غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۱ مطلب در فروردين ۱۴۰۲ ثبت شده است

از دیدن این فیلم واقعا راضی‌ام. شاید یه مدت بعد بیام دوباره تماشاش کنم. فیلم به این میگن دیگه! ماهیت داشته باشه! چیه وقت تلف کنی الکی؟! نمی‌دونم درسته یا نه ولی شخصا برادران لیلا رو شناسنامه‌ی ایدئولوژیک جریان زن زندگی آزادی می‌دونم. هرچند که نسبت به گذشته مرد میهن آبادی پررنگتر شده و بالاخره اینجا به چشم می‌اومد ولی بازهم مشخصا نوک پیکان این جریان زن یا تو این فیلم لیلاست.

  به هر حال، شناسنامه داشتن خیلی خوبه بچه‌ها! شناخت رو آسون‌تر می‌کنه و طبیعتا تحلیل رو هم. یه معرفی منسجم و درست و خلاصه‌ای بهت میده که بدونی در برخورد اول چه واکنشی نشون بدی. اینجوری مجبور نیستی تک تک رفتارها رو جدا از هم و صرفا محدود به زمان حال (نه گذشته و نه آینده) قضاوت کنی و تصمیم لحظه‌ای بگیری. البته بگم، کامل کامل منظم و بی نقص و شناسنامه درجه یکی نیستا. 

 

از اینجا به بعد دارای اسپویل ریز یا درشت. طبیعتا من نه نقد حرفه ای می‌نویسم نه محتوای کارشناسی خاصی، تحلیل شخصی‌امه و موظفم رسما اعلام کنم میپذیرم که بدون خطا نیست. نظرتون اگر چیز دیگه ای بود می‌شنوم :) 

 

از کجا شروع کنم؟ هرچی بیشتر فکر میکنم میبینم این فیلم به همه‌چیز حداقل یه اشاره‌ای داشت. همه‌ی اونچه که از این جریان میشناسم رو هنرمندانه تو سه ساعت نشون داده بود و البته که قسمت‌های خط قرمز سیاسی رو با کنایه و تلمیح و ایهام و خلاصه ارایه‌های غلیظ‌تر به تصویر کشیده بودن چون بالاخره فیلم تو جمهوری اسلامی ساخته شده اما باطنا یه جور کتاب راهنما یا حتی مشوق برای پیوستن به جریان ضد جمهوری اسلامیه. برادران لیلا با پوسته‌ی اقتصادی، محتوای فرهنگی ولی یه فیلم به شدت سیاسیه و این رو دوست دارم من. فقط احمق‌ها فکر میکنن فیلم سیاسی یعنی تاریخچه‌ی زندگی سیاستمداران. سعید روستایی احمق نیست و ایدئولوژی رو، نه اون طوری که هرچه ناخودآگاه آموخته باشه یا تو مغزش فرو شده باشه بالا بیاره، بلکه آگاهانه و هوشمندانه ترسیم می‌کنه. دمش هم گرم :) 

قهرمان فیلم لیلاست اما شخصیت اصلی علیرضا. کسی که قراره مخاطب تحسینش کنه، ازش پیروی کنه، هوش و منطق و تصمیماتش رو قبول داشته باشه و پشت سر جریانش حرکت کنه لیلاست. کسی که فکر و ایده میده به تیم لیلاست. کسی که شجاعت و شهامتش از همه بیشتره و رک‌تره لیلاست. کسی که آینده‌نگری بیشتر و دید بهتری به وضعیت داره و بدون خستگی به هدایت و راهنمایی بقیه مشغوله لیلاست. کسی که برای خودش به طور اغراق آمیزی هیچ سهمی نمیخواد و همیشه صرفا دنبال نفع رسوندن به برادراش (بخونید جامعه)ست لیلاست.

از اون طرف ولی کسی که مخاطب باهاش هم‌ذات پنداری میکنی و از زاویه دید اون به جریان نگاه می‌کنه علیرضاست. چرا؟ چون علیرضا احمق نیست، اتفاقا مغزش خوب کار میکنه ولی ایده‌های بکر لیلا رو نداره. چون علیرضا به اندازه‌ی لیلا جسارت و قدرت برای تغییر دادن وضعیت نداره اما ته دلش دنبال تغییره. چون علیرضا با اینکه قلبا خواهان رفاه و سعادت و پیشرفت خودش و خانواده (بخونید جامعه)ست، اما حاضر به شکوندن دل پدرش و به خطر انداختن سقف بالای سرشون و ناراحتی و بیماری پدر مادر هم نیست(یه چیزی تو مایه های پذیرفتن تبعات تغییر یا پذیرفتن واقعیت‌های اجتناب ناپذیری یک [مثلا] انقلاب) علیرضا اخلاق‌مدار و بامحبته و حاضر به شکوندن خط قرمز ها نیست. علیرضای اول فیلم گوشبند گذاشته بود و کوچکترین چیزی از های و هوی کارخونه نمی‌فهمید و متوجه هیچ یک از اتفاقات اطرافش نبود و صرفا به انجام کاری که بهش محول شده بود مشغول بود، خودش هم تو دیالوگی گفته بود که من از سر و صدا فراری‌ام و اصلا حوصله‌ی جنجال رو ندارم. ولی خب بعد دیدن هیاهوی اعتراض کارگرها و با هدایت‌های لیلا و تماشای سختی‌های خانواده و چه و چه رسید به علیرضای آخر فیلم که میگم بهتون درموردش.

پس چی شد؟ لیلا نماد جریان، علیرضا نماد مخاطب یا به هر حال یک ایرانی معمولی. پدر نماد نظام حاکمه اینجا، پدر و مادر باهم میشن نماد سنت و فرهنگ. حالا اگه از دید تماشاگر خارجی نگاه کنیم احتمالا به نظرش برسه که نماد فرهنگ و هویت ایرانی-اسلامی همینا هستن. بچه‌ها میشن مدرنیته، لیلا میشه پست مدرنیسم :) ولی خب ما خودمون که اونقدر اسکل نیستیم که نفهمیم نمیشه به این گفت فرهنگ حاکم! 

البته بگم‌ها اگه برادران لیلا فرهنگ حاکم رو نشون نمی‌داد که دیگه کامل نبود و من دیگه دوستش نداشتم. :) شاید برای زمان حال اغراق آمیز به نظر برسه اما حداقلش اینه: همون‌طور که این فیلم یه جور نقشه‌ی راهه، فرهنگ خانواده هم نمایی از اینده ی ترسیم شده است. حالا این هدفشونه؟ هم آره هم نه. به نظرم بیشتر اجتناب ناپذیر میدوننش و البته فاقد اهمیت. حدودا ده سال بعد فرهنگ حاکم بر اکثریت جامعه میشه همینی که خیلی از منتقدین بهش میگن سیاه‌نمایی. هرچند الانش هم خیلی خانواده‌ها همینن. از یه طرفی هم منتقدها راست میگنا خب به هر حال فیلم فرهنگ‌سازی هم می‌کنه و این توهین‌ مستقیم به والدین و سیلی زدن به پدر و چه و چه و چه رو عادی سازی هم می‌کنه. اما خداوکیلی تاحدودی بازنمایی واقعیت هم هست. شما نمیدونید دهه هشتادی ها و دهه نودی ها رو چه گودزیلاهایی بار آوردین. شما نمیدونید وقتی الان که بچه‌ان نمی‌تونید بهشون بگید بالا چشمشون ابروئه، پس فردا که چهل سالشون شد جلوی سیلی زدنشون رو عمرا بتونید بگیرید. 

یه انتقاد دیگه به فیلم سیاه‌نمایی درمورد وضعیت اقتصادیه که باز من ردش میکنم. دیگه وقتی رهبر مملکت میاد مسئله‌ی اقتصادی رو به عنوان مسئله‌ی اول یاد میکنه، شما یکم بپذیر! هرچند که لازم نیست حتما مسئله‌ی اول باشه که بهش پرداخته بشه! مسئله‌ی دهم هم باشه اهمیت داره! یه زخمی داریم که مگس روش میشینه دیگه! مخصوصا این فیلم رو نسبت به ابد و یک روز منطقی‌تر می‌دونم تاحدودی. حالا نمی‌دونم نگاهم عوض شده‌، سیاه نمایی کمتری داره فیلم یا شرایط تغییر کرده؟ نمی‌دونم صرفا احساسم بهش مثل اون یکی نیست. 

از سنت و فرهنگ ایرانی چی نشون داده میشه اینجا؟ یکی قبلیه‌گرایی، که خب طبیعتا مبالغه زیاد داره اما دروغ محض هم نیست. یکی هم پسر پرستی! یقینا برای هر انسان سالمی صحنه‌ای که پدر خانواده زمین و زمان رو بهم میدوزه تا اندام جنسی نوزاد رو ببینه و مطمئن بشه که نوزاد پسره و بعدش با خیال راحت لبخند بزنه شدیداً منزجرکننده است. اینهم دروغه؟ نه. تو فرهنگ ایرانی این چیزها هیچوقت به هیچ مقدار وجود نداشته و رایج نبوده؟ چرا. ما این باگ رو هم داشتیم. بماند که اصلا اسمی از اسلام (چه به خوبی چه به بدی) اول تا آخر فیلم برده نمیشه و انگار همون‌طور که نیچه گفت خدا مرده، سعید روستایی هم اومده بگه که اسلام مرده و دیگه موضوعیت نداره. بماند. فقط میخوام بپرسم آقایون و خانومهای دست اندر کار این فیلم، آیا شما هیییییییچ چیز جز این دوتا ویژگی توی فرهنگ و سنت ایرانی ندیدید؟؟!! فقط همین دوتا بود و بس؟؟ خب چرا من رو وادار میکنید کلمات ناپسند درموردتون به کار ببرم :/ 

داشتم از نمادها میگفتم. خونه‌ی فقیرانه‌اشون نمادی از ایران امروزه. توالت عمومی نمادی از آینده‌ی ایران رویایی. بله همینقدر زیرکانه :) از همون اول قشنگ تو ذهن مخاطب جا میندازن : درسته اون چیزی که داریم براش میدوییم به نظر خیلی -معذرت میخوام- گوهه، ولی آینده از این مسیر میگذره و الانش رو نبین که پیشرفت می‌کنه و کاملا مشخصا که این وضعیت موقته و ببین چه جایگاه خوبی بین پاساژ(بخونید کشور)های اعیونی داره و چقدر چشم‌ همه دنبال به دست آوردن این جایگاهه و.... این خط این نشون. همین توالت عمومی میشه استدلالی برای توجیح خیییییییلییییییی چیزها. هرچیزی که به نظر زشت و کریه می‌رسد، مثل زیر پا گذاشتن اخلاقیات، مثل لخت شدن، مثل شکستن و آتش زدن و خون ریختن و... همه مثل همین توالت عمومی بهترین فرصت ما و جرقه‌ای هستن برای پرواز. باید خیلی کوته‌بین باشی که درخش ورای اون رو درک نکنی. 

درمورد خود سنت‌ها و آداب و رسوم خاندان، ته دلم میگم بدون منظور نبودن اما چون شک دارم توضیح بیشتری نمیدم. فقط یادی کنیم از سکانسی که لیلا بالا ایستاده بود و به رقص پدرش وسط عروسی نگاه میکرد و علیرضا درجا از نگاهش قضیه رو گرفت. اون نگاه من رو عجیب یاد اصرار مسیح علی‌نژاد و امثالهم به کشورهای خارجی برای تحریم علیه ایران انداخت. میدید برادرهاش هم با این وضعیت خوشحالن و داره بهشون خوش میگذره اما بازهم منطقش حکم کرد اون خوشی رو روی سرشون آوار کنه. «برادران لیلا» می‌دونه که مخاطب درست مثل علیرضا اون تصمیم لیلا رو نمی‌پذیره و درد می‌کشه برای همین هم قشنگ به علیرضا اجازه مخالفت و ابراز احساساتش رو میده تا بعد سر فرصت همه چیز رو به دست بگیره. 

و همچنان در راستای همون تیکه از فیلم، وای که من چقدر عاشقشم. اونجا که پست مدرنیسم پست مدرنیسم رو زیر سوال می‌بره :))) چطوری؟ #به عقاید همه احترام بذاریم و #مرگ بر دیکتاتور اینجا میشه دزدی از حق طبیعی یه نفر دیگه، میشه بالا کشیدن حق یه مرد دیگه، میشه ظلم کردن به پدر و هیچکس جز علیرضا فکر نمیکنه که این کار اشتباه باشه. وقتی میگیم: من اصلا نخوام ارشاد بشم باید کی رو ببینم یا اینکه بابا اصلا می‌خوام اشتباه کنم! موسی به دین خود عیسی به دین خود! بعد وقتی یکی دیگه اشتباه می‌کنه نتونیم تحمل کنیم و به زور و کلک مانعش بشیم! پست مدرنیسم چی میگه؟ اینکه هیچ ارزش مطلقی وجود نداره و همه‌ی عقاید و تفکرات و چه و چه قابل احترامن تا وقتی اوکیه که به بحرانی مثل ماجرای برادران لیلا نخورده باشی. اونجا که می‌رسی می‌بینی ارزش‌های تو و ارزش‌های شخص مقابلت در تناقض هستن و این یه دوراهی محضه، تو مجبوری یکی رو ارجحیت بدی. مجبوری انتخاب کنی.

برای لیلا داشتن درآمد ثابت و آینده‌ی مالی ارزشه. برای پدر لیلا کسب احترام فامیل‌هاش ارزشه. علیرضا یه آدم نورمال امروزیه که میگه درسته من واقعا به این سکه‌ها احتیاج دارم و خرج کردنش برای مسیری که میپسندم رو درست و منطقی محض می‌دونم، اما اینکه بابا بخواد دارایی‌های شخصی خودش رو تو راهی که دوست داره خرج کنه گرچه من مطمئنم کار غلطیه و مطمئنم بعدا پشیمون میشه اما خب مختاره کار دلخواه خودش رو انجام بده و مانعش نمیشم و خیلی روشن‌فکرانه حمایتش هم میکنم. اما لیلا؟ لیلا نوک پیکان جریانه و بارندگی رو هم باید داشته باشه. لیلا نشون میده اگه واقعا اون ارزش برام ارزشه نمیتونم به خطر افتادنش رو بپذیرم. اگه برام مهم پوله نمیتونم بخاطر ارزش‌های اخلاقی ریسک کنم و پول رو از دست بدم و... خب اینجاست که میرسیم به این سوال که: مگه نه اینکه میگیم هیچ ارزشی مطلق و ثابت و غیرقابل شکستن نیست و...  خب پس ارزش پول هم مطلق نیست و میشه شکوندش و نباید به ارزش‌های دیگه تحمیلش کرد. اما لیلاها کسانی هستند که این رو نمیپذیرن. منظور اینجا صرفا پول نیستها، بلکه داشتن خواسته‌ای که در تناقضه با خواسته‌ی دیگران. اینجا نقاط مرزی به چشم میاد. اینجا حد و حدود موضوعیت پیدا می‌کنه. احساس میکنم خیلی نامفهوم صحبت میکنم :/ توضیحات بیشتر رو میذارم برای یه پست دیگه.

دیگه...؟ آهان یه صحنه‌ی کلیدی دیگه! اون صحنه که علیرضا می‌گه اگه ادامه بدیم بابا ممکنه بمیره و لیلا شونه میندازه بالا که خب بمیره. اینجا مرگ بابا یعنی هزینه‌ی تغییر. هیچ اشاره‌ای به هیچ نکته‌ی مثبتی تو پدر و مادر لیلا نمیشه تو فیلم، با این حال علیرضا دوستشون داره. چرا؟ به هر حال یه چیزی دیده بوده دیگه لابد. این فیلم اونقدر شعور داره که قبول کنه به هر حال نظام نقاط مثبتی هم داره (هرچقدر که بخواد اکثریتش رو انکار کنه بعضی چیزها واقعا غیر قابل انکاره) مرگ بابا یعنی از دست رفتن اونها. مرگ بابا یعنی کشته شدن بی‌رحمانه‌ی آرمان و روح الله. مرگ بابا یعنی شهدای شاهچراغ. مرگ بابا یعنی کشیده شدن چادر از سر خانومها. یعنی فحاشی ها و بی‌حرمتی‌ها و آتیش زدن‌ها و...علیرضا خیلی قشنگ جلوی لیلا وایمیسته و میگه فقط تویی که با مرگ بابا مشکلی نداری. واکنش لیلا چیه؟ دموکراسی رو میپذیره؟ خیر! مجبور میشه که بپذیره چون قدرتی نداره. این خیلی مهمه که لیلا هرجا تونسته با زور و فریاد و فریب و کلک و حقه و مظلوم نمایی و اشک ریختن و مباحثه و آماده کردن میز مذاکره با خارجی‌ها و... همیشه با روش درست یا غلط راه خودش رو پیش برده. اینجا ولی نمیتونه جلوی اکثریت وایسته. شکست میخوره و به انزوا می‌ره. 

اوه راستی! علیرضا از خطر از دست دادن سقف بالای سرشون (بخونید تمامیت ارضی ایران) هم میگه و بقیه هم موافقن. لیلا فقط شونه بالا میندازه که به هر حال یه جوری این خونه رو نگه میداریم و مشکلی نیست و بیخودی میترسید. آخرش هم که معلوم میشه ادعای پدر راجع به در خطر بودن خونه دروغ بوده. کلا دروغ بودن اکثریت حرف(بخونید رسانه)های پدر خودش هم یه نکته است. 

آهان آهان یه نکته‌ی دیگه. پدر و مادر همش میگن مریضن و ببرتشون دکتر تا بهشون دارو (بخونید ایده برای حل مشکلات و ناکارآمدی‌های موجود در کشور و حاکمیت) بده. علیرضا  به عقیده‌ی لیلا چون تازه وارده و هنوز واقعیت‌ها رو نمی‌شناسه خیلی هم استقبال می‌کنه و با جون و دل دنبال میفته دنبال کارهای درمانی و حتی از خودش هم هزینه می‌کنه تا حال پدر مادرش خوب بشه (بخونید اصلاحات لازم در کشور انجام بشه) ولی لیلا؟ لیلا خیلی وقته که بریده. هرچند تو یه سکانس محشر دارو رو میاد می‌ذاره تو دست مادر (که ببین ایده از قبل هست تو فقط بپذیر که انجامش بدیم و نجات پیدا کنیم) اما مادر دارو رو پرت می‌کنه اون طرف (بخونید فرهنگ ماست که درمان رو پس میزنه) حتی پدر این کار رو نمیکنه، بلکه مادر که نماد فرهنگ و هویت ایرانی بود! این فیلم خیلی حرف داره، خیلی...

حالا وارد مرحله‌ی فرار منوچهر از کشور میشیم. بازهم کسی که ایده‌ی رفتن رو میده لیلاست ولی خب صرفا با بهم چسبوندن بدیهیات یه نتیجه‌ی منطقی گرفته و صرفا به عنوان یه پیشنهاد مطرحش کرده. این نکته رو بذارید پیش اون سکانسی که مادر برمیگرده به لیلا میگه رفتن منوچهر تقصیر توئه! چقدر مسخره و احمقانه به نظر میاد نه؟ درست مثل جمله‌ی «این معترض‌ها فقط دنبال لخت شدنن» می‌مونه نه؟ عمیق بشید روش :) درست یا غلط بودنش فعلا اونقدر هم مهم نیست. دقیق بشید روش. چرا این جمله؟ یعنی چی این جمله؟ درمورد ادامه داستان مهاجرت یه حرف‌های دیگه هم داشتم که یادم رفت. 

راستی تو سکانسی که همه برادرها رو پله‌های ورودی پاساژ نشستن و  دخترهای به اصطلاح داف از جلوشون رد میشن. تاحالا فکر کردید چرا همچین سکانسی اینجا کار شده؟ اگه یه اثر تجاری بود میگفتم بالا رفتن فروش و نمایش جذابیت بصری زنان صرفا برای درآوردن پول بیشتر. اما برادران لیلا یه فیلم سیاسی بودها. شناسنامه بودها. اینجا داره اعلام می‌کنه لیلا (بخونید جریان زن زندگی آزادی) دنبال لخت شدن نیست، ولی تو دنیایی که قصد داره بسازه یکی خواست لخت بشه مشکلی نیست و خیلی هم خوب خیلی هم استقبال می‌کنیم و اصلا چی از این بهتر :) و اصلا غیبت لیلا از این سکانس یه جور اعلام بی‌طرفی و عدم موضع‌گیریه. جریان مرد میهن آبادی دنبال هرزگی میره؟ خب بله اجتناب ناپذیره و خب می‌ره دیگه من هیچ نظری درموردش ندارم و خود مرد باید تعهد داشته باشه و چه و چه.

مشکل پشت مشکل. گره‌ها سفت و سخت. شرایط عذاب آور و... کم کم به علیرضا هم تلقین میشه که حرف لیلا درست بوده. آره بخاطر ترس بود که من نخواستم از بابا دزدی کنم. بخاطر ترس بود که من حاضر به مرگ بابا نبودم.

برسیم به مرگ پدر؟ کسی به قتل نرسوندش، مرگ طبیعی بود. نتیجه‌ی طبیعی پیری و زوال و گذر زمان بود. مرگی که لیلا رو واضحا خوشحال کرد :) و علیرضا؟ علیرضا بعد مرگ بابا گیج و منگ میشه. غصه داره بله ولی بلند میشه با هر ساز بچه‌های نسل جدید میرقصه تا دلشون نشکنه :) ولی از درون شکسته شده و عزاداره برای... برای خیلی چیزها که خودتون هم میدونید ولی تو فیلم هیچ اشاره ای بهشون نشده. علیرضا نمیتونه جلوی گریه‌هاش رو بگیره و واکنش لیلا (بخونید جریان) به این همه غم و غصه که پدید اومده؟ بستن چشم‌ها :) چون می‌دونه هیچ راهی وجود نداره صرفا نادیده میگیره تا بگذره و بره :) 

و سکانس پایانی. تو لایه ظاهری که موضوع فقط اقتصادیه و علیرضا جسورانه دنبال حقش می‌ره. با این کاری نداریم. تو زیر لایه چه خبره؟ یه به اصطلاح بت شکسته شده. یه پدر مرده. اما در نگاه کلی‌تر؟... نظام میگه اگه تو ۲۲ بهمن حاضر بشی عیب ندارع بدون روسری بیا. قبوله؟ راضی میشه؟ علیرضا که حالا شاگرد خلف جریانه میگه نه، من حقم رو کامل می‌خوام. نظام میگه باشه فلان و بهمان تخلف رو اگه کردی بهت گیر نمیدم و دست و بالت رو نمیبندم، تو دلخواهات زندگی کن، فقط بگو راضی؟ علیرضا قبول نمیکنه. مصداق زیاد داره، خودتون میتونید پیدا کنید. آخرش هم که علیرضایی که از سر و صدا بیزار بود شیشه‌ها رو می‌شکنه (بخونید اغتشاش. بخونید جنجال) تا دیده بشه و حرفش شنیده بشه. دیگه دیگه :) 

فعلا

  • میخک