اومدم نوشتم «گوش شیطون کر این سه زنگی که گذشت خوب بود الحمدالله چالش خاصی نداشتم» که زنگ چهارم فاجعه رخ داد
رامین از گوش کردن به حرفم خسته شد و حوصلهاش سر رفت و تصمیم گرفت دوباره بره تو جامدادی این و اون سرک بکشه و وسایلشون رو برداره و اگه مانع شدن کتکشون بزنه
آریو با لگد کوبید بین پاهای رامین. البته که من فهمیدم رامین هم نمایش در میآورد و بیش از حد شلوغش میکرد اما چون ناحیه حساسیه سریع مراقب سلامت مدرسه رو صدا کردیم و به مادرش اطلاع دادیم که اگه لازم بود ببرنش دکتر
بعد آریو دفتر رو پرت کرد سمت چشم جواد و جواد بدبخت چیزی نمونده بود کور بشه
اولیای جواد و رامین و آریو جمع شده بودن دم در کلاسم دعوا میکردن
منم خودم رو زدم به اون راه
یکیاشون منو گرفت گفتم به مدیر بگید
مراقب سلامت مدرسه میگفت آریو تو کلاس خانم ح جرئت نداشت تکون بخوره حتی
خب
که چی؟
آره من نمیتونم کنترلش کنم
چه کنم؟
برش دارید ببریدش کلاس دیگه
فرق امروز با روزهای دیگه این بود که بیخیالتر بودم من. دارم سعی میکنم کمتر واکنش نشون بدم و سر و صدا و دعواهاشون رو به عنوان بخش جدایی ناپذیر هویت پسرانه و اقتضائات سنیاشون بپذیرم. چه کاری از دستم برمیاد جز پذیرش و صبر؟ فقط تلاشم اینه همدیگه رو نکشن.
وقتی بهم میگید معلم خوبی هستم ناراحت میشم و احساس میکنم فریبتون دادم. هیچ کلاس دیگهای همچین فاجعاتی توش رخ نمیده. بچههای منم از مریخ نیومدن که با همه فرق داشته باشن و بگم استثنائات تاریخن. مدیریت کلاسم لنگ میزنه و این حقیقت تلخیه که باید سعی کنم تغییرش بدم.
بازرس از اداره اومده بود. کی؟ سه شنبه فکر میکنم. خیلی وقت بود که میگفتن قراره بازرس بیاد. جشنواره جابر و دست سازهها و خوراکی محلی و... همه رو جمع کرده بودن جلوی بازرس نشون بدن. منم دوتا از دانش آموزهام واقعا خوب جابر کار کرده بودن. مادر احسان و عمهی نوید. راهنماییاش رو من کرده بودم اما اجرا با اونا بود خب. بعد متاسفانه فهمیدیم جابر برای دوره اول ابتدایی اصلا مرحله منطقهای نداره و فقط مدرسهایه! منی که خیلی ذوق داشتم و بچهها رو سر ذوق آورده بودم که قراره مسابقه شرکت کنن برن مرحله استانی و اینا :/ کار کلاسمون از اکثریت کار همکاران بهتر بود و بچهها واقعا تمرین کرده بودن که بیان و پروژهاشون رو توضیح بدن :/ خیلی خورد تو ذوقم.
بگذریم. کنار پنجرههای جابر گفته بودن دست سازههای دانش آموزی رو هم بیارید بذارید. خب بچههای من فنچن دست سازه بلد نیستن که. یه ساعت قبل رسیدن بازرس خودم چندتا از کارهای خودم رو بردم گذاشتم رو میز و برگشتم. نگو بازرسها که سرگروه آموزشی استان و رئیس بخش کارگزینی اداره بودن به شدت ابزارهای کمک اموزشی من رو پسندیدن. حمل بر خودستایی نباشه چون هیچکدوم رو از نت برنداشتم و همش خلاقیت خودم بود. مدیر وسط کلاس صدام کرد بیام توضیح بدم. سری سری یه چیزی گفتم و برگشتم. بازرس هم گفت تو مسابقهی اصلاح روشهای یادگیری شرکت کنم چون حتما رتبه میارم. لبخند زدم، تشکر کردم و تمام.
واقعا برام تموم شده بود. یعنی، تعریف تعریفه دیگه مگه نه؟ اما همکاران بزرگوار من به شددددددتتتتتت بهشون برخورده بود. از اون روز سرسنگینن با من. تیکه و متلک بارم میکنن. اونقدر قضیهای مسخرهای به نظر میرسه که باورم نمیشه واقعا بخاطر همین یه تعریف باشه! اما گویا هست! هی هم بهم نیش و کنایه میزنن که حق بقیه رو خوردم! که حالا که به این مقام رفیع رسیدم باید شیرینی بدم مدرسه رو! که خودشیرین و ریاکارم و زیرآب بقیه رو زدم و... اصلا نمیتونم هضمشون کنم!!!
چرا اینو گفتم؟ خانم ح (همونی که آریو تو کلاسش جیکش در نمیومده) همون همکار عزیزیه که مدام نیش و کنایهها رو به در میزنه که دیوار بشنوه. مدام هم ماجرای اینکه نتونستم آریو رو تو کلاس نگه دارم رو به روم میاره و عدم مدیریت کلاسم رو برجسته میکنه. من واقعا براش احترام قائل بودم و هستم و خیلی هم رو کمک یک معلم باتجربه مثل ایشون حساب باز کرده بودم اما...
اینکه خانم ح آریو رو قبول نکرده هم بخاطر شلوغ بودن بچه نیست، با مدیر لج کرده. قضیه جنگ درون مدرسهای رو که گذرا بهتون گفتم یادتون هست؟ از اون موقع خانم ح بیشتر از وظیفه مقررش در حد جا به جایی یک خودکار هم انجام نمیده همش هم بخاطر اینکه خانم مدیر لیاقت کارمند دلسوز و فداکار رو نداره (کاملا موافقم واقعا لیاقت نداره) بنابراین حاضر نیست یک دانش آموز اضافه رو تقبل کنه تا به امور مدرسه کمک بشه.
دیگه اینکه
به مادر رامین گفتم بچهات خیلی فحش میده
خندید گفت آره متاسفانه :/
میگم مادر طرف رو فحش ناموسی داده خب اونا هم عصبانی میشن میزننش! غیرتشون برمیخوره! باز خندید گفت آره اینو عموش بی ادب کرده :/ منم خندیدم گفتم باشه ولی شما ادب یادش بدید زشته :/
پن: چون شاید نگران امیر باشید . امروز حالش خوب بود و درسش رو خوب خونده و منم کلییییی تشویقش کردم. فردا باید براش جایزه ببرم چون امتیازهاش به ۲۰ رسید. از مادر بزرگش پرسیدم مادرش رو دیده یا نه؟ گفت آره باهم رفته بودن شهر خورشید خیلی بهش خوش گذشته بود. بمیرم برای دل این بچه که یه روز مادرش قبول کرده ببینتش اینقدر رو روحیهاش اثر گذاشته. اولین باره میبینم پدر بچه التماس میکنه به زن سابقش که بیا بعضی وقتها با بچه حرف بزن ببینش باهاش بیرون برو، اما مادر زیر بار نمیره. چی بگم والا....
- ۱ نظر
- ۰۳ اسفند ۰۴ ، ۱۳:۵۰