غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۱۲ مطلب با موضوع «خواب نوشت» ثبت شده است

خواب دیدم هری پاترم. با رون و هرمیون نشسته بودیم یک گوشه ی پارک. یعنی اون دوتا ایستاده بودن و من روی صندلی چوبی نشسته بودم. هوای اون طرف پارک آفتابی بود، پر  بود از سر و صدای خنده و همهمه. چند تا بچه به صف شده بودن و بالا پایین می پریدن تا نوبتشون بشه و بتونن پشمک بخرن، از این پشمک صورتی ها. من بهشون نگاه می کردم و لبخند می زدم. اما طرفی که ما نشسته بودیم زیر سایه ی غلیظی فرو رفته بود. تاریکی بود و خلوت و ساکت. سر و وضع خودمون هم درب و داغون بود. با لباس های خاکی و پاره پوره و سیاه. از معدن ذغال سنگ فرار کرده بودیم. چیز زیادی یادم نمیومد. بعد از بیدار شدنم هزار بار خودم رو لعنت کردم که چرا از اول خوابم ندیدم و از وسطش شروع کردم به دیدن! معلوم بود قبل از اینکه به اون پارک برسیم اتفاقات زیادی افتاده. می خواستیم از اون معدن زغال سنگ چیزی بدزدیم. یه جعبه ی کوچیک بود که یادم نمیومد به چه دردی می خورد. یادم نمیومد چرا دامبلدور ما رو فرستاده اونجا. فقط می دونستم که شکست خوردیم. دیوانه سازها پیدامون کردن و معدن رو ریختن رو سرمون. به زور زنده مونده بودیم. فرار کرده بودیم و تا این پارک دویده بودیم. من همین که سرم رو به طرف دوستام برگردوندم لبخندم محو شد. وضعمون داغون بود. سرم درد می کرد. یادم نیست درد رو واقعا احساس می کردم یا نه ولی خب دست می کشیدم رو پیشونی ام. 

 

 

هرمیون می خواست بهمون روحیه بده. با لبخندی ساختگی گفت :« خب حداقلش اینه حالا که دست ما نیست دست دشمنون هم نیست. جعبه نابود شده. راحت شدیم دیگه.» از شنیدن حرف هاش خوشحال نشدم. حالا یا مطمئن نبودم نابود شده یا نابود شدنش خبر خوبی به حساب نمی اومد. رون یه متلکی انداخت و کلکل این دوتا شروع شد. سر هم داد می زدن و بد و بی راه می گفتن. من یادم نیست سر چی دعوا می کردن. انگار میونه اشون خیلی وقت بود شکر آبه. و یه حسی بهم می گفت من مقصرم. من یه موشی دونده بودم و حالا با بیخیالی تموم نشسته بودم و تماشاشون می کردم. انگار از اینکه هرمیون من رو به چشم برادری می بینه خسته شده بودیم و... بگذریم، حاشیه نرم. یه دفعه به خودمون اومدیم و دیدیم دیوانه سازها دورمون رو گرفتن. پا گذاشتیم به فرار. از وسط خیابون مثل دیوونه ها می دویدیم و جیغ می کشیدیم و هر چی پشت سرمون بود رو هم می شکوندیم. مردم که دیوانه سازها رو نمی دیدن. فقط از ما فیلم می گرفتن. پلیس افتاد دنبالمون. فکر کرده بود دزدی چیزی هستیم لابد! مجبور شدیم با پلیس هم درگیر بشیم و هلیکوپتر و یگان ویژه هم افتادن دنبالمون! دوست هام رو وسط راه گم کردم. یه سالن همایش دیدم. پریدم داخلش و روی یکی از صندلی هاش نشستم. وانمود کردم تمام حواسم به سخنرانه. چشم هام سنگین شد. پلک زدم و از خواب پریدم.

 

 

از خواب بیدار نشدم. فقط توی خواب از خواب بیدار شدم. متوجه اید چی میگم؟ دستم رو روی سرم فشار دادم. اتفاقات عجیبی برام افتاده بود که یادم نمیومد. کاش از اول خواب دیده بودم! ذهنم نمی تونست حقیقت رو هضم کنه، واسه همین هم دست به دامن توهم و هذیان و رویا شده بود. اگه من هری پاتر بودم و درگیر یه جنگ جادوگری همه چیز قابل قبول تر بود. اما من فقط یه دختر معمولی بودم که توی بد مخمصه ای افتاده بود. سخنران صدام کرد. بلند شدم رفتم جلو و سعی کردم یادم بیاد راجع به چی باید حرف بزنم. موضوع جلسه تخریب محیط زیست بود. و اینکه طبیعت داره ازمون انتقام میگیره. یا یه چیزی شبیه به این. یه دفعه شیطان وارد سالن همایش شد. حضورش رو حس می کردم. توی خوابی که اول خوابم دیدم به دیوانه ساز تشبیهش کرده بودم چون هیچکس نمی تونست ببینتش. یا شاید هم یه دلیل دیگه داشت. نمی دونم. خلاصه شیطان هرجا که حضور پیدا می کرد توی روح مردمش تاثیر می ذاشت. تسخیرشون می کرد. شیطانی اشون می کرد. من آب دهنم رو قورت دادم و به ادامه ی حرف هام پرداختم. دیدم که مردم یکی یکی اخمو میشن. کم کم آشغال به سمتم پرت می کردن. فحشم می دادن. نمی دونم چرا. انگار همه اشون از ته دل ازم متنفر شده بودن. از در پشتی فرار کردم. همه افتادن دنبالم. هر کسی که تو خیابون من رو می دید میفتاد دنبالم. چاقو و ساطور هم برداشته بودن. جدی جدی می خواستن بکشنم! صدای قهقهه ی شیطان رو می شنیدم.

 

 

صحنه کات خورد و صحنه ی بعدی من تو اتاقم بودم. نفس نفس می زدم. از دست مردم راحت شده بودم اما یه دفعه دیدم شیطان جلوم واستاده. اینکه چه شکلی بود رو یادم نیست. فقط می خندید. بدجوری می خندید. گفت با ورودم به اون معدن زغال سنگ مرزها رو شکستم. حالا دیگه آزاد شده. و همه رو از آن خودش می کنه. گفت روح من هم متعلق به اونه. گفت که داره درون من نفس میکشه و من هرچقدر هم که انکارش کنم فایده ای نداره. از ترسم نمی تونستم از جام تکون بخورم. فقط وایستاده بودم و شرشر عرق می ریختم. پلک هام رو محکم بهم فشار می دیدم اما بازهم می تونستم ببینمش. صحنه دوباره کات خورد. دم در مدرسه ایستاده بودم. مایوس و افسرده بودم. دقیقا نمی دونم چطوری ولی کثیفی و زشتی رو توی وجودم حس می کردم. آهی کشیدم. با خودم قرار گذاشتم هر طوری شده خودم رو کنترل کنم و اجازه ندم به کسی آسیب برسونم.

 

 

روزها خیلی سریع می گذشت. (خوابم با ریتم تند پخش می شد). اوایل سخت به نظر نمی رسید. تقریبا یادم رفته بود و راحت زندگیم رو می کردم. اما هر وقت می خندیدم یه چیزی توی قفسه ی سینم له و لورده میشد. من حق خنده نداشتم. جلوی نیش زبونم رو نمی تونستم بگیرم. همه از من بدشون می اومد. خیلی وقتها هیچ تقصیری هم نداشتم اما همیشه به دید بدی بهم نگاه می شد. تنها مونده بودم. روز به روز بیشتر شبیه شیطان می شدم. همه ی آدم ها اطرافم رو تسخیر شده های شیطان می دیدم. بی دلیل هم نبود ها. همه هر روز مسخره ام می کردن، سر به سرم می ذاشتن، کتکم می زدن، پرتم می کردن وسط کلاس و تف می انداختن رو صورتم. من فرار می کردم فقط. بدخلقی می کردم. دوست هایی که برام باقی مونده بود رو از خودم می روندم چون ازشون می ترسیدم.

 

 

مدام سعی می کردم خودم رو بزنم به فراموشی. می خواستم عادی زندگی کنم. نمیشد! یه روز وسط کلاس معلم شیمی درس رو کنار گذاشت و شروع کرد به توضیح راجع به زندگی نامه ی شیاطین! چیزی از صحبت هاش یادم نمونده اما می دونم ازشون بد نمی گفت. انگار خیلی هم موجودات خوبی هستن و هر بلایی که سر انسان ها میارن کار درستیه و اینطوری برای طبیعت بهتره. مو به تنم سیخ شده بود. هیچ کدوم از همکلاسی هام متوجه نبودن که لحن و حرف های معلم عادی نیست. موقع توضیح با یه پوزخند به من خیره شده بود. محتوای کلی حرفش این بود که بعضی ها که شاید توی این کلاس حاضر باشن گور خودشون رو کندن و بدجوری قراره تاوان اشتباهشون رو پس بدن. من دستم رو بلند کردم. با تته پته گفتم که شیطان حق نداره راجع به مرگ و زندگی آدم ها نظر بده. خنده اش کش اومد و گفت :« حالا می بینیم...» بعد برگشت و به ادامه ی تدریس مبحث پلیمرها پرداخت. انگار نه انگار. زنگ تفریح که خورد رفتم و کنار پله ها وایستادم سولماز اومد سمتم. یادم نیست راجع به چی حرف می زد. عصبی بودم. دعوامون شد. من شروع کردم به داد و بی داد. گفتم از اینجا بره، نرفت. گفتم گورش رو گم کنه دیگه نمی خوام ببینمش، باز هم نرفت. صورتش آروم و مهربون به نظر می رسید. فهمیدم شیطان توی وجودش نیست. اما من کنترل خودم رو از دست داده بودم. یه صدایی درونم می گفت بزن بکشش! و من واقعا به کشتنش فکر می کردم!

 

 

ترسیدم. از سولماز نه، از خودم. عقب عقب رفتم. بازهم ول کن نبود. دنبالم می اومد. هر کاری کردم فایده نداشت. آخرش مجبور شدم هولش بدم عقب. محکم هولش دادم. سرش خورد به میله. ازش خون اومد. یه دفعه کل مدرسه تو سکوت فرو رفت. همه ی سرها برگشتن و به من خیره شدن. یه نفر داد زد :« بریم انتقام سولماز رو ازش بگیریم!» همه دویدن سمتم. دویست سی صد تا دانش آموز قلدر! هر کسی یه مشت می زد بهم. داشتم زیر اون همه فشار له می شدم. تقلا می کردم که بیام بیرون. دستم رو به سمتم سولماز دراز می کردم. می دونستم نمرده. می دونستم می تونم نجاتش بدم اما مگه می ذاشتن!؟ به هر سختی بود خودم و سولماز رو از زیر دست و پای جمعیت بیرون کشیدم. بغلش کردم و از پله ها رفتم پایین. فکر کنم واسه همین تو خوابم سر سولماز رو شکوندم چون اگه ثمین یا سمیرا بودن عمرا می تونستم بلندشون کنم! سولماز لاغر بود و سبک. کسی دنبالمون نیومد. هی پایین می رفتم. پایین و پایین تر، اما مگه پله ها تموم میشد؟! 

 

 

چند ساعتی رو نفس نفس زنون توی راه پله گذروندم. گریه ام گرفته بود. صدای خنده ی شیطان هم پخش می شد و می گفت :« کار دوستت تمومه! تو یه قاتلی!» داد زدم :« خفه شو!» ولی صدایی ازم در نیومد. کم کم داشتم می رسیدم. چند تا از معاون ها از کنارم رد شدن اما محلم نذاشتن. هر کی رو صدا می کردم بی محلی می کرد. التماس می کردم کمکمون کنن و نمی شنیدن. آخرش رفتیم دفتر خانم باقری. تنها کسی بود که نگاهم کرد. با یه همدردی و لبخند تلخ نگاهم کرد. گفت که سولماز مرده. دیگه کاری از دستم بر نمیاد. باید برگردم به کلاسم. دیدم التماس کردن کار به جایی نمی بره. تهدیدش کردم. لحن ترسناکی به خودم گرفتم گفتم که یا زنگ می زنه اورژانس یا نابودش می کنم. روحش رو از هم می درم! (موندم چرا خودم زنگ نمی زدم:/ ) خودم از صدایی که اون لحظه از گلوی خودم خارج شد وحشت کرده بودم. یه استغفر الله گفت و بعد یاد آوری کرد که باید برگردم سر کلاسم وگرنه نمره انضباطم میاد پایین ( :/ )  یه راه دیگه به ذهنم رسید. با نیشخند گفتم :« آقای فلانی رو می شناید دیگه، نه؟» توی خواب هم می دونستم که خودم هم این آقا رو نمی شناسم و فقط اسمش رو شنیدم و فقط می دونم یه شخصیت خیلی خیلی بانفوذ و مهمه. رنگ از صورت خانم باقری پرید. منم بلوف زدم که ایشون از دوست های خونوادگی ما هستن و  جتما بهشون میگم امروز با من چطور رفتار کردین! بیچاره خانم باقری شروع کرد به لرزیدن. شماره اورژانس رو گرفت بالاخره.

 

 

 

وقتی برگشتم به کلاس زنگ خورده بود. کیفم رو برداشتم و رفتم بیرون. خیلی طولش داده بودم و توی محیط مدرسه و اطرافش پرنده پر نمی زد. یه احساس رضایت نسبی داشتم که موفق شدم جون سولماز رو نجات بدم. بعد دوباره صدای خنده ی شیطان پخش شد. می خواست این موفقیت رو از دماغم در آره. کوله ام رو محکم گرفتم و نفش عمیقی کشیدم. باید راه خودم رو می رفتم. باید بهش بی محلی می کردم. یه سری چیزها تو گوشم زمزمه می کرد که نشنیده اشون گرفتم. شکل یه پیرزن نحیف گدا شد که گوشه ی خیابون نشسته. دست استخونی اش رو به سمتم دراز کرده بود و کمک می خواست. یه لحظه نگاهش کردم. صورت معلم شیمی امون رو دیدم که داره بهم پوزخند می زنه. فورا سرم رو برگردوندم و به پیاده روی ادامه دادم. جاده ای که باید طی می کردم تا به ایستگاه اتوبوس برسم پنجاه متر هم نبود. اما مدام کش می اومد. دراز و دراز تر می شد. هر چند بار که از کنار پیرزنه می گذشتم باز غیب می شد و کمی جلوتر ظاهر می شد. من کوله ام رو محکم تر گرفتم. تمام بدنم منقض شده بود. (شرایطی که داشتم برای یه خواب زیاده از حد واقعی بود!) می ترسیدم. درگیری بیشتر تو ذهنم بود. با درون خودم و ترس هام می جنگیدم. 

 

 

نیروی جاذبه رفته رفته رو به افزایش بود. انگار به پاهام وزنه بسته بودن. به سختی تکونشون می دادم. هر قدم یه عذاب واقعی بود! افتادم زمین. انگار زمین داشت من رو تو خودش می بلعید. اما بیخیال نشدم. هر ذکری که بلد بودم رو زمزمه می کردم. بیشتر می خواستم خودم رو آروم کنم. الا بذکر الله تطمئن القلوب... الا بذکر الله تطمئن القلوب...  الی اگه خدا نخواد هیچکس و هیچ چیز نمی تونه جلوت رو بگیره. خدا رو داری دختر! برو جلو! برو جلو. مثل مارمولک روی زمین می خزیدم و جلو می رفتم. همین که حس کردم یکمی نزدیک تر شدم اعتماد به نفسم بیشتر شد. کم کم تونستم دوباره روی پاهام وایستم. تمام مدت یه لحظه هم جلو رفتن رو متوقف نکردم. حتی اگه در واقع یه سانت هم جا به جا نمی شدم. بالاخره تونستم. شیطان از عصبانیت فریاد زد، من از شادی. رسیدم به خیابون اصلی. دویدم و سوار اتوبوس شدم. یه نفس راحت کشیدم. هر چند می دونستم شیطان هنوز دور و برم می چرخه. می دونستم یکم جلوتر قراره جلوی اتوبوس رو بگیره و قراره کلی بلای دیگه سرم بیاره (اینکه از کجا می دونستم رو نمی دونم!) اما دیگه نمی ترسیدم.

 

 

 

 

پ ن: حالا درسته که شما اصرار نکردید. اما من که می دونم چقدر قلبا مشتاق خوندن این پست بودید و فقط روتون نمی شد بهم بگید :)))

 

پ ن2: این خواب برام خیلی ارزشمنده. قبل از این من خیلی کابوس می دیدم. تقریبا هر شب. اما بعدش انگار واقعا دیگه چیزی برای ترسیدن وجود نداشت. حداقل در عالم خواب

  • میخک

خواب دیدم آخر شبه و خانوادگی توی پذیرایی خونمون نشستیم. شکل خونه ی خودمون نبود. بیشتر شبیه خونه های فقیرانه ی هندی بود و کلی هم نخ های رنگی رنگی از در و دیوارش آویزون بود. من مشغول آشپزی بودم. یهو یه دختری که ساری زرد پوشیده بود و گویا خواهر ناتنی من بود دوون دوون اومد سمتم و گفت :« می دونستی داداشت عاشق شده؟» قضیه ی عاشق شدنش رو از خیلی وقت پیش حدس زده بودیم اما هر کاری می کردیم یک کلمه هم حرف نمی زد. دویدم سمتش و برای بار ده هزارم ازش خواستم اگه حرفی داره بهم بگه. اون هم با بیخیالی تموم توضیح داد چند ماه پیش یه دختر رو دیده و عاشقش شده.

 

 

همین. فقط همین رو گفت ولی کل خونواده (که توی خواب جمعیتش ده برابر خونواده ی واقعی من بود) تو هول و ولا افتادن که حالا چجوری این دو کبوتر عاشق رو بهم برسونیم. من گویا خواهر بزرگتر بودم و احساس مسئولیت بیشتری داشتم. واسه همین مدیریت ماجرای خواستگاری افتاد گردن من. دختره خودش هندی بود. باباش ایرانی، مامانش انگلیسی و برادرش سوئدی. نپرسید چطوری میشه که خودم هم نمی دونم! به هر حال مقیم دوبی بودن. چمدون هامون رو بستیم و طایفه ای رفتیم دوبی. خانواده ی دختره از اون مولتی میلیاردرها بودن. باباش مالک تمام رستوران ها و هتل های دوبی بود و نصفشون رو هم زده بود به اسم دختر یکی یه دونه اش. خود دخترخانم آوازه ی زیبایی اش در کل آسیا پیچیده بود و مثل شاهزاده ها همیشه از پشت پرده آدم ها رو ملاقات می کرد و هیچکس لیاقت این رو نداشت که رو در رو باهاش حرف بزنه و زیبایی افسون کننده ی ایشون رو از نزدیک ببینه. مونده بودم داداش من از کجا دیدتش و چطوری عاشقش شده. اصلا نمی دونم چرا فکر می کردیم عاشقه وقتی هیچ کدوم از رفتارهاش اینطوری نشون نمی داد و نسبت به همه چیز بی تفاوت بود. ما صد برابرش استرس داشتیم که اگه نشه چی، اگه جواب رد بده...

 

 

توفیق دیدار خود عروس خانم که محال بود گیرمون بیاد. رفتیم شرکت پدرش. که اونجا از در ورودی با تی پا بیرونمون کردن و گفتن ما فقیرهای بی همه چیز حتی لیاقت این رو نداریم که پامون رو روی سنگفرش اونجا بذاریم. حالا خوبه حرف هامون رو نزده بودیم :/ نشستم فکر کردم و نقشه کشیدم. با خدمتکار خونه اشون دوست شدم و ازش راجع به مادر عروس اطلاعات گرفتم. اینطوری بهم گفت :« اوایل که وارد قصرشون شدم فکر میکردم خانم لال هستش. هیچ وقت حرف نمی زد. اکثر اوقات هم اصلا از تختش بلند نمی شد. بعد فهمیدم نخیر، افسردگی داره. البته خودش معتقده که طلسم شده و شیطان روحش رو تسخیر کرده و قدرت تکلم رو ازش گرفته. چه حرف ها! پولدارها هم از سر بی دردی میزنه به کله اشون ها!...» منم مثل خدمتکارشون این جنبه ی شیطانی قصه رو جدی نگرفتم. کلی برنامه ریزی کردم و دقیقا نمی دونم چطوری موفق شدم خانم رو برای خرید بکشونم بیرون و بعد چند تا آدم ربا رو استخدام کردم که به زور بیارنش به بازار سر پوشیده ی وسط شهر نه یکی از اون برج هایی که ما رو راه نمیدن! نقشه ام موفقیت آمیز بود و گل روی خانم رو دیدم. اما آدم رباها بعد از گرفتن پولشون بهم خیانت کردن. انگار از اول نقشه اشون این بوده که الماس توی گردنبند خانم رو بدزدن. همه چیز هم داشت می افتاد گردن من! هر چقدر تلاش کردم منصرفشون کنم موفق نشدم. همون لحظه یکی از آدم رباها که نقاب زده بود برگشت بقیه اشون رو کشت. نقابش رو برداشت. شناختمش. نمی دونم از کجا اما می دونستم که پلیس مخفیه. به هر حال نجاتمون داد.

 

 

شروع کردم با ملایمت با خانم حرف زدن و راضی کردنش به این وصلت. اصلا گوش نمی داد. فقط بهت زده و بی حال خیره شده بود به یه نقطه. یه همراهی هم داشت که نقش مترجم رو برای نگاه های خانم بازی می کرد. در واقع فقط داشت به ما فحش می داد. من اهمیتی بهش ندادم و اونقدر گفتم که بالاخره دل خانم نرم شد. نوع نگاهش عوض شد. گاهی سر تکون می داد. دهانش رو باز کرد تا یه چیزی بگه که یه دفعه خشکش زد. خیره شده بود به یه نقطه وسط بازار. رد نگاهش رو گرفتم. یه زن عجیب عظیم الجثه ی گوژپشت با کلی خط خطی روی صورتش رو دیدم. لباس بنفش سیرش هم شبیه شنل جادوگر ها بود. مادر عروس داشت از ترس می لرزید. پلیس مخفیه داد زد ما چند ساله دنبال این زن می گردیم! و دوید دنبالش. منم حس کردم هر چی هست به دست این عجوزه حل می شه. دویدم دنبالش. اصلا متوجه نبودیم که چرا یه دفعه بازار اینقدر خالی شد. پرنده پر نمی زد. فقط صدای جیغ اشباح میومد. می دویدم و سر راهمون کلی کاسه کوزه رو هم می شکوندیم. عجوزه هی غیب می شد و یه جای دیگه ظاهر می شد. آخرش با هماهنگی من و آقای پلیس مخفی راه پس و پیشش رو بستیم و گیرش انداختیم. وقتی دید راه فراری نداره لبخند زد. ما رو با خوش رویی به خونه اش دعوت کرد.

 

 

اصلا نمی دونم چی شد که قبول کردیم و همگی رفتیم خونه ی اون! یا اینکه چرا زنگ زدیم و تمام خانواده ی من خانواده ی دختره هم اومدن! یا اینکه داخل خونه چه شکلی بود یا چه حرف هایی بهم زدیم. پام رو که از در بیرون گذاشتم همه چیز از ذهنم پاک شد. فقط یه تصور کلی داشتم که می گفت همه اش سوتفاهم بوده و به خوبی و خوشی حل شده. حدس می زدم این هم طلسمیه که اون عجوزه تو ذهنمون گذاشته. خانواده ی دختره هم یه دفعه غیب شدن. پلیسه اصلا بیرون نیومد، ولی من نگرانش نبودم. تمام هم و غمم این بود که برادرم رو به زنی که دوستش داره برسونم. نقشه ی دیگه ای کشیدم. این بار رفتم سراغ برادرش.

 

 

برادرش چشم آبی بود و موی طلایی بلندی داشت. ظاهر اون تنها چیزیه که کامل یادم مونده چون اواخر خواب دیدمش. از اون نابغه های دیوونه بود. چند تا جایزه ی نوبل زیست شناسی برده بود. همه اش حرف می زد. اکثرا هم بی ربط. بعضی جاها بی خودی نیم ساعت می خندید. گفت دارن روی مهندسی ژنتیک کار می کنن. گفت این طوری میتونن یه سری ویژگی های خاص رو از جنینی به یه آدم منتقل کنن و حتی می تونن با این روش قوانین فیزیک رو زیر پا بذارن. گفت فقط ممکنه عوارضی هم داشته باشه و اون شخص بعضی از توانایی های عادی آدم ها رو از دست بده. فکر کنم می خواست به خوابم و اتفاقاتی که افتاده بود جنبه ی علمی بده. من گوش نمی کردم. از داداشم گفتم. از اینکه از خواب و خوراک افتاده و عاشقه و بی تاب (دروغ گفتم در واقع :/ ) اون هم به من گوش نمی کرد. همه اش می خندید. وسط حرف هامون پا شد رفت یه ماسک مسخره ی خندان به صورتش زد. بعد دوباره نشست رو به روی من. خواستم اهمیتی ندم. اما ترسیده بودم خب. مخصوصا که حس می کردم صورتش زیر ماسک داره تکون می خوره و شکل بدنش داشت عوض می شد! یه دفعه ماسکش رو برداشت. دیدم آقای پلیس مخفی رو به روم نشسته. شوکه شده بودم. دهنم رو باز کردم تا بپرسم چطور... که مادرجان بیدارم کردن.

 

 

حالا به نظرتون، فردا شب می تونم ادامه اش رو ببینم؟

  • میخک