیز، از تک تکتون التماس دعا دارم. یادتون نره ها ؛)

​​​

  • میخک